اگر شما دارای فرزندانی باشید به احتمال زیاد با کشمکش‌های بین آنان در طول روز مواجه شده اید. فرزندان اغلب اوقات جرقه‌های شروع یک طوفان خانوادگی را روشن می‌کنند. دعوا و اختلاف بین خواهر و برادرها یک امر طبیعی و حتی اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد.

سارا و رضا که دو فرزند ۱۲ و ۵ ساله دارند، مدام بر سر دعواها و کشمکش‌های بین دو فرزندشان با هم بحث و اختلاف‌نظر دارند، چرا که سارا بعنوان مادر بچه‌ها معتقد است رضا بیش از حد به آنها سخت‌گیری می‌کند و از اینکه همسرش در کنترل‌نمودن عصبانیتش هیچ تلاشی به خرج نمی‌دهد و هر بار که درگیری لفظی یا فیزیکی بین بچه‌ها شکل می‌گیرد پدرشان بیشتر از سینا (پسر ۵ ساله‌شان) جانبداری می‌کند و سامان پسر بزرگترشان را سرکوب نموده و مورد سرزنش قرار می‌دهد، به شدت از این وضعیت ناراحت و شاکی است. از طرفی رضا هم بر این باور است که سارا بیش‌از‌ اندازه به بچه‌ها اهمیت داده و مسبب لوس‌شدن آنهاست و بخصوص علت سرکشی‌های متعدد و بی‌احترامی‌های فرزند بزرگشان را رفتارهای همسرش قلمداد می‌کند که در حضور پدرش از او طرفداری کرده و به رفتارهای گستاخانه‌اش دامن می‌زند.

سارا احساس می‌کند این اختلافات اخیر بر سر کشمکش پسرها و دخالت در رابطه آنها، بر ارتباط میان او و همسرش نیز اثر منفی گذاشته است و روز به روز بر این فاصله افزوده شده و همین امر نیز موجب نگرانی بیش از پیش سارا گردیده است.

به نظر شما چه عواملی باعث می‌شوند که والدین در هنگام تعارض و ناسازگاری میان فرزندان‌شان مداخله کنند و اصلا این کارشان درست است یانه؟  اگر پاسختان به این سوال نه است چه راهکارهایی را پیشنهاد می‌کنید؟

ما در این مقاله قصد داریم تا حد امکان پاسخ این سوالات را بررسی و ارائه نمائیم. از شما خواننده گرامی که  در ادامۀ این مطلب ما همراهی می‌کنید، سپاسگزارم.

سارا از همسرش خواست تا پسرها را به مشاوره‌ی خانواده ببرند. در آنجا از رضا خواسته شد تا نقش خودش را در آشوب خانواده بررسی کند. مشاور اطلاعاتی را راجع به پیش‌زمینه خانوادگی رضا جمع‌آوری کرد و مشخص شد که او کوچکترین عضو یک خانواده پنج نفری بوده و بااینکه با خواهر بزرگترش مشکلی نداشته اما همیشه حس می‌کرد برادر بزرگترش مدام به دنبال بهانه‌ای است تا با او بجنگد و همچنین احساس می‌کرد  پدر و مادرش هیچ توجهی به او ندارند. وقتی رضا درباره پیشینه زندگی خانوادگی‌شان حرف می‌زد متوجه شد که علت خشمش نسبت به سامان (پسر بزرگشان) و مهربانی بیش از حدش نسبت به سینا (فرزند کوچک) و همدردی‌اش با او چیست.

او همچنین دریافت که دخالت بیش از حد وی در تعارضات میان بچه‌ها به این دلیل بود که ثابت کند پدری مسئول است نه مثل پدر و مادر خودش و از فرزندانش غفلت نمی‌کند.

در واقع رضا هم مثل بسیاری از افراد جامعه ما بندۀ قهرمان درونی خودش شده بود. اما این

بینش‌ها در درک این مطلب به وی کمک نمود تا بفهمد که این‌همانی‌اش با پسر کوچک‌ترشان و خشمش نسبت به پسر بزرگتر برمبنای حوادث و باورهای گذشته خودش بوده است. بدین ترتیب او آماده بود تا مجددا به تعادل بخشیدن به رابطه‌اش با دو فرزندشان بپردازد.

در این بخش ذکر نکاتی حائز اهمیت به نظر می‌رسد:

  • از آن جایی که دخالت بسیار والدین در تعارض بین فرزندان اثر تشدیدکننده‌تری دارد، بنابراین بهتر است اجازه دهند خودشان راه‌حل مشکل‌شان را پیدا کنند و والدین هرگاه که ضرورتی وجود داشت، مداخله نمایند و در مقام تربیتی و پرورشی قرار گیرند تا تمام بچه‌ها در یک جایگاه قرار گیرند.
  • اجازه دهید بچه‌ها خودشان تصمیم بگیرند  و به نتیجه برسند. اینکه والدین در جستجو برای شناسایی مقصر ماجرا برآیند و کشف کنند که «چه کسی در قبال دیگری، چه کاری را انجام داده و چه طور باید تنبیه شود» نه تنها کمکی به حل تعارض نخواهد کرد بلکه سبب تیره‌تر شدن روابط شما با شخص مقصر و افزایش تعارض میان خودشان خواهد شد.
  • به خاطر بسپارید که وقتی فرزندان‌تان مشغول جدال و نزاع با همدیگر هستند، مشکل متعلق به خود آنهاست چون خودشان آن را به وجود آورده‌اند، مگر آنکه کسی در معرض آسیب جدی باشد.

اما گاهی لازم است که والدین قدم پیش گذاشته و وارد جدال کودکان شوند. حال سوال این است که چه وقت و در چه شرایطی مداخله لازم است؟ و بهترین روش مداخله چیست؟

اجازه دهید با ارائه چند نمونه از واکنش والدین در ماجرای کشمکش فرزندان با همراهی هم به پاسخ موردنظر دست یابیم.

واکنش نوع اول) صدای مشاجره و فریادهای بچه‌ها را می‌شنوند اما اصلا دخالت نمی‌کنند، چون فکر می‌کنند بچه‌ها خودشان از پس هم برمی‌آیند و در نهایت یاد می‌گیرند با هم کنار بیایند. ممکن است که همین اتفاق هم بیفتد و بعد از مدتی بچه‌ها با هم سازش کنند و مشاجره تمام شود. اما این احتمال هم وجود دارد که فرزند بزرگتر که قویتر است حرفش را به کرسی نشانده و با زورگویی موفق شده بر فرزند ضعیف‌‌تر اعمال نفوذ نماید. اگر این واقعه ادامه یابد، تبدیل به امری عادی شده و به تدریح فرزند قویتر، سلطه‌گری خود را یک امر طبیعی تلقی می‌کند و فرزند ضعیف‌تر نیز یاد می‌گیرد که با سلطه‌جویی بر افراد ضعیف‌تر می‌توان به اهداف خود رسید و یا ممکن است به فردی همیشه ترسو و کم جرأت تبدیل شود. در حقیقت مشکل بچه‌ها رفع نشده است.

واکنش نوع دوم) بعد از شنیدی صدای فریاد بچه‌ها مادر سراسیمه و نگران وارد اتاق‌شان می‌شود و با صحنۀ کبودی بدن فرزند کوچکتر مواجه شده بدون درنگ فرزند بزرگتر را مقصر دانسته او را مورد سرزنش قرار می‌دهد و از فرزند کوچکتر دفاع می‌کند. شاید مادر در این حالت احساس خوبی ازینکه توانسته خشم و عصبانیت خود را فرونشاند، داشته باشد اما مساله اینجاست که به فرزند بزرگتر احساس حقارت دست داده و فکر می‌کند با او عادلانه برخورد نشده است بنابراین به دنبال فرصتی خواهد بود تا تلافی این رفتار را بر سر خواهر یا برادر کوچکترش دربیاورد زیرا او با فریادکشیدنش باعث شده که مادر باخبر شود و به این نتیجه می‌رسد که مقصر اصلی نیز خود اوست!

ازطرفی فرزند کوچکتر یاد می‌گیرد که هربار چیزی مطابق میلش نباشد با فریادکشید می‌تواند بزرگترها را به کمک بطلبد و برادر یا خواهر بزرگتر را با این روش تنبیه نماید.

در این حالت، بازهم مادر نه تنها موفق نشده فرزندانش را به هم نزدیک سازد بلکه آنها را از هم دورتر ساخته است.

واکنش نوع سوم) مادر با شنیدن صدای مشاجره فرزندانش به اتاق آنها رفته و بر سرشان فریاد می‌کشد: «بس کنید دیگر! خسته‌ام کردید بس که سروصدا می‌کنید. امروز هر دویتان از برنامه رفتن به سالن ورزشی و خرید خوراکی محروم می‌شوید تا بفهمید که نباید اینقدر با هم دعوا کنید!» بعد هم از اتاق بیرون رفته و درب اتاق محکم بسته می‌شود.

بچه‌ها هاج و واج به یکدیگر نگاه می‌کنند درحالیکه هیچ مشکلی از آنها حل نشده است و هریک دیگری را مقصر این موضوع می‌داند:

– «بخاطر تو بود که از رفتن به سالن محروم شدیم.»

+ «نخیر، اگر تو آن‌قدر داد و بیداد راه نمی‌انداختی و زورگویی نمی‌کردی، مادر ما را جریمه نمی‌کرد.»

درواقع با این نحوه برخورد مادر، زمینه بروز مشاجره‌ای جدید بین بچه‌ها شکل گرفته و آنها را نسبت به هم بدبین کرده است.

واکنش نوع چهارم) مادر وارد اتاق شده با لحنی محکم اما بدون خشونت به هردوی آنها می‌گوید: «اینهمه سروصدا نمی‌گذارد من روی کارم تمرکز کنم. یا این دعوا را تمام کنید یا بحث‌تان را جایی دیگر و باصدایی آرام ادامه دهید.»

در این نوع واکنش مادر با فرستادن یک پیام مسئولانه  از بچه‌ها می‌خواهد که کشمکش را متوقف سازند. شاید لازم باشد گاهی والدین آنها را به جایی بیرون از آن محیط هدایت کنند، دراینصورت تصمیم‌گیری درباره ادامه یا توقف دعوا با خود آنهاست و درعین از پروبال دادن به اهداف بدرفتاری آنها اجتناب می‌شود.

والدین باید خطرات مداخله‌ی بیش از حد خویش را به خاطر داشته باشندو چنانچه در شرایطی قرار گیرند که حقوق آنها در معرض تهدید است، مثلا: سروصدای زیاد باعث سلب آرامش و بهم‌خوردن تمرکزشان شده و درنتیجه  آنها را از انجام فعالیتهایشان بازمی‌دارد، مسئولیت مداخله را بایستی برعهده بگیرند. البته باید بین حفظ حقوق خود و مسائل ایمنی تعادل برقرار کنند.» (حاجی‌باقری،۱۳۹۲، ص۱۷۱)

«اگر مسئله‌ی امنیت بچه‌ها درمیان است و نگران سلامت جسمی بچه‌ها یا خطر ازبین رفتن اموال هستید، رویکردی فعال و حفاظتی از خود نشان دهید. بعنوان مثال می‌توانید به آنها بگویید: “بچه‌ها! این کارتان نباید ادامه پیداکند. ممکن است کسی یا چیزی آسیب ببیند. بنابراین یا جنگ را تمام کنید یا باید از همدیگر جدا باشید.”»(همان منبع،ص۱۷۲)

فرض کنید دخترتان که ۸سال دارد  از دست برادر ۳ ساله‌اش که مدام به دفتر و کتابهایش دست می‌زند و دفتر مشق‌هایش را خط‌ خطی می‌کند، به ستوه آمده و حسابی از او شاکی است. ممکن است بخواهید او  را مجاب سازید که برادرش کوچکتر است و فعلی که از او سرزده از روی ناآگاهی است و باید در برابر رفتارهایش خویشتن‌دار باشد و یا از این نگران  باشید که اگر اجازه بدهید خشمش را ابراز کند، این‌کار باعث شود که آنها احساسات منفی‌شان را به فعل درآورند.  اما باید یادآوری کنیم که حتی برای بزرگسالان هم چقدر آرامش‌بخش است که کسی به احساسات منفی‌شان گوش دهد پس این موضوع درمورد کودکان و نوجوانان نیز صادق است. فرزندان ما احتیاج دارند که احساسات‌شان را درباره خواهر و برادرهایشان ابراز نمایند، حتیاحساسات ناخوشایندشان را.

«اما نکته مهم مرز میان «اجازه بیان احساسات» و «اجازه عمل» به آن است. ما به فرزندان‌مان اجازه می‌دهیم که همه احساسات‌شان را بیان کنند اما به آنها اجازه نمی‌دهیم که به یکدیگر صدمه بزنند.وظیفه ما این است که به آنها نشان دهیم چگونه از خشم‌شان را بدون آنکه زیانی به بار آورند، بیان کنند.» (ابوالهدی،۱۳۸۸،ص۴۰)

  • به جای ردکردن احساسات منفی فرزندتان، احساسات او را بپذیرید.
      •   مثال ۱) تصور کنید  درحالیکه به نوزادتان شیر می‌دهید، پسر۴ساله تان با ناراحتی به شما می‌گوید: «تو همیشه سرت با بچه گرمه». می‌توانید بجای اینکه عجولانه در پاسخش بگویید: «نه این طور نیست، همین الان برات کتاب نخوندم؟» دستی بر سرش کشیده و اینگونه احساساتش را در قالب کلمات بیان کنید: «تو دوست نداری من این قدر وقتم را با اون صرف کنم».
      • مثال ۲) شما در حال پختن ناهار هستید، پسر ده ساله تان با عصبانیت نزد شما آمده، می‌گوید: «مامان، سارا به من گفت:”من احمقم” شما به جای اینکه پاسخ دهید:«ولش کن، به حرفش اعتنا نکن» به چشمانش خیره شوید و بگویید: «این حرف باید خیلی عصبانیت کرده باشه.»
  • آنچه را که بچه‌ها در واقعیت ندارند، در عالم خیال به آنها بدهید.
      • فرض کنید که روی مبل لم داده‌اید و مشغول تماشای تلویزیون هستید. پسر بزرگتان از راه می‌رسید و با خشم می‌گوید:«سهیل همیشه وقتی که شروع به نوشتن تکالیفم می‌کنم یادش می‌افته که طبل بزنه» و شما پاسخ می‌دهید: « عیب نداره، تو هم در رو ببند» اما شاید بهتر باشد به جای آن، آنچه را که ممکن است فرزندتان آرزو کند، بیان کنید: «خوب این کار خیلی ناراحت کننده است. دلت میخواد که قبل از طبل‌زدن از تو اجازه بگیره.»
  • به کودکانتان کمک کنید که احساسات خصمانه خود را از راه‌های سازنده و نمادین ابراز کنند.
    • دخترتان درحالیکه دفتر مشقش را که پاره شده با خشمی که از صدا و چهره‌اش پیداست، به شما نشان می‌دهد و می‌گوید: «ببین با دفترم چه کار کرد؟ دلم می‌خواد منم یکی از وسایلش رو خراب کنم.» و شما شانه‌هایه‌تان را بالا انداخته پاسخ می‌دهید:«اون مریضه!»  اما پیشنهاد ما این است که نظر سازنده‌ای داشته باشید. و درحالیکه به صورتش نگاه می‌کنید با لحن آرامی بگویید: «فکر می‌کنم اگه واسه خواهرت بنویسی که چقدر عصبانی هستی، بهتر باشه!»
  • رفتار خشونت‌آمیز را متوقف کنید: نشان دهید که چگونه می‌توان با شیوه‌های بی‌خطر عصبانیت خود را ابراز کرد.
      • با سروصدای کودکانتان وارد اتاق شده و مشاهده می‌کنید که برادر بزرگتر درحال کتک‌زدن برادر کوچکترش است. شتابزده بسویش خیزبرداشته دستش را محکم می‌گیرید و باصدای بلند خطاب به او می‌گویید: «این چه کار زشتیه که با این بچه می‌کنی؟! اون کاری نکرده، فقط به اسباب‌بازیهات دست زده!»  اما بجای آن می‌توانید راه بهتر بروز عصبانیت را به او نشان دهید و با صدایی آرام به او بگویید: «با حرف به برادرت بگو که چقدر عصبانی هستی نه با مشت و لگد!» دراینصورت ممکن است پسربزرگتان تصمیم بگیرد که خواسته‌اش را از برادرکوچکش اینگونه مطرح کند: «از اسباب‌‌بازی‌های من دور شو!» (همان منبع،ص۴۱-۴۴)

نقش شما به عنوان پدر و مادر در کاهش تعارض و ناسازگاری میان فرزندان‌تان بسیار حائزاهمیت است. بنابراین توجه به نکاتی که در ادامه بیان شده ، می‌تواند تاثیر بسزایی در این زمینه داشته باشد:

  1. اگر یکی از فرزندانتان به خواهر یا برادرش حمله کرد، بدون اینکه به او پرخاش کنید، به فرزندی که مورد حمله قرار گرفته، توجه کنید. والد/والدین: «باید خیلی دردت گرفته باشه، بذار کمی بمالمش. برادرت باید یاد بگیره که چطور احساسش رو با کلمات بیان کنه نه با مشت».
  2. دربرابر میل به مقایسه کردن مقاومت کنید.
      • به جای مقایسه منفی کودک با کودکی دیگر فقط درباره رفتاری که شما را ناراحت می‌کند، صحبت کنید. مثلا: به جای «چرا نمی‌تونی مثل برادرت لباسهاتو مرتب کنی؟» بگویید: «این کارت ناراحتم می‌کنه».
      • به جای مقایسه مثبت کودک با کودکی دیگر آنچه را که می‌بینید، توصیف کنید.مثلا: به جای «تو خیلی از برادرت تمیزتری!» بگویید: «ممنونم، وقتی که می‌بینم اتاق تمیزه، خوشحال می‌شم».
  3. اجازه ندهید کسی کودک را در نقشی محبوس کند. (نه خودتان، نه خواهر و برادرهایش و نه حتی خود کودک)
      •  مثال: والد: بجای «تو باز عروسک خواهرتو قایم کردی؟ چرا همیشه اینقدر بدجنسی می‌کنی؟»  بگویید: «خواهرت عروسکش رو می‌خواد».
      •  مثال۲:خواهر « تو بدجنسی! بابا، اون از خوراکیش به من نمیده». والدین: «سعی کن طور دیگه‌ای ازون بخواهی. اون وقت تعجب می‌کنی که ببینی چقدر دست و دلبازه.»
      • مثال ۳: کودک: «می‌دونی که من بدجنسم». والدین: «می‌تونی مهربون هم باشی».
  4. کودکان نیاز ندارند که با آنها یکسان رفتار شود، بلکه باید با آنها به گونه‌ای منحصربه فرد رفتار شود. وقت‌تان را برحسب نیاز بچه‌ها بچه‌ها تقسیم کنید.
      • والد: «می‌دونم که دارم وقت زیادی صرف خوندن انشای خواهرت می‌کنم اما این براش مهمه. به محض اینکه کارم تموم شه می‌آم سراغت تا ببینم برای تو چه چیزی مهمه».

 

این جستار درحال تکمیل است…