باور…

مقابلت ایستاده‌ام؛

خیره در چشمانت،

امتداد نگاهت را دنبال می‌کنم.

آن‌سوی دیواری از بی‌اعتمادی

به وسعت زخم‌هایی که بردلت جامانده،

مرا می‌نگری…

و با فریادی که

طرح زنده‌ای از باوری تازه دارد؛

و در دالان‌های خسته و درگریز از تکرار می‌پیچد،

سایه‌ی شوم ناامیدی را به عقب می‌رانی!

در هیاهویی که به پا می‌خیزد،

ملودی شیرین و آرامی،  سکوت سیال ذهنم را می‌شکافد

تا کودک نوپای رؤیایم جان دگر یابد.

و تو را در آینه نظاره کنم

که مقابلم ایستاده‌ای

و زمزمه می‌کنی «تغییر همیشه شدنی است».

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

7 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *