خرده خاطرات

#خرده_خاطرات:

عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز معاصر کتابی دارد با نام ((معرفی کتاب کمال تعجب)) که در آن از خرده خاطرات خود می‌نویسد. این خاطرات به صورت خاطره‌هایی کوچک و با قلمی موجز و شیرین بیان شده است.

امروز توی کلاس سمپوزیوم نویسندگی قرار شد حداقل ۳ تا خاطره کوچک را بنویسیم و حداقل یکی از آن خاطرات را  ثبت کنیم.

****

امروز با یکی از دوستان نشسته بودیم به گپ‌زدن و حرفمان به تفاوت‌ها و اختلاف عقاید زن و شوهرها رسید و دوستم اصرار داشت که همسرش او را درک نمی‌کند. من هم که فاز مشاوره و راهنمایی برداشته بودم شروع کردم به بیان این توضیحات که تفاهم در پذیرفتن تفاوتهاست و به جای اینکه زندگی را میدان مبارزه فرض کنیم باید مسائل را از زاویه نگاه هم ببینیم و خلاصه او هم از گذشت کردن خودش گفت که چنان کرده و چنین کرده من هم برایش شفاف بیان کردم که کار تو، اسمش “زدن به دربیخیالی” است و “رهاکردن” و به نوعی پاک‌کردن صورت مساله! چرا که گذشت کردن با رضایت قلبی محقق می‌شود و منتی برایش گذاشته نمی‌شود. حرفهامان به درازا کشید و آخر سر همچنان بر سر حرفش ماند که همسرش به هیچ طریقی حاضر نیست او را درک کند و ازطرفی دورادور می‌دانستم که چقدر همسرش او را دوست دارد. آخرش دیدم شیوه مشاوره جواب نمی‌دهد، در جوابش که گفت: نمی‌تونم این جریان رو حل کنم با قیافه‌ای حق به جانب گفتم: پس دیگه هیچ غلطی نکن! بشین فقط زندگیتو بکن… اولش کمی جاخورد چون بعد از آن ژست مداراکننده و عاقل اندرسفیهم چنین انتظاری را نداشت اما بعد حسابی خنده‌اش گرفت و گفت: راست می‌گی!!!

****

چند روز پیش پسرم کنار من و همسرم نشسته بود و طبق معمول از جک و جانوران موردعلاقه‌اش حرف می‌زد. حرف به مورچه کشید. با هیجان گفت: مامان! بابایی هم مورچه است چون همش کار می‌کنه و مواد غذایی میاره خونه. اماااا…کمی فکر کرد و سکوت…بعد با ذوق و شوق و لحن شیرین کودکانه‌اش خنده‌کنان گفت: تو هم خرسی مامان… چون تازگیا چاق شدی همشم می‌خوابی! تازه مثل خرسا زیادم آبو دوست داری هی میری حموم.

****

دیروز از سرکار که برگشتم خانه، با خوشحالی مامان  را دیدم که بعد از مدتها به منزل ما آمده. داشت می‌خندید، پرسیدم: چی‌شده؟ مامان لابه لای خنده‌هاش تعریف کرد که وقتی داشته جلو بچه‌ها با خودش میگفته:  منم پیر شدم دیگه! فرناز خیلی معصومانه و با همون لحن صمیمی کودکانه‌اش گفته: عزیزجون تو که پیر بودی!!!(لابد منظورش از زمانی بوده که اون به دنیا اومده و عزیزجونش رو دیده ) بعد هم فرزان برا اینکه به مادرم دلداری بده و از نگرانی درش بیاره میگه: عزیزجون غصه نخور! چون وقتی مُردی ما همیشه بیادت هستیم!!!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *