اوریانای عزیز سلام
امروز بالاخره موفق شدم خواندن نامهات را به کودکی که زاده نشد، تمام کنم. نامهای سرشار از احساسات طبیعی و واقعی. به دور از ریاکاری و نقابی که از تو چهرهای موجه بسازد و تو را حق به جانب جلوه دهد.
در نامهات درباره جنگ و کشتار و واقعیات دردناک این دنیا برای فرزندت گفته بودی. از حقایق تلخی که با زاده شدن و زیستن در این دنیا، آدمی به صورت گریزناپذیری با آن مواجه میشود. از بیعدالتیها و ظلمهایی که در حق مردم ضعیف و ستمدیده روا میدارند. از تحقیرشدنها و از مرگ که آنسوی زندگی است.
و از داستانهای زندگیات برای جنینی که در شکم داشتی. با تک تک لحظههایی که به تصویر کشیدی همراه شدم و با افکارت که گاه مشوش بود و گاه پر از احساس مادرانه و محبت به فرزند، به فکر فرورفتم.
اما آنچه بیش از همه مرا به تعمق واداشت، نحوه روبروشدنت با احساسات و افکار درونیات بود که به من آموخت باید در بیان و ابراز کردنش صادق باشم و از آن چه هستم و خود واقعیام گریزان نباشم. تو با شفافیت و صداقتی کمنظیر هر آنچه در سرت گذشته بود و هر آنچه قلبت را به درد میآورد را نوشته بودی بیآنکه دلواپس ملامت دیگران و حتی خودت باشی.
حتی آن روزها و دقایقی که فکر میکردی جنینی که درون تو درحال رشد است و از وجودت تغذیه میکند، تو را به اسارت درآورده پس عاصی میشوی و با او از حق آزادی ات که از تو سلب نموده، سخن میگویی.
از رنجهایی که برای نگهداشتن او و فرصت زاده شدن و دیدن زندگی به دوش میکشی، با صراحت و بیپرده حرف میزنی.
لحظاتی با جنین بیگناهت به جدال برمیخیزی و از خسته شدنهایت میگویی و تصمیم جدیدت برای ادامهدادن روال عادی زندگیات که آن را از تو دریغ کرده بود و تو این حق (خودخواه بودن) را به او نمیدهی.
و این چنین بود که من از لابهلای همین روزمرگیها و حرفهای تلخ و شیرینت آموختم که باید با خودم روبرو شوم. چنانکه درمقابل آینهای شفاف… درست آن وقتهایی که از خودم خسته و شاکیام. وقتهایی که سایه تاریک ناامیدی تمام زوایای ذهنم را دربرمیگیرد و احساس ناکامل بودن و نقص داشتن از اعماق روحم موج میزند و تا ساحل هستیام پیش میآید و باز باخودم تکرار میکنم: که مادر شایستهای نیستم. آدمی هستم که بیش از همه با خودش روراست نیست و از حقیقت وجودش -آن چه واقعا هست و جز خودش از آن بیخبرند- میگریزد تا که مبادا کسی به آنچه در درون پنهان میدارد، پی ببرد.
در این وقت از میان دالانهای مخوف ذهنم سرگشته و حیران میدوم شاید به دنبال روزنی، نوری یا حتی دستی که مرا به خود بخواند.
چند روزی در این حال و هوا سرگردان و آشفته بودم. اما واپسین جملاتت در آن نامه دگربار مرا به سوی خود بازگرداند و آغوش مهر خویش را بازیافتم .
حال با اینکه میدانم هنوز راه پرمخاطرهای برای بازشناختن خود در پیش دارم اما حداقل به این مهم واقفم که بازگشت و ارتباط با خودلازمهاش این است که دوستداشتن خودم و تلاش برای آگاهی از درونیاتم و آنچه مرا میآزارد یا خشنود میسازد از هر اولویتی بالاتر است و من قادر نخواهم بود با دیگران بخصوص خانواده و عزیزانم ارتباط خوب و مناسبی برقرار سازم و انتظار مهرورزیدن داشته باشم مگر آنکه نخست راه ارتباط درست و سالم و مهربانانه با خودم را بیاموزم. احساسات طبیعی و واقعیام را به رسمیت بشناسم و در ازای هر خطا و اشتباهی که مرتکب میشوم به جای سرزنش کردن و بیزاری جستن درصدد درس گرفتن و کسب تحربه برآیم و سعی در جیران آن نمایم. شاید این روند بارها و بارها تکرار شود آن وقت حق خواهم داشت به خاطر شرایط پیش آمده ناراحت یا عصبانی باشم. حق آن را دارم که نگرانیها و خشم درونیام را با نوشتن یا به زبان آوردن و یا هر اقدامی که موجب آرامش روانم شود ابراز کنم اما حق نخواهم داشت که دست به ملامتگری بزنم و دچارکمالگرایی شوم و یا از خودم بیزار باشم .




آخرین دیدگاهها