چشم من هنوز به راه توست…

همان راهی که از آنجا عبور کردی؛

تا با درودی دگر از سفر رویاهایت برگردی،

و برایم دست تکان دهی.

آن‌وقت من به استقبال تبسم شیرینت،

دانه‌های اسپند درون سینی را

تندتند؛

برای دورماندن از چشم زخم حسودانت

طعمه‌‌ی ولعی سیری ناپذیر در دهان زغالهای گداخته سازم.

و تو برایم دلتنگی‌هایت را که سوغات آورده‌ای،

ارزانی سازی.

اما پس از آنهمه انتظار،

تنها آرزوی کوچک من بود که دود شد؛

درمیان تلی از

خاکستر سردشدۀ واژگان چشم براهم!