قسمت ۶- فریاد بزن!

دفتر سوم: خوابگاه

با تلاش و پشتکاری که داشتم، دوره کارشناسی را با کسب نمرات عالی گذراندم و رتبه «الف» را هم که برایش حسابی زحمت کشیده بودم،  بدست آوردم. طبق قوانین دانشگاه بدون کنکور موفق شدم به مرحله ارشد راه پیدا کنم اما رشته تخصصی‌ام را دانشگاه شهر محل زندگیم، نداشت و به ناچار برای ادامه تحصیل راهی غربت شدم. شهری که سرنوشتم را به گونه‌ای دیگر رقم زد. آن گونه که حتی در مخیله‌ام نمی‌گنجید!

روزی که برای تحویل مدارک کارشناسی‌ام به دانشگاه رفته بودم، قبل از اینکه برای آخرین بار آنجا را ترک کنم، استاد را در دفتر کارش ملاقات کردم. از قبل می‌دانست که قرار است برای خداحافظی بروم و منتظرم بود.

با انگشت چند ضربه به در زدم  صدایی آرام که برایم مانوس بود، شنیده شد که گفت: بفرمایین. داخل شدم و سلام کردم.

  • لطفا در رو  پشت سرت ببند.

با ورودم به اتاق، چشمانم مثل کسی که اولین بار است محیط جدیدی را از نظر می‌گذراند، روی اشیا و چیدمان آن چرخ ‌خورد.

استاد کاویان پشت میز ام دی اف سفیدرنگی نشسته و به پشتی صندلی چرمی‌اش تکیه داده بود. با دیدن من از جا بلند شد. رایحه گرم و شیرین عطرش مشامم را نوازش داد.  صندلی را به عقب هل داد و به این سمت میز جایی که من سرپا مانده بودم، آمد و با دست تعارف کرد که روی نزدیکترین صندلی مقابلش  بنشینم. روی میز عسلی یک تراریوم شیشه‌ای که درونش گیاه کوچکی با برگهای رگه‌دار سفید و سبز بود، قرار داشت. تشکری کردم و نشستم. روی دیوار سمت چپ، پشت به میزکارش  چند ردیف قاب  نصب شده بود  که شعرهایی از سعدی و حافظ و چند تن از شعرای معاصر  با خطوط زیبای نستعلیق و نسخ خطاطی شده  و نمونه مشابه آن خوشنویسی‌ها را چندین بار هدیه گرفته بودم.

گوشه و کنار اتاق  گلدان های سانسور و پتوس گذاشته بود که رویهمرفته فضایی نشاط‌آور و آرامش‌بخش را برای افراد حاضر در آن مکان پدید می‌آورد.

نگاهم را به او که با چشمانی به عمق شب به من خیره شده بود، دوختم. به نظرم سکوت بین ما کمی طولانی شده بود، برای گفتگو پیشدستی کردم:

  • گفته بودین قبل از رفتنم به اتاقتون سری بزنم.

ابروهایش بالا رفت و با لبخندی شیطنت‌آمیز جواب داد:

  • به اتاقم یا خودم؟

سعی کردم در همان حال که ظاهر مودب و متینم را حفظ می‌کنم، لحن کلامم نیز رسمی و خشک نباشد، با ملایمت و لبخندی موقر پاسخ دادم:

  •  شایدم هر دو!
  • خوبه؛ ازت خواهش کردم بیای اینجا تا به این بهانه از نزدیک بهت تبریک بگم بابت قبول‌شدنت و بدونی که از موفقیتت خیلی خوشحالم اما مطمئنا معنیش این نیس که دلم برات تنگ نمیشه. چون قراره برای مدتی از هم دور باشیم.

روی صندلی کمی جابجا شدم و گفتم:

  • ممنونم استاد. شما همیشه بهم لطف دارین.

با تبسم کمرنگی که می‌رفت محو شود زل زد توی صورتم:

  • سانازجانم تا کی می‌خوای از این لفظ استاد استفاده کنی؟ فکر نمی‌کنی دیگه وقتش رسیده که بهم بگی: سپهر؟!

اتاق کم کم داشت برایم تنگتر می‌شد. به زمین چشم دوختم.  نمیخواستم به هیجان درونی‌ام، پی ببرد.

کمی به طرف میز خم شد. دو دستش را گذاشت روی آن و کف دستانش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به من خیره ماند.

  • بگو سپهر!

حالا من درست در تیررس او قرار داشتم و مثل پرنده‌ای که نتواند خودش را از مهلکه‌ای که در آن افتاده نجات دهد، در هیاهویی که درونم به پا شده بود، گیر افتاده بودم. در یک آن فکری در ذهنم جرقه زد و سر پا ایستادم.

  • منو ببخشید، یادم افتاد که برای کاری باید سریعتر برگردم.

با هیکل تنومند و قد افراشته‌اش که بلافاصله جلویم ایستاد، راهم را سد کرد و گفت:

  • هنوز حرفام مونده، به وقتش خودم میرسونمت.

بعد با صدایی گلایه مند و خواهش گونه گفت:

  • بشین لطفا.

تمنایی که در عمق چشمان شب رنگش موج می‌زد، راهی جز تسلیم و اطاعت برایم نمی‌گذاشت.

  • اینکه قراره برا دو سال بری یه شهر دیگه و با خودت نمیگی کسی اینجا دلتنگت میشه بماند، حتی حاضر نیستی تو چشمام نگاه کنی یا منو به اسم صدا بزنی! اما بازم ایرادی نداره. من همین که بدونم هرجا هستی سلامتی و احساس منو نسبت به خودت از یاد نمیبری برام کافیه.
  • چند ثانیه‌ای سکوت کرد و دوباره با لحنی که توأم با تاکید بود، پرسید:

بهم این قولو میدی دیگه، آره؟

سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم:

  • بله، اُس…بعد یهو یادم افتاد که نسبت به شنیدن این کلمه آنهم از زبان من حساسیت دارد، ناگهان حرفم را خوردم. به لبهایم زل زده بود و منتظر بود تا کلمه‌ای را بشنود که ماهها برای شنیدنش صبور مانده بود. بیش از آن در انتظار نگهش نداشتم.
  • بله…، آقا… سپهر

مثل کسی که قله‌ای رفیع را فتح کرده باشد برایم کف می‌زد و شادی کنان خنده‌ شیرینی سرداد:

  • جانم به این سپهر گفتنت. برای شروع بازم خوب بود. کم کم عادت میکنی به گفتنش.دوباره برگشت پشت میز کارش. خم شد و از توی کشوی میز یک جعبه‌ کوچک سیاهرنگ که  روبانی سفید  دورش پیچیده شده بود، بیرون آورد و لبخندزنان به سمت من می‌آمد. در سکوت به او نگاه می‌کردم. به هیکل رعنا و چهره جاافتاده و مردانه‌اش.  به فکرم رسید که حتما می‌تواند برای همسر آینده‌اش تکیه‌گاه خوب و امنی باشد. دستی که همرا جعبه به سویم دراز شده بود، همراه با صدایی آرام که گفت: «بهانه کوچکی برای تبریک قبول شدنت». مرا به دنیای حقیقی برگرداند. با دستپاچگی گفتم:
    • من ازینهمه لطف و محبت تون شرمنده میشم.
    • شرمنده نباش لطفا. نمیخوای کادوتو باز کنی؟

گره روبان رو کشیدم و در جعبه را برداشتم. یک گوشی موبایل مدل نوکیا بود. و یک عدد سیمکارت  نو.

  • اوه هدیه بارزش و گرون قیمتیه ! اما…
  • اما ؟
  • متاسفانه نمیتونم قبولش کنم؟

سایه‌ای از اخم و ناراحتی صورتش را گرفت:

  • چرا نمی‌تونی؟
  • آخه… شما که شرایط من و خونوادمو بهتر از هرکسی می‌دونین. به چه عنوانی این وسیله‌ گرونقیمت رو تو خونه نگه دارم و یا بگم از چه کسی هدیه گرفتم؟ ما که هنوز…. (بقیه جمله‌ام را خوردم)
  • نسبتی با هم نداریم؟ حق با توئه اما تو فعلا نیاز نیس فکرتو با این چیزها درگیر کنی. ضمناً مگر با خانم هادیان قرار نیست در یه دانشکده و خوابگاه باشین؟
  • همینطوره
  • خوب، میتونی تا زمانی که اونجا مستقر نشدین امانت بسپری دست ایشون. وقتی هم رسیدین، طبق قوانین خوابگاه گوشیو تحویل سرپرست بده و هروقت لازم شد برای تماس ازش استفاده کن. به همین راحتی.

خوب می‌دانستم هر استدلالی هم بیاورم در برابر اراده استاد بیهوده است. حداقلش من توان بحث کردن با او را نداشتم و درنهایت ناچار به پذیرفتن می‌شدم. بنابراین جعبه را توی کیفم گذاشتم و بلند شدم. و در این فکر بودم که در اولین فرصت آن را به دست مریم برسانم چون اگر پدر یا برادرم بو می‌بردند، حسابم با کرام‌الکاتبین بود.

*************

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *