ادامه تفسیر شعر صدای پای آب (درس آموختهها)
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود:
اصلیترین شکل هستی (کائنات) دایره است. چون دایره انرژی چرخشی دارد و این کائنات هر لحظه درحال چرخش است. برخلاف مثلث و مستطیل که گوشههای تیزی دارند و امکان دارد انرژی در یک گوشه از زاویههای آن بماند، دایره هیچ نقطه کوری ندارد. حال سوال اینجاست که چرا سهراب نمیگوید: دنیای ما و از کلمه باغ برای اشاره به زندگی استفاده میکند؟ پاسخ این است که: چون باغ مکانی برای تفرج و درک زیباییهاست. برای سرزندهشدن و باطراوت ماندن روح. در واقع درون باغ است که روح انسان تازه میشود و زیباییها را میبیند.
سهراب در این مصرع سعادت را به دایرهای سبز تشبیه کرده است (و کلٌ فی فَلَکٍ یَسبَجون). بنابراین سهراب اگر بخواهد برای سعادت شکل و رنگی قائل شود آن شکل دایره و رنگش سبز است چون سبزی رنگ حیات و زندگی است. سپس ادامه میدهد: شاید به خاطر برخورد احساس و آینه و گیاه و نیز به خاطر سایهای از دانایی میتوانستیم قوس کوچکی از سعادت و خوشبختی را درک کنیم. به احتمال زیاد میخواهد بگوید که زندگی ما شاید رنگی از خوشبختی بود.
میوه کال خدا را میجویدم در خواب
سهراب توی هر دورهای از زندگی خودش به عنوان نماد انسان یاد میکند و به عنوان یک فرد بامعرفت و آگاه نکاتی را مطرح میکند. حال در اینجا از کودکی و احوالاتش در آن دوران سخن میگوید و بعد با یک تصویر شاهکار و زیبا از دوره کودکی وارد دوران نوجوانی میشود.
در این بند سهراب اذعان میکند که: درک کودکان از خدا کال و خوشمزه است یعنی با اینکه هنوز به پختگی نرسیدهاند اما با شوق آن را میپذیرند. (جویدن)
البته تعبیر دیگری هم میتوان از این جمله برداشت کرد: کودکان به خاطر قدرت شهودی بالایی که دارند درک بالایی از خدا دارند و آن را با تمام وجودشان حس میکنند پس خدا در نظرشان کامل است. ولی بزرگترها وقتی میروند به دنبال این که درکشان را از خدا کامل کنند و با منطق و فلسفه به پختگی برسند از لذت درک خدا غافل و محروم میشوند.
میجویدم در خواب:
وقتی یک میوه کال را میجویم؛ یعنی درک کردن(هضم) چیزی با تمام سلولهای وجود در عالم بیخبری (خواب). مثل آن حالت رهایی که کودکان دارند و از قید و بند تکلف آزادند. معنای دیگر خواب میتواند فارغ از زمان و مکان بودن انسان باشد. یعنی من همه جا خدا را حس میکردم. (حس شهود در کودکی)
خدا و معنویات (هر آنچه که از جنس معناست) را باید با دل و شهود دریافت نه با عقل و استدلال. مولانا نیز در اینباره چنین فرموده:
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بیتمکین بود.
از آنجایی که پای چوبین فاقد گوشت و اعصاب است، از صاحبش تمکین نمیکند.
آب بیفلسفه میخوردم:
حقیقت را بدون منطق و فلسفه و با شهود(بدون واسطه) دریافت میکردم. (آب به معنای حقیقت است). منظور شاعر دریافت درک شهودی است.
توت بیدانش میچیدم:
توت نماد هر چیز زیبا و خوشمزه است. کودکان هم توت (هر چیزی که زیبا و خوشمزه باشد) را بدون تکلف و دوراندیشی میخورند و جذابیتها را بلاواسطه دریافت میکنند.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فوارۀ خواهش میشد.
انار سرخ نماد زندگی و خورشید است. ترک برداشتن انار کنایه از پیداشدن جلوهای از هستی است و هم میشود این گونه تعبیر کرد که اندکی زندگی جاری شده.
“دست فوارۀ خواهش میشد” به معنی دریافت بدون تکلف و بدون واسطه. مانند کودکان که هر اتفاقی را سریع دریافت میکنند. لذا دریافت سریع از خصلتهای بارز کودکان است. معنای دیگر میتواند عکسالعمل آنها نسبت به اتفاقات کوچک باشد که همه چیز را ساده و بیآلایش میبینند.
تا چلویی میخواند، سینه از فرط شنیدن میسوخت.
چلو یک نوع پرنده شبیه بلبل است. وقتی یک پرنده خوشآواز (چلو) نغمه سر میداد سینه من که کودک بودم از ذوق شنیدن میسوخت. کودکان به خاطر پاکی درونشان و رهایی اندیشهشان از دغدغههای دنیا موسیقی حیات را سریعتر دریافت میکنند و نسبت به آن عکسالعمل نشان میدهند. در عبارت “سینه از فرط شنیدن میسوخت” شدت دریافت کودکانه را بیان میکند و سینه سوختن استعاره از اشتیاق داشتن است.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره میچسبانید.
تنهایی که یک کودک در درون پاک خود احساس میکند و با آن مواجه میشود نوعی ارتباط پاک با درون خویش است. “پنجره” در اینجا همان شفافیت وجود سهراب است که تنهایی درون و نوعی مواجه شدن پیاپی با خویشتن است.
پس مفهوم دوم تنهایی؛ استغنا (بینیازی از غیر) است. زیرا تنهایی که کودک حس میکند میتواند ساعتهای زیادی را از جمع دور باشد و در عالم کودکانه خود مشغول شود. این استغنای کودکانه و مدنظر سهراب بسیار زیباست. کودکان نسبت به دنیای اطرافشان کمتر دچار تردید میشوند؛ چون با درون خودشان بیپردهتر ملاقات میکنند از طرفی هرچه سنمان بالاتر میرود افکار و دغدغههامان و به همان میزان تردیدهامان نیز زیادتر میشود
شوق میآمد، دست در گردن حس میانداخت.
از دیگر خصلتهای کودکان بدون تکلف دوست شدن و همراه شدن است. و دیگر اینکه با شوق دستشان را دور گردن هم میاندازند و همقدم میشوند.
سهراب میخواهد بگوید که: تمام احساسات من در کودکی همراه با ذوق و شوق بود. و به جسهای پنجگانه اشاره میکند که “شوق دست در گردن هر یک از این حسها میانداخت”. یعنی با شوق دیدن، شنیدن، چشیدن، لمس کردن و بوییدن!
یا میتوان اینگونه تعبیر نمود که : شوق احساس مرا بیدار میکرد. تمام احساسات من با شوق بیدار میشد.
فکر، بازی میکرد.
فکر یک کودک برخلاف بزرگترها که راحت آلوده یا محدود میشود، بیتعلق و بیتکلف بازی میکند. امروزه در روشهای تصمیمگیری توصیه میشود که از روش بارش فکری استفاده کنید. در این روش هر فکری به ذهن میرسد باید نوشته شود. اما در بزرگسالان هر فکری را مدام ارزیابی میکنیم برای همین هم فکرمان خیلی مجال جولان دادن پیدا نمیکند.
برداشت دیگر این است که طراوت و شادابی در بازی کودکان و در نهایت به معنای آزادی و محدود نبودن است.
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی یک کودک از نگاه سهراب چه شکلی است؟ دو تا تصویر را در اینجا ارائه میدهد: ۱-بارش عید= بارش عید پر از برکت و پر روزی است. بیهنگام است و پاک و با طراوت است. ۲-یک درخت چنار پر از پرندگان سار. پس زندگی از نگاه کودک زیباست. پربرکت و پر از جلوههای شگفت انگیز و جذاب حیات است.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
عروسک نماد سادگی کودکی و دوستی است. نور هم نماد حقیقت است. بنابراین یک کودک تمام حقیقت زندگی را ساده، زیبا و بیآلایش میبیند. مثل یک صفی از نور و عروسک.
یک بغل آزادی بود.
لحظهای در فکرتان این صحنه را تصور کنید. وقتی کودکی عروسکش را بغل میکند به هیچ چیز دیگری فکر نمیکند. یک کودک هرچیزی را ساده، بیآلایش و با درک تمام زیباییها در آغوش میگیرد، همانند در آغوش گرفتن یک عروسک برای اینکه حس تملک و مهربانی خودش را به او نشان دهد. در نگاه سهراب کودکان اینطور با زندگی برخورد میکنند. شاید از خود بپرسید: منظور از آزادی در این جمله چیست؟ ۱- آزادی و رهایی از دغدغهها ۲- از کینهها ۳- از وابستگی (تعلق) ۴- بیخیال و رها از حرف مردم ۵-رها از فلسفه و منطق
پس میتوان گفت: کودکان زندگی را بیخیال و رها از اینها که گفتیم در آغوش میگیرند.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
برای فهم این تصویر در تابلوی شعر سهراب بهتر است ابتدا حوضی را تصور کنید که در آن فواره آبی هست و صدای گوشنوازی دارد. چون سهراب وقتی موسیقی را در کنار حوض میآورد، درحقیقت حوض کنایه از همان قاب بینش هر شخصی است. درون حوض آب وجود دارد که نماد “حقیقت” است. و موسیقی که صدای فواره است، منظور صدای زندگی است. بنابراین سهراب در این مصرع میگوید که من تمام زندگی را در کودکی مثل یک حوض کوچکی که هم حیات در آن جاری است و هم دارای موسیقی است، میدیدم. پس میتوان گفت: همه چیز در نگاه کودک زیبا و آهنگین و منظم است. (ریتم و آهنگ موسیقی) به عبارتی دیگر؛ موسیقی حیات را میشنوند.
طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچهی سنجاقکها.
سنجاقکها نماد بازیهای شاد کودکانه است چون در ایام قدیم یکی از بازیها و سرگرمیهای کودکان دویدن به دنبال پروانه و سنجاقک بوده است.
حال سهراب میخواهد از دوره کودکی وارد نوجوانی شود اما میگوید: پاورچین پاورچین… دلیل استفاده از کلمه “پاورچین” این است که با وجود شتاب زندگی و سرعت زمان اما شیب زندگی به قدری آهسته است که انسان متوجه بزرگ شدن خودش نمیشود. زندگی آهسته و بدون اعلام کردن گذر زمان انسان را وارد مرحله دیگری از خود میکند. «آهسته آهسته از دوره کودکی فاصله گرفتم».
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
تشبیه زندگی و رویاهای کودکانه به شهر خیالات سبک در شعر سهراب. وقتی آدمی به یاد دوران بیتکلف و فضای ساده زندگی در کودکیاش میافتد ناخودآگاه از ذهنش میگذرد که: “یادش بخیر!” و غربتی در دل او میافتد. انگار تمام انسانهای بزرگ حسرتی از دوره کودکیشان در دل دارند و برای آن حس و حال و اشتیاق دلتنگ میشوند.
نکته: شاعر با تصویرسازیهای بدیع و لطیف مخاطب را وارد دنیایی میکند که در فکر او هست و از آن حرف میزند. چون هنرمند با درون انسانها ارتباط برقرار میکند و روح مخاطبان در دست اوست. سهراب سپهری این هنر را دارد که ما را کاملا با فضای کودکیاش آشنا و همراه کند. مخاطب با او در کوچههای کودکی همبازی میشود. در عین حال که حس آن دوران در ذهن خودش نیز تداعی میشود و این از ویژگیهای یک اثر خوب و ماندگار است که هنرمند مخاطب را به هر جایی که بخواهد با خود ببرد و آن حس را کاملاً در او ایجاد کند. بیشک سپهری با استفاده از نمادها به طرز زیبایی این رسالت را به انجام رسانده است.
من به مهمانی دنیا رفتم:
سهراب خواننده را آرام آرام وارد فصل جوانی خودش میکند. شاعر با تاکید بر کلمه مهمانی قصد دارد که یادآوری کند:
۱- دنیا جای ماندن نیست (موقتی بودن): من از کوچهی سنجاقکها وارد بزم بزرگ دنیا شدم. ۲- مهمانی آداب و تشریفات دارد: مهمانی یک سری باید و نبایدها و آداب دارد که با ورود به نوجوانی درحقیقت وارد این تکلف و تشریفات دنیایی میشویم. ۳- مهمانی دنیا فضایی پر زرق و برق دارد. ۴- مهمانی چون مدت زمان کوتاهی دارد، باید نهایت استفاده و لذت را از آن ببریم.
من به دشت اندوه،
آدمی همینطور که بزرگ میشود، اندوهش نیز بزرگتر میشود. کودکان از اندوه و غم درکی ندارند. اینجا مراعات نظیری که دشت دارد؛ وسیع بودن آن است. گویی انسان در اندوه گم میشود. پس میتوان گفت: اندوه آدمیان همین طور که بزرگ میشوند، وسیعتر میشود. دشت وسعت و گمشدگی را در ذهن متبادر میسازد. زیرا دشت مسطح است و نشانهای ندارد.
من به باغ عرفان،
از آنجا که عرفان و معرفت در نظر سهراب پر از زیبایی و پر از ثمر است. پس میتوان گفت که باغ هم سرشار از زیبایی و ثمره و زندگی است. شاعر میگوید: من وارد باغ عرفان شدم یعنی شناختهایی که زیبا و پرحاصل هستند.
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
درواقع سهراب دانش و علم را نور میبیند. ایوان چراغانی دانش: ایوان جای بلند است و چراغانی شده است که هر یک از این چراغها(علوم) در ایوان دانش(آگاهی) میتوانند با رنگهای مختلف وجهی از زندگی را روشن سازند. این دانش در زمینههای مختلفی زندگی را روشن و زیبا جلوه میدهند. پس شاعر علم را به نور تشبیه کرده و منظور وی انواع علم است.
رفتم از پلهی مذهب بالا
مذهب ازین جهت که پر از بایدها و نبایدهاست و مسیر نگاه انسان را محدود میکند، مثل دالانی است که دو طرفش دیوار کشیده شده. اما تو با رعایت همین بایدها و نبایدهای مذهب بالا میروی. اگر در نظر سهراب مذهب جلوۀ بدی داشت هرگز نمیگفت: رفتم از پلهی مذهب بالا. ولی یک جایی باید به یک رهایی دست یابد. انگار مذهب یک پله است که باید ما را به جای مهم تری برساند و خودش مقصد نیست. (مذهب در لغت به معنای محل رفتن است) یعنی مذهب راه را نشان میدهد و به خاطر چارچوبهایی که دارد آن را به پله تشبیه کرده است. نکته مهم: مذهب در دیدگاه سهراب یک پله است برای رسیدن به مقصد بالا.
همانگونه که مولانا میفرماید: از تگ دریا چه در آوردهای؟ مولانا نیز مذهب، تحصیلات و ثروت و پیشرفتهای دنیایی را عرضهایی برای صیقلی وجود میداند.
انسان تنها موجودی است در عالم که سیستم وجودیاش قابل ارتقا است. (رشد و بالندگی) یعنی میتواند: ۱- از طریق افزایش آگاهیها و حلکردن چالش ها (قرارگرفتن در رنج و سختیهای آگاهانه) و با تمرین عاشقی و دیگرخواهی از خودش موجودی بهتری بسازد. ۲- امکان اختیار و انتخاب: با استفاده از ارتقا و کسب آگاهیهای بیشتر، انتخابهای بهتری خواهد داشت تا خودش را به موجود بهتری تبدیل کند. برای این کار دو نیرو/ صدا در ما هست. (خویشتن برتر و نفس حقیر) خویشتن برتر در یک انسان رشدیافته باید ارتقا یابد و نفس حقیر در سطح پایین تری قرار گیرد اما نمیگوید که این نفس حقیر را باید از بین برد. بلکه نفس حقیر باید شاگرد خویشتن برتر باشد و تربیت کنیم آن را. پس میتوان گفت که وظیفه اصلی انسان تربیت نفس خویش است و اینکه عنان نفس او در اختیارش باشد همانند کودکی که نیاز به تربیت دارد.
تا ته کوچهی شک : مذهب من همراه با شک و سوال بود. یعنی با مطالعه و تحقیق و به دور از تعصب. اما آن شک برای زیرسوال بردن مذهب نیست، برای محکم کردن آن است. شک کردن به معنای دنبال سوال رفتن و کورکورانه تبعیت نکردن! و برای درک عمیقتر و متفکرانهتر رخ میدهد که یک شک مقدس است چون باعث بارورشدن و عمیقشدن دین و مذهب در انسان میشود و انسان را به آگاهی بیشتری وامیدارد. امکان ابطالپذیری نیز به همین معناست که انسان از خودش درباره امور دینی و مذهبی سوالاتی را بپرسد تا اعتقادش همراه با آگاهی باشد . مثلا اینکه چرا من نماز میخوانم؟ یا روزه میگیرد؟ با شک مقدس از مرحله شریعت ظاهری وارد عرفان شده است (با هوای خنک استغنا= یکی از مراحل هفت گانهی عشق)
تا هوای خنک استغنا
سهراب بیتعلقی و عدم وابستگی را چونان هوای خنک دلچسبی میداند که هرکسی آن را درک نمیکند.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است «حافظ»
سهراب بعد از اینکه کوچههای شک را طی کرده تازه میرسد به هوای خنک استغنا. (مقام استغنا=بینیازی از غیر و فقر مطلق به معشوق)
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی زدشمنان ندارم باک
همت طلب از باطن مردان سحرخیز زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند
دیگران گر بهر عشرت سوی صحرا میروند ما به خلوت با تو ای آرام جان آسودهایم
پس هوای استغنا یعنی هوای بیتعلقی و وارستگی. (یکی از مراحل عشق)
و سهراب در کلام موجز خود میخواهد بگوید که رسیدم به جایی که در هوای خنک استغنا هیچ چیز برایم مهم نبود به جز حق!
تا شب خیس محبت رفتم
شاید از خود بپرسید: شب خبس محبت کجاست؟
واژه خیس را میتوان چند معنی از آن برداشت کرد. ۱-باران: نماد برکت و رحمت است. میتوان به شبی که انتهایش به سحر میرسد و برات میآید، معنا کرد. درحقیقت شب زمان گفتوگوی عاشقانه خداوند با بندگان خاص اوست.
شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد!
انسان وقتی از دغدغه روز فارغ میشود، بیشتر به یاد دلتنگیهاش میافتد و فراق معشوق او را آزار میدهد.
۲- اشک: انسان زمانی که عاشق میشود در خلوت شبهای خود گریه میکند.
۳-طراوت: شب خیس؛ طراوت، شبنم، باران و اشک را در ذهن تداعی میکند حال سهراب میگوید: من چنین شبهایی را تجربه کردم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
عاشقی گز زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شهر رهبر است
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. یعنی من رویتی داشتم. گویی حافظ و سهراب احوال مشابهی را تجربه کردهاند.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعهی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند «حافظ»
چون ذات حق را نمیتوان دید میگوید: مرا سرمست کردند از شعشعه پرتو ذات. شعشعه یک نور است که میتابد. اما مرا آگاهی از صفات آن زیبا دادند.
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
بنابراین “در آن سر عشق” هم میتواند معنای شهودهای عارفانه داشته باشد و هم میتواند معنای جلوه معشوق را داشته باشد چون بلافاصله بعد از آن میگوید:
رفتم، رفتم تا زن،
زن هم از نگاه سهراب جلوه معشوق دارد. چون در بیت قبل میگوید من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق!
جلوهی حق است او معشوق نیست خالق است او گوئیا مخلوق نیست
«مولانا»
مولانا نیز زن را به عنوان نماینده خالق و همکار او در کار خلقت میداند.
از نگاه سهراب نیز زن جلوهی خداوند است. (نگاه جنسی به زن ندارد) زیرا زن جلوههای متفاوتی از زیبایی دارد که هریک معانی خاصی از معشوق را تداعی میکند.
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراعی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست «حافظ»
تا چراغ لذت
از جایی که چراغ خاموش میشود، سهراب با به کاربردن کلمه چراغ به جای خورشید خواسته به موقتی بودن لذت اشاره کند و نشان دهد که آن را تجربه کرده است.
تا سکوت خواهش،
وقتی که انسان لذتی را تجربه میکند (چه لذت معنوی باشد و چه لذت مادی)
و درخواست انسان زمانی که به نهایت برسد، تبدیل به سکوت میشود و با هیچ کلمهای نمیتوان آن را بیان کرد.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سهراب با استفاده کردن کلمه سکوت در کنار خواهش خواسته نشان دهد که اوج خواهش را تجربه کرده است. (در هردوی اینها)
تا صدای پر تنهایی.
تنهایی چون یک بیقراری در وجود انسان دارد، میتواند به پرپرزدن تنهایی در وجود آدمی اشاره داشته باشد یا هم به آرامش تنهایی!
چیزھا دیدم در روی زمین:
یک انسان رشدیافته و آگاه مثل سهراب که مراحل پیشین را طی کرده اکنون این چیزها را میبیند:
کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.
یک کودک دریافت ساده و مستقیم و شفافی از زیباییها و حقایق هستی دارند. دریافتهای یک انسان عارف نیز همانند کودک باید ساده و روشن باشد. کودکی را تصور کنید که سرش را بالاگرفته و با دقت به ماه مینگرد و گمان میکند که بسیار به ماه نزدیک است. سهراب این نزدیکی را به بوکردن تشبیه کرده است.
نگاه یک عارف باید مانند دریافت صریح کودک از زیبایی مثل ماه باشد و بیخیالی و بیتعلقی او که همه زیباییها را اولاً در دسترس و ثانیاً برای خود میبیند.
قفسی بیدر دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد
قفس اگر با در بسته باشد درونش تاریک است و سهراب چون از روحی رها و آزاد برخوردار است بنابراین هر قفسی او را آزار میدهد. پس میگوید: قفسی که بیدر است در آن روشنی وجود دارد ولی اگر در قفس بسته باشد پرنده در آن پرپر میزند و از اینکه زندانی است حالش خوش نیست.
پس میتوان گفت: سهراب هر آزادی را مساوی با نور و روشنی میبیند. (چون معتقد است ما انسانها به خاطر خودخواهی خودمان حیوانات و پرندگان را در حصار خود گرفتهایم.) در جایی هم میگوید: گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟ سهراب کرکس را همان قدر زیبا میبیند که طوطی و مرغ عشق را. سهراب میخواهد بگوید اگر شما عاشق آن معشوقی هستید که همه چیز را آفریده پس باید تمام مخلوقاتش را هم دوست بدارید.
دوست داشتن آموختنی است و هرکسی رنج آموختن را نمیبرد. اینکه کسی همه آفریدهها را به یک اندازه دوست داشته باشد و زیبا ببیند آموختنی است.
زیبایی باید در نگاه تو باشد نه آنچه که مینگری. «دکتر شریعتی»
لذا قفس نمادی از خودخواهی بشر است.
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت
نردبان ددیدن عشق: عشق از نگاه سهراب نیرویی است بالابرنده، اوج دهنده انسان. عشق به معنای دیگرخواهی است و از جایی شروع میشود که شما موجودی را جلوتر و بیشتر از خود بخواهید. پس در نتیجه عاشق شدن اولین اتفاقی که میافتد این است که منیت فرد تبدیل به دگرخواهی میشود.
نظامی در بیانیه محکم خود درباره عشق این چنین بیان میکند که:
مشو چون خر به خورد و خواب خرسند اگر خود گربه باشد، دل درو بند
به عشق گربه گر خود چیر باشی از آن بهتر که با خود شیر باشی
وقتی انسان از خود بیرون میزند عاشق جمالی میشود جمال بالاتر!
به همین دلیل عرفا میگویند: المجاز قنتره الحقیقه (مجاز پلی است به سوی حقیقت) اگر سهراب با فرهنگ و هنر و ادبیات کهن فارسی آشنا نباشد نمیتواند بگوید که عشق نردبانی است که انسان را تا بام ملکوت و بالاترین معنای وجود بالا میبرد. و عشق واسطهای برای اوج گرفتن انسان است. و اصلا خود عشق نردبان است. از نظر مولانا نیز مدارج عشق و آگاهی به شکل نردبان است و در بخشهایی از مثنوی به این مراتب اشاره میکند. پس ما برای درک حقیقت نیازمند مراتب و واسطههایی هستیم که این واسطههای فیض همان مراحل و پلههای نردبان است که در نهایت ما را به حقیقت میرساند.
من زنی را دیدم، نور در ھاون میکوبید.
مثل معروفی وجود دارد: «آب در هاون کوبیدن» که به معنای کار بیهوده کردن است.
از فرازهای بعدی شعر میتوان فهمید که منظور سهراب از زن در اینجا مادری است که چند فرزند دارد و باعث رونق و سبزی زندگی آنهاست. در ایام قدیم یکی از وسایل اصلی بانوان برای تدارک غذا هاون بوده است. (یکی از غذاسازهای سنتی)
به جای اینکه بگوید آب میکوبید که نشان از کار بیهوده دارد در مقابل آن میگوید:
فقط غذا نمیکوبید، نور میکوبید. (نور در ادبیات عرفانی نماد آگاهی و عشق است). یعنی با همهی عشق و آگاهی خویش برای فرزندانش غذا میپخت.
و سهراب وقتی زنی را مشاهده میکند که برای فرزندان خود با عشق غذا میپزد در نظرش نوری جلوهگر شده که در هاون است. انسان با هر عینکی که به چشم دارد با نگاه و بینشی متفاوت به اطرافش خواهد نگریست.
ظھر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسهی داغ محبت بود
زنی که نور در هاون میکوبید در سفرهشان آن چه را که میبیند با نگاهی فراتز ار مادیات است.
نان: نماد برکت، سبزی: نماد طرات و زندگی، دوری (سینی) شبنم: ظرفهایی از جنس طراوت ، کاسه داغ محبت نمادی از رابطهی خوب اعضای خانواده باهم دارد.
اگر زندگی همراه با عشق و آگاهی باشد از سادهترین چیزها میشود بالاترین لذتها را برد و باشکوهترین خوشبختیها را ساخت.
و شعر یعنی همین که با کلماتی زیبا و مراعات نظیر مفاهیم عمیقی را بیان کردن.
ادامه تفسیر شعر صدای پای آب را دی قسمت سوم دنبال کنید…




8 پاسخ
سلام و عرض ادب وقت بخیر. بسیار ممنون. تفسیر شما کامل و بهتر هست. لطف کنید تا آخر شعر صدای پای آب را بفرمایید.ممنون و متشکر.
سلام مریم جان ممنونم از همراهی تون چشم. از اینکه بهم لطف دارین انرژی می گیرم. لازم به ذکر هست که این تفسیر آموخته های بنده از دوره های خانم دکتر مشایخی است.
سلام مجدد. بسیار عالی. ممنون ازلطف شما و استاد مشایخی عزیز. موفق باشید.
خیلی عالی بود ممنون که دانسته هاتون رو با ما به اشتراک میگذارین
نگاه تون زیباست لیلاجان، از همراهی و حسن نظرتون سپاس مندم
بسیار عالیییی بود لذت بردم. ممنون از شما. منتظر ادامه هستم.تشکر از جامع بودن تفسیر.
سلام و عرض ادب
سالها بود دلم میخاست تفسیر این شعر رو بلد می بودم
خیلی خیلی ممنونم که آموخته هاتون رو به اشتراک گذاشتین
بسیار لذت برم
شما باعث شدین ما هم از بیان شیوا و دلنشین استاد مشایخی استفاده کنیم
برای من خیلی مفید بود
بازهم تشکر میکنم
موفق باشید
با درود و احترام خدمت شما دوست عزیز
بسیار خرسندم که این محتوا براتون مفید و موثر واقع شده
سپاس مندم از حضور سبزتون. بالنده باشین