من تو را می‌خوانم

با زبانی الکن.

همه ذرات تنم از تو مدد می‌جویند

تا به قلبم آیی

و مرا سخت در آغوش کشی

وقت بیداری شد…

و دریغا؛

که یک عمر در این خواب گذشت!

من تو را می‌خواهم

با همه خوب و بدم،

با همه زشتی کردار و پریشانی احوال دلم

پس بیا؛ جان دلارای و دمی بر لب این بام نشین

سحری با من مسکین زمی عشق بنوش!

گرچه من لایق دیدار نیم

ولی از بیم تهی؛

و به امید نگاهت، همه سرشار شدم.

تو که یک قافله عشاق،

پی حسن جمالت،

بدین دام گرفتار شدند،

من که باشم که چنین

با تو سخن می‌گویم؟

ولی از چشم نظرباز تو نومید نیم.

پس مرا تنگ در آغوش بکش.

که دمی چند ازین نفس رهاگشته و حیران نگاهت گردم.

من چنان بی‌تابم

که به اکسیر حضور تو حیات دگری می‌یابم…