آخرین کلام

بگذار که آخرین کلام من این باشد…

که تو سفیر مهر شدی در آغاز راه.

بگذار با تو بگویم از اندیشه‌هایی که برای پریدن با تو اوج گرفت.

و چه‌سان ساده‌وار و شورانگیز بر آن بلندای قله‌ی رویا جهید.

دریغ که آشیان باز برای مرغکان کوچک‌بال مهیا نیست!

بگذار که آخرین کلام من این باشد…

هزار واژه‌ی شعرم با شکوه خیالت درهم‌آمیخت .

تا شباهنگام پرتو جلوه‌گرت را به مهمانی ماهیان فراخواند.

آوخ که تلألو شب فروزت در پویش زلال حوض از هم گسیخت.

و باور ماهی را به تبلور هستی‌ات‌ در هم شکست.

بگذار که آخرین کلام من این باشد…

دریای انس من در ظرف لطف تو سرریز شد و پیمانه را واژگونه کرد.

قصور از تو نیست؛ گر وسعت شهود تو افزون‌تر از جویبار نیست.   ۱۱/۴/۱۴۰۱

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *