این روزها با نوشتن چه می‌کنید؟

رابطه من و نوشتن؟ پرسشی که یکی دو روز پیش در پیج استاد دیدم و پیشنهاد شده بود که به آن فکر کنیم. اتفاقا  در صفحات صبجگاهی‌ اخیرم درباره‌اش نوشته‌ام. ماجرا این بود که چند هفته پیش  نگارش یک داستان گروهی را با همکاری یک تیم از دوستان نویسنده آغاز کرده‌ایم. حال نوبت به من که رسید،  اضطرابی عجیب به جانم افتاد. پیدا کردن دلیلش آن هم لابه‌لای قلم‌فرسایی‌های صبجگاهی چندان دشوار نبود. هراسی که ته دلم را خالی می‌کرد دلیل عمده‌اش باور نداشتن خودم بود و مقایسه با دوستانی که به لحاظ تجربه و مهارت در هنر نویسندگی از من خبره‌تر بودند و کمال‌گرایی مانع از آن می‌شد دیواری که در مقابل خودم چیده بودم را خراب کنم و دست از خودزنی بردارم. اما به خودم نهیب می‌زنم اگر آنها نیز مثل خودت تونائی‌ات را دست کم می‌گرفتند، بعید بود که تو را به این جمع  دعوت کنند.  لابد روی آن بخش از مهارت و تجربه‌ات -حتی اگر اندک باشد- حساب باز کرده‌اند و مهم‌تر از آنان خود تو هستی که باید به خودت اعتماد کنی و پرده تاریکی که در مقابل چشمانت آویخته‌ای را بکشی تا بتوانی تلالو نوری که از پس آن بر ذهنت می‌تابد را نظاره‌گر شوی. پس کلام استاد را به خودم یادآوری کردم. همان جمله معروف : نوشته از دل نوشتن بیرون می‌آید. بنابراین تصمیم گرفتم با جدیت کارم را شروع کنم و هر بخشی از داستان که برایم غیرشفاف و تاریک است در حین نوشتن راهش را پیدا کند. چونان که بارها نوشتن در این راه غافلگیرم کرده است و این یکی از جذاب‌ترین مراحل داستان‌نویسی است. مهم‌ترین گام این است که خودت را متقاعد کنی در مقابل لپ‌تاپت بنشینی و خودت را وادار به تایپ‌کردن آن کلماتی کنی که از اعماق ذهنت برای رسیدن به لایه‌های سطحی آن از هم سبقت می‌گیرند. در باور من  نوشتن معجزه‌ای است که اگر بدان اعتماد کنی موجب شگفتی‌ات می‌شود و مسیر را طوری به تو نشان می‌دهد که خودت از قبل نقشه‌ای از آن نداشتی و آنچه نگاشته‌ای اغلب برای خودت نیز تازگی دارد. چون در واقع یک نوع کشف کردن خود توست و به نوعی ابزار خودشناسی‌ات به شمار می‌رود. شخصی که به نوشتن اعتماد می‌کند؛  اجازه می‌دهد که با نوشتن به قسمت‌های تودرتوی ذهن خویش دست یابد در حالی‌که پیش از آن برایش مشهود و معلوم نبوده و در حقیقت خودش را از دل ابهام و تاریکی بیرون می‌کشد. بعد از نگاشتن این سطرها مصمم بودم که لپ‌تاپم را روشن کنم و ادامه داستانی که قرار بود من آفریننده‌اش باشم را بنویسم. آفریننده‌ی اثری که هنوز خودم نمی‌دانستم قرار است از کجا سر دربیاورد و تا کجا مرا دنبال خودش بکشد! مهم شروع کردن بود و بس!    ۶/۴/۱۴۰۱

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. من فکر می‌کنم چیزی که باعث می‌شه ما در شروع‌کردن یا ادامه‌دادن اهمال‌کاری کنیم مقایسه کردن در ذهن‌مون هست. همونطور که نوشتید با خودتون فکر می‌کنید اون دوستان با تجربه‌تر و خبره‌تر هستند. هر چه قدر این مقایسه در ذهن بیشتر باشه ما برای شروع یا ادامه کار دچار تردید میشیم. جمله‌ای به ذهنم رسید از معلم خودشناسیم که میگفت: هر وقت برای انجام کاری هی بهانه تراشی کردی یا به بعد موکول کردی یا به نحوی ازش فرار میکنی اتفاقا رشد تو در انجام اون کار هست. خانم سورگی جان، شما نویسنده‌ی توانایی هستید . پیروز باشید.

  2. این روزها من هم خیلی درگیر این ماجرا هستم که چی بنویسم و حتی از چیزهایی که می نویسم خوشم نمیاد. یه قسمت از این ماجرا کم بودن تجربه و توقع داشتن در حد نویسندگان بزرگ است. خب، اگر همه این روزهای بی تجربگی رو با شهامت جلو بریم یه روز نوشتن راحت میشه. فعلن باید در مسیر بود تداوم در نوشتن را حفظ کرد. موفق باشید.

    1. درود خانم بختیاری عزیز و گرامی. باهاتون موافقم. اون چه باعث تمایز میشه قبل از شکل گیری کیفیت، ثبات در پیوستگی و انجام منظم کار هست. و همین گام های کوچک و تمرینات خرد منجر به دستاوردی درخشان خواهد شد. ممنونم که برای خوندن این نوشته وقت گذاشتین. موبد و بالنده باشین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *