تمرین خاطره و داستان نویسی

خاطره:

یک روز صبح زود با صدای پیامک گوشی از خواب می‌پرم. گوشی‌ام را روشن می‌کنم پیامکی از یک ناشناس است که خودش را معرفی نکرده و حالم را پرسیده! قبل از اینکه جواب درستی بدهم از او می‌خواهم خودش را معرفی کند. اما طفره می‌رود و سعی می‌کند با دادن نشانه‌هایی از گذشته راهنمایی‌ام کند. قصدش از این کار بازی کردن با ذهن من است و می‌خواهد بداند که آیا هنوز هم او را به یاد دارم یا نه؟ حال و حوصله کلنجار رفتن و پاسخ دادن به سوالاتش را ندارم. هرچند حدس می‌زنم که خود اوست.

خاطرات گذشته‌ در ذهنم تداعی می‌شوند. یاد روزهای خوشی که با هم داشتیم. و بعد یاد روزهایی که سختی فراموش کردنش را به جان خریدم و هر طور بود با دلم جنگیدم. مگر توی این چند صباح زندگی چند نفر دوست همدل می‌توانی پیدا کنی که رفیق گرمابه و گلستانت باشد و بتوانی رازهای دلت را برایش بازگو کنی؟ و او برای من یکی از همان‌ها بود. کسی که اعتماد مرا جلب کرده بود. اما یک تلنگر، یک حادثه همه چیز را به هم ریخت و بنای دوستی‌مان از هم پاشید. دیوار اعتماد بین ما ترک برداشته بود و جایی برای ترمیم نداشت. با همه محبتی که به او داشتم رابطه‌ام را قطع کردم و نامش را برای همیشه از حلقه عزیزانم حذف کردم. و حالا تلاش می‌کرد باری دیگر با یادآوری خاطرات آن سالیان ارتباط قطع شده را احیا کند اما برای من همه چیز تمام شده و به تاریخ ذهنم پیوسته بود.

بیش از آن اجازه ندادم با احساس و افکارم بازی کند. تکرار تجربه‌های تلخ جفایی بود که در حق خودم روا می‌داشتم. پلی برای برگشت نمانده بود. پس اجازه ندادم بیش از آن با درگیرکردن ذهنم در گذشته مرا به بازی بگیرد. شماره‌اش را بلاک کردم.

*****

داستان:

چشمهایم هنوز سنگین خواب است. صدای پیامک گوشی که بالای تختم جاخوش کرده، خواب شیرین صبحگاهی‌ام‌ را بهم می‌زند. لای پلک‌هام را به زور باز می‌کنم و نگاهی به صفحه روشن می‌اندازم. پیامی است از یک فرد ناشناس.

– «سلام. خوبی؟ صبحت بخیر».

– «سلام. ببخشید خودتون رو معرفی می‌کنین؟»

-«یک آشنای قدیمی که امیدوارم فراموشم نکرده باشی.»

– «عذرخواهم نشناختم. اسمتون؟»

– « کسی که آشناست اگر روزی مهم هم بوده برای شناختن دوباره نیاز به گفتن اسم نیست»

– «اگر مهم بوده، پس هیچوقت نرفته که بخواد برگرده و اگر نمی‌شناسم پس حتما مهم نیست دیگه!»

– «اون وقت‌ها مهربون‌تر حرف می‌زدی. چه قدر سخت شدی!»

– « لابد کسی که باهاش مهربون بودم، ارزشش رو داشته»

– « الان دیگه نداره؟ »

– « من که شما رو نمی‌شناسم. از کجا بدونم؟»

– « کلمات آشنا گاهی راه میدن به یادآوری کسانی که روزی می‌شناختیم»

-«پس حتما اون آشنا کلماتش رو هم با خودش برده که به یاد نمیارم»

– «شاید لازم باشه گاهی گذشته‌ها رو فراموش کنیم و به امروز بیندیشیم و ببخشیم»

– «امروز هم امتداد گذشته ماست پس اگر از تجربیات گذشته درس نگرفته باشیم فردا هم افسوس امروز رو خواهیم خورد.»

– «پس تکلیف کسی که می‌خواد برگرده و دنبال فرصتی برای جبران هست چی می‌شه؟»

– « تکلیف اون آدم رو شاید خودش باید پیداکنه. ولی تکلیف خودم رو من خوب می‌دونم. چون برای وقتم ارزش زیادی قائلم.»

– « میتونم بپرسم چطوری؟»

– «بله، ممکنه»

– «خوب؟»

– « اینکه با هر عنوانی، چه آشنا و چه غریبه دیگه به من پیام ندین. والسلام»

شماره مخاطب ناشناس را در لیست شماره‌های مسدودشده گوشی‌ام ثبت می‌کنم و برای شستن دست و صورتم و شروع یک روز پرنشاط از توی رختخوابم بلند می‌شوم.

پی نوشت: به زودی داستانم را براساس نقدی که خانم حسنلو مدرس دوره به داستانم وارد کردند بازنویسی کرده و منتشر خواهم کرد.

۱۶/۳/۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *