داستان کوتاه:چاله
لای پلکهام را باز میکنم. موجی از تاریکی درون چشمانم هجوم میآورد و همزمان احساس شدیدی از کوفتگی و درد در استخوانهایم میپیچد. چند بار پلک میزنم شاید به خاطر آورم که کجا هستم. نگاهم در اطراف میچرخد چیزی شبیه دیوار دورتادورم را احاطه کرده است.
دو سه ساعتی از وقت ناهار گذشته بود که با صدای پیامک از جا پریدم و لباسهایم را پوشیدم. مهناز روی تخت خوابیده بود. پاورچین قدم برداشتم و مراقب بودم صدای چرخیدن دستگیره توی قفل در بیدارش نکند. لحظه آخر وقتی به پشت سر نگاه انداختم، مهناز را دیدم که با چشمانی نیمه باز و خوابآلود امتداد دیدگان خمارش با من که مقابل در ایستاده بودم، تلاقی شده، چشمکی زدم بعد هم آهسته گفتم: «یه سر تا شرکت میرم، حسابهای آخرماه بهم ریخته تا شب برمیگردم.» بدون هیچ پاسخی پلکهایش را گذاشت.
هوا رو به تاریکی میرفت که رسیدم به حاشیه شهر، نزدیکی خانههای مسکن مهر که بیشترشان هنوز در حال احداث و نیمه کار هستند. سر یه کوچه خاکی از ماشین پیاده شدم. نگاهی به اطراف انداختم. به جز یکی دو ماشین که دورتر از آنجا در حال عبور و مرور بودند جنبندهای پیدا نبود. تیرهای برق هنوز لامپ نداشتند و چالههای کوچک و بزرگ فاضلاب و گاز و … در جاهای مختلف میلانها حفر شده بود. گوشی را از جیبم درآوردم و صفحهاش را روشن کردم. رقمهای دیجیتالی ساعت نشان میداد که هنوز بیست دقیقهای تا قرارمان وقت دارم. شمارهای که حفظ کرده بودم را گرفتم. بعد از چند بوق صدای محبوبه از آن سوی خط شنیده میشد که با صدای نازک و آرامش جواب داد. آدرسش را دوباره پرسیدم. از حرفهایش دستگیرم شد که خیابان فرعی را اشتباهی پیچیدهام و آخرین ردیف ساختمانهای مسکونی را رد کرده بودم. با عجله تماس را قطع کردم. خواستم موقعیتی را که در آن بودم دقیقتر بسنجم بنابراین چند قدمی عقب عقب رفتم. باید مطمئن میشدم که شماره کوچه را درست یاد گرفتهام و چندکوچه پایینتر از آنجایی که قرار داشتم باید برگردم. که ناگاه پایم به مانعی سخت و ناهموار گیر کرد. سکندری خوردم و قبل از آنکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم گوشی از میان دستم پرتاب شد و خودم به سمت عقب واژگون شدم و تا به خودم بیایم که چه اتفاقی درحال رخ دادن است احساس کردم در جایی مانند تونلی تاریک درحال سقوط هستم.
مهرههای پشت گردن و کمرم تیر میکشد. از تصور اینکه ممکن است نخاعم دچار آسیب شده باشد، به رعشه میافتم. دست و پاهایم یخ کرده . نمیدانم چه مدت است که بیهوش بودهام. اما همین که انگشتانم حس دارند نقطه امیدی است برایم. سرم را به سمت آسمان میچرخاندم. نور کم فروغ ماه در آسمان جنوب شهر میدرخشد. و گهگاه ابری که از مقابل ماه رد میشود مانعی برای تابیدن همان نور کمسو میگردد. صدای زنگ خوردن گوشیام را از دور میشنوم. حتما محبوبه است که به خاطر تاخیرم نگران شده. سعی میکنم به دست و پاهایم تکانی بدهم و از جا بلند شوم اما سوزشی شدید زانوی راستم را بیحرکت میسازد. احتمالا شکسته است. دستم را به سختی به طرف پایم میبرم تا زانویم را لمس کنم. گرمای مایع لزجی را در زیر پوستم حس میکنم. سرم را به دیواره چاهی که هنوز نمیدانم چقدر عمق دارد، تکیه میدهم. برای خلاصی از اینجا باید کاری بکنم. تمام انرژی باقیماندهام را در حنجرهام جمع میکنم و به سختی فریاد میکشم: “ک.. مـ ..ک…کمک… کسی اونجا نیست؟“
چند دقیقهای صبر میکنم و دوباره فریادزدن را از سر میگیرم. اما انگار بیفایده است و صدایم به جایی نمیرسد. لحظهای احساس میکنم چیزی شبیه سایه از بالای چاه رد شد و نور کمرنگی که به داخل چاه میتابید، برای چند ثانیهای تاریک و روشن شد. با خوشحالی و ترس دوباره داد میزنم: “کسی اونجاست؟ کمک… من اینجام توی چاه… به دادم برسین… کمک”. پس چرا هیچ جوابی نمیدهد؟ شاید سگ ولگردی بوده که با بوی من کشیده شده به این جا! پس چرا پارس نمیکند؟ نکند حیوان درندهای باشد؟ روباه یا شغالی؟ خدایا… هر لحظه هوا تاریکتر میشود. شاید تا چند روز دیگر هم گذر کسی به این اطراف نرسد. چطوری خلاص شوم؟ از روی ترس و استیصال سعی میکنم یکبار دیگر قدرتم را در پاهایم جمع کنم و بلند شوم. کف دست راستم را روی زمین میگذارم و دست دیگر را به دیواره چاه تکیه میدهم و با زحمت روی پای چپم که ظاهرا سالم است خودم را تا حدی سرپا نگه میدارم. سرانگشتانم را محکم به دیواره میچسبانم و خودم را بالا میکشم. ناگهان زیر پایم خالی میشود و روی لگن نقش زمین میشوم. کف دستهایم پوست پوست شده و گزگز میکند. چندبار فوتشان میکنم. کلافه شدهام. نای فریادزدن هم ندارم. از خودم میپرسم: یعنی حتی یک نفر گذرش به نزدیکی چاه نرسیده؟ بعد یادم میافتد که ساختمانهای این منطقه بیشترشان نیمهساز و درحال احداث هستند. اگرهم کارگران ساختمانی این طرفها پیدایشان شود میباید حداقل تا صبح را در این شرابط سر کنم. حتی فکرش هم مرا به وحشت میاندازد. اگر در اثر خونریزی جان سالم به در نبرم چه؟ حتما مهناز هم تا الان نگران شده. اگر نجات پیدا کنم و بپرسد برای چه کاری به اینجا آمدهام چه بگویم؟ کاش نمیگفتم که برای رسیدگی به حسابهای شرکت بیرون میروم. اگر به صفایی زنگ زده باشد چه؟ وای که چقدر از این مردک فضول و خاله زنک بدم میآید! باید بهانهای پیدا کنم که مدیرعامل راضی شود او را به بخش دیگری منتقل کند. انگار دارم مهمل میبافم. اصلا چه معلوم که زنده بمانم تا آن موقع؟ اگر از رابطه من و محبوبه چیزی فهمیده باشد چه؟ اما نه! مدرکی برای اثبات ادعاهایش نخواهد داشت. چون به محبوبه چندین بار سفارش کردهام که موقع مراجعه به شرکت مرا با اسم کوچک صدا نزند و مثل یک ارباب رجوع عادی رفتار کند تا کسی به رابطه خصوصیمان پی نبرد. ولی از شامه قوی صفایی هیچ بعید نیست که ته رابطه مان را دورادور درآورده باشد . آخ..خ..خ. چیزی شبیه گزش نیش مار از میان ستون فقراتم عبور کرد. یاد اولین دیدار خودم و محبوبه میافتم. نامه درخواست رئیس کارخانه را برای انجام حسابرسی آورده بود نزد من. چشمانش برقی داشت که در همان نگاه اول قلبم را نشانه رفت و نمیتوانستم یک دم چشم از او بردارم. لحن صحبتکردنش به قدری جذاب بود که خدا خدا میکردم هر ماه برای انجام امور حسابرسی کارخانه، خودش نزدم بیایم. حالا شش ماه از آن روز گذشته و من بالاخره موفق شده بودم محبوبه را راضی کنم که یک دیدار خصوصی و دونفره داشته باشیم. او هم با این پیش شرط که شهریه دانشگاهش را بپردازم، قبول کرد.
از فکر و خیال خسته شدهام و حوصلهام سررفته. شاید بهتر باشد یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. چند بار پیاپی فریاد میزنم شاید اگر کسی بر حسب اتفاق از آنجا گذر کند صدایم را بشنود ولی بازهم بیفایده است. پاهایم را به سختی در شکمم جمع میکنم و سرم را تکیه میدهم به دیواره زمخت. چیزی مثل یک توده سنگین راه حنجره و تنفسم را سد کرده دلم میخواهد زار بزنم تا از شرش خلاص شوم اما هجوم دلهره و اضطراب مانع میشود. تلاش میکنم فکرم را به موضوعی در گذشته پیوند بزنم تا لحظاتی که مثل سایههای ابر، دیرگذر و کند هستند را هل بدهم.
به دوران عاشقی خودم و مهناز در دانشگاه فکر میکنم. به تمام واحدهایی که به عشق او برمیداشتم و کلاسها را شرکت میکردم. از خودم میپرسم: ” پس چجوری دل به این رابطهی پنهانی دادم؟” چهره گرفته و غمزده مهناز در مقابلم ظاهرمیشود. تپش قلبم یکباره شدت میگیرد و جهیدن خون گرم را در شریان گونههایم حس میکنم. شاید این اتفاق یک نشانه است! خدایا اگر از اینجا نجات پیدا کنم قید این رابطه را میزنم.
*****
صدای آژیر آمبولانس با افکار بهم ریختهام در هم میآمیزد. وزن آتلی که به پای راستم بسته شده روی دلم سنگینی میکند. گردنم نیز آتلبندی شده. به زحمت گوشیام را که سرپرست تیم هلالاحمر پس از نجات از چاه بهم داده، بالا میآورم و آخرین پیامک را مرور میکنم:
“ تمام مدتی که تعقیبت میکردم توی دلم خدا خدا میکردم بری سمت شرکت تا همه چی یه سوءتفاهم باشه اما وقتی سر از اینجا درآوردی و لیست تماسها و پیامهاتو چک کردم جایی برای تردید نموند. من دارم برای همیشه ترکت میکنم. وقتی از بیمارستان برگشتی خونه دنبالم نگرد. توی دادگاه میبینمت…“




5 پاسخ
داستان کوتاه و جالبی بود.
موفق باشید.
لطفتون مستدام، سپاس بابت وقت ارزشمندی که گذاشتین
زیبا بود و دلنشین. قلمتان مانا
ممنونم خانم علیزاده ازینکه برای خوندنش وقت گذاشتین
داستان زیبا و آموزنده ای بود. همیشه که نمیشه در رفت