دو سه روزی است که میل به تنوع در مطالعه مرا به سمت کتابی از نادر ابراهیمی با عنوان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» کشاند.
کتابی با حجم کم که شاید در نگاه اول و با دیدن اسم آن ممکن است چندان به نظر کتابی مهم نباشد. اما هرچه در خوانش کتاب پیشتر میروی آنقدر مجذوب نثر زیبا و لطیف آن و نیز مفاهیم عمیق و تاثیرگذار و شیوه نگارش نویسنده میشوی که دلت نمیخواهد تا تمام شدن آخرین سطر کتاب آن را کنار بگذاری. این کتاب اثری است ماندگار از شاعر و نویسنده معاصر آقای نادر ابراهیمی.
استعارههای زیبا و دلفریب، توصیفهایی که پر از تصویر هستند و خواننده را با خود تا کلبه کنار دریا (در چمخاله) و شنهای نرم ساحل و یاد یار همراه میسازد. روایتی که نه به تنهایی داستان است و نه صرفاً خاطره یا نامههای عاشقانهای که با واقعیت و رویا درهم آمیخته!
روایتی که با درد و رنج همراه است و عشق به زادگاه در آن موج میزند.
گاه به گذشته پرتاب میشوی و در بازیهای لذتبخش دوران کودکی که با اشتیاق جمعآوری پروانههای لابه لای اوراق کتاب توأم است، همراه میشوی و گاه به لحظههای عاشقانۀ حال که از گدایی دوستداشتن گریزانند و یا آیندهای که با تصور و رؤیای به پایان رسیدن جداییها رنگی و چشمنوازخواهد شد.
و مدام در این زمانها در حال پرسهزدن هستی.
این کتاب داستان عاشقانه دو دلداده است که گرچه مضمونی تکراری دارد، اما با نثری متفاوت و سرشار از احساسات لطیف و شاعرانه نوشته شده.
داستان عاشقانه هلیا که دختری است خانزاده و راوی (که در خانوادهای کشاورز بزرگ شده). آن دو از کودکی همبازی بوده، با هم بزرگ شده و عاشق میشوند ولی با مخالفت بزرگترها مواجه شده و به ناچار به چمخاله میگریزند و مدت کوتاهی با هم زندگی میکنند اما…
بخش پایانی کتاب به نامههای عاشقانه راوی اختصاص دارد که در ۵نامه به نثر درآمده است.
در ادامه برایتان برشهایی از کتاب را که به انتخاب خودم برگزیدهام، میآورم:
«… بخواب هلیا، دیر است. دود دیگانت را آزار میدهد.
دیگر نگاه هیچکس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد.
دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
سگها رؤیای عابری را که از آن سوی باغهای نارنج میگذرد، پاره میکنند.
شب از من خالیست هلیا
گلهای سرخ میخک، مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند، اما گلهای اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان.
عابر در جستو جوی پارههای یک رؤیا ذهن فرسودهاش را میکاود.»
«تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ میترسی؟
هلیا! برای دوستداشتن هر نفس زندگی، دوستداشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.»
«هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات بپردازد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب میکند؟»
از متن کتاب




آخرین دیدگاهها