نقطهنظر (Pov) یعنی ما در طول داستان از نقطهنظر و دیدگاه چه کسی یا چه شیئی مینویسیم ؟
فرقی نمیکند اما مهم این است که pov ما را در هدایت داستان کمک میکند. ضمن اینکه ابتکار عمل به دست نویسنده است و میتواند از نقطهنظر هر چیزی که بخواهد بنویسد بیآنکه اسمی از آن شیئ یا جاندار بیاورد و خواننده خودش باید حدس بزند.
به عنوان نمونه میتوان داستان “چشمهای دکمهای” از بیژن نجدی را در مجموعه داستانهای کوتاهش به نام «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» را مثال زد که کل جریان داستان از زبان یک عروسک روایت میشود اما هیچ نامی از آن برده نمیشود.
دو نمونه pov که خودم به عنوان تمرین و در قالب قطعهای کوتاه به نگارش درآوردهام.
#نقطه_نظر(POV) 1:
احساس میکنم شریان بدنم در حال خشکیده شدن است. حتی فشار سرم هم افت کرده و دیگر آن رمق سابق را ندارم. نه اینکه فکر کنید علائم پیری و فرسودگی است نه! از درد تنهایی است. این جور دردها بیصداست. وقتی بدانی که دیگر مثل آن روزهایی که خوش و آب و رنگ بودی و همه از دیدن اثری که از تو به جا میماند، بهبه و چهچه راه میانداختند، اما الان دیگر مثل آن وقتها کسی تحویلت نمیگیرد و حتی از طرف بهترین یارت که همدم و مونس لحظات خوش و ناخوشش بودی، طرد شدهای، دیگر امیدی به ادامه این زندگی برایت باقی میماند؟
دوری از بهترین یارم که شبهای زیادی را با هم گذراندیم، بدترین کابوس من شده!
یادش بخیر… چه حرفها که در دلش بود و من محرم اسرارش! با صبوری تمام آن حرفها و درددلها را مینوشتم، بیآن که لب به شکایت بگشایم و از خستگی حرفی بزنم.
حالا شرط انصاف است که با پیداکردن یک جایگزین دیگر _گیرم که خوش بر و رو هم باشد، برایش خوش رقصی هم بکند و نرم و نازک توی دستانش بچرخد؟_ اما همه اینها آیا دلیل میشود که من را، منی که انیس خلوت شبهایش بودم و همراه همیشگی روزهایش، اینگونه از خود براند؟ منی که هنوز زندهام؟ هنوز نفس میکشم؟ هنوز جوهر سیاه حیاتم به کلی خشک نشده؟ آیا به اندازه خط خطی کردن ورقهای دفترش در آن وقتهایی که از چیزی عصبانی میشود و با این کار آرام میگیرد، به کارش نمیآمدم؟
افسوس که آدمها خیلی فراموشکارند و خیلی زود همه یادگارهاشان را از یاد میبرند و به دور میاندازند…#نقطه_نظر(POV) 2:
سرم را که مدام در حال نوسان و دوران است به سمت راست میچرخانم. تصاویر درهم و برهمی از صفحهای روشن که همه تلویزیون خطابش میکنند در حال پخش شدن است. لیلا دختر خردسال خانواده روی مبل در مقابل آن لمیده و …
تابلوفرش روی دیوار با بافت ریز و نقش برجستهاش، (منظره یک رودخانه و اسب سفیدی که روی چمنها در کنار رود به آرامی و یورتمهکنان در حال عبور است)، توجهم را جلب میکند و بعد هم سُر میخورد روی صورت آرایشکرده طلعت خانم و رشته مرواریدهای ریز و برفیرنگی که به گردنش آویخته و در حال غرزدن به دخترک است که چرا پفکها را روی مبل میخورد؟
سرم را میچرخانم، لحظهای درنگ میکنم و نگاهم روی در ورودی آپارتمان و دستگیره طلایی رنگ زیبا جامیماند و دوباره به همان سمت قبلی چرخ میخورد. جای طلعت خانم الان خالی است و فقط صدایش از اتاق شنیده میشود که احتمالا با یکی از دوستانش در حال گفتگوی تلفنی است. وقتی بار دیگر به صفحه تلویزیون میرسم هنوز روشن است. اما دخترک از آنجا رفته و و تنها رد نارنجی رنگی از جای انگشتانش روی کاور مبل باقی مانده است و باز هم سرم را به سمت چپ میگردانم و عبور تصاویر و حرکت اشیا از مقابلم …. که ناگهان دستی کلید خاموش ریموت را لمس میکند و از حرکت میایستم و نگاهم باز روی دستگیره طلایی در ورودی قفل میشود.




آخرین دیدگاهها