قسمت ۵- فریاد بزن!

  • فردای آن روز وقتی وارد کلاس شدم هرچه سر چرخاندم، مریم را پیدا نکردم. حتی برای کلاس فلسفه هم که تحت هر شرایطی خودش را می‌رساند، خبری از او نشد. نگرانی داشت کم کم جایش را در میان افکارم باز می‌کرد. چیزی از حرفهای استاد که پیاپی نظریات مختلف از فلاسفه بزرگ را با هم قیاس می‌کرد، دستگیرم نمی‌شد. دل توی دلم نبود که هر چه زودتر از فضای سنگین کلاس خلاص شوم. وقتی استاد  نظریه دیالکتیک هگل آلمانی را توضیح می‌داد من به تناقض بین افکار و ذهنیات پدرم و طبیعت سرکش خودم فکر می‌کردم که زندگی ما را مدام در کشاکش و تضاد با هم قرار می‌داد. نه من عقاید تعصب‌گونه و کهنه او را می‌توانستم بپذیرم و نه پدرم حاضر بود کمی فاصله‌اش را با نسل من کوتاه‌تر کند و حرفهایم را بفهمد که چرا دلم نمی‌خواهد هنوز هم در این سن و سال مثل کودکان دبستانی، بعد از اتمام ساعت کلاسهایم دنبالم بیاید یا برای تمامی رفت و آمدهایم مرا سین جین نکند و غرورم را به رسمیت بشناسد. تنه یکی از دانشجویان در حین رد شدن از کنار صندلی که محکم به آرنجم اصابت کرد، زنجیره افکار بی‌حاصلم را از هم درید. وقتی به خودم آمدم تقریبا بیشتر دانشجوها و استاد کلاس را ترک کرده بودند. در  مدت زمان کوتاهی وسایم را جمع کردم و از لابه لای جمعیتی که توی راهروها ازدحام کرده بودند خودم را به در خروجی رساندم. خیابان مملو از ماشین‌ را از نظر گذراندم اما وقتی در میان انبوه خودروها پراید بژ مدل ۱۴۱ پدرم را نیافتم نفس راحتی کشیدم.  حاشیه پیاده‌رو را گرفتم و قدم‌زنان به طرف تقاطع خیابان بعدی که عریض و خلوت‌تر بود راه افتادم. چه اتفاقی برای مریم ممکن بود رخ دهد که از کلاس مورعلاقه‌اش صرفنظر کند؟ هرچه من طرفدار شعر و رمان بودم او سرش درد می‌کرد برای بحث‌های بی‌سروته فلسفی، گاهی پیش می‌آمد که کل ساعت کلاس را با اساتید فلسفه بحث و جدل کند. برخلاف ظاهر پر شر و شور و زبان  تند و تیزش قلب مهربان و رئوفی داشت و جزو معدود دوستانی بود که می‌توانست در هر شرایطی  روحیه دمدمی و نوسانات خلقی‌ام را تاب بیاورد و من را همان جوری که هستم قبول داشته باشد.  با صدای ضعیف بوق اتومبیل  به تصور اینکه خودروی پدر است، برگشتم. اما از شنیدن صدایی گرم و  آشنا که هیچ شباهتی هم با صدای پدرم نداشت جاخوردم.
    • خانم علیزاده؟

    از شیشه نیمه باز پژوپارس سفیدرنگی که کنارم توقف کرد به داخلش  نگاهی انداختم. استاد کاویان بود که با لبخندی کم‌جان اسمم را خطاب می‌کرد. چند تار موی مشکی روی پیشانی بلندش شره کرده بود و رایحه خوشی که حالا برایم آشنا بود به مشامم رسید.

    • سلام استاد
    • بفرمایین بالا. میرسونمتون
    • ممنون. منتظر پدرم هستم. الان دیگه می‌رسن.
    • مطمئنید که میان دنبالتون؟
    • بله گاهی پیش میاد که با تاخیر برسن ولی حتما میان
    • باشه هر طور صلاح میدونین، بهرحال خواستم مطمئن بشم که …

    با دیدن ماشین پدر که از چهارراه به طرف بلوار دانشجو پیچید مهلت ندادم جمله‌اش تمام شود.

    • استاد با اجازتون، خداحافظ

    منتظر شنیدن جواب نشدم. به سرعت از ماشین استاد فاصله گرفتم و قدم زنان به راهم ادامه دادم. خودروی پدر که جلوی پایم ترمز کرد بی‌درنگ در را باز کردم و بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بیندازم داخل ماشین چپیدم.

    آن روز عصر وقتی به مریم زنگ زدم خبر فوت شدن خان جون -مادربزرگش- را بهم داد و گفت که چون اوضاع روحی مناسبی ندارد  تا هفته بعد نخواهد توانست کلاسها را شرکت کند. روز بعد با استاد کاویان درس جریان شناسی شعر معاصر داشتیم و یکی از سروده‌های سهراب سپهری را می‌خواند:

    صدا کن مرا

    صدای تو خوب است

    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

    که در انتهای صمیمیت حزن می روید

    در ابعاد این عصر خاموش

    من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

    بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

    و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد

    و خاصیت عشق این است

    کسی نیست

    بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

    میان دو دیدار قسمت کنیم

    ….

    آهنگ محزون صدا و حالت چشمان استاد  در حین خواندن، حال کسی را داشت که در عوالم دیگری سیر می‌کند. گویی به حالتی خلسه‌وار و و نیمه هوشیار فرورفته بود و کاملا غرق در واژه‌های جادویی سهراب بود. طنین رازآلود صدایش در میان حجم خاموش کلاس که همگی حیرت‌زده به استاد چشم دوخته بودیم، تمام تنم را به ارتعاش درآورده بود. نیرویی سحرانگیز با تمام انرژیش در قلبم نفوذ می‌کرد و وجودم را دچار تحولی ناشناخته می‌ساخت. در یک آن احساس کردم تمام کلاس در سکوتی عجیب فرو رفته است،  به خودم که آمدم نگاهم در نگاه استاد تلاقی شده بود و بی‌اختیار به هم زل زده بودیم. دستپاچه شدم و وانمود کردم که مشغول نوشتن ابیات هستم. اما سنگینی نگاهش را بر روی خودم حس می‌کردم. با کف زدن بچه‌ها برای استاد نفسی را که در سینه‌ام حبس شده بود، از میان لب‌هایم لول شده‌ام بیرون دادم. . بعد از اتمام کلاس چون می‌دانستم پدر با یکی از همکارانش برای انجام پروژه‌ای جدید به خارج شهر رفته با خیالی آسوده وسایلم را جمع می‌کردم که با صدای استاد رشته‌ی افکارم را گسیخت.

    • خانم علیزاده، لطفا چند دقیقه‌ای بمونید.

    نگاهی به اطرافم انداختم. به جز دوتن از دانشجویان پسر که دوشادوش هم در حال خروج از کلاس بودند، کسی نمانده بود. کتابی که در دستم مانده بود را انداختم توی کیفم و از جام بلند شدم:

    • بله استاد؟
    • قرار بود نقد شعر رو بنویسید. امیدوارم فراموش نکرده باشین.
    • اوه نخیر! دست کردم توی کیف و برگه‌ای که شب قبل با دقت تمام نوشته بودم از لای جزوه بیرون کشیدم و به طرف استاد گرفتم.
    • به خوش خطی شما نیست ولی سعی خودم رو کردم که نظراتم رو از چند منظر با خط خوانا بنویسم .
    • خوشحالم که دست خطم نظرتون رو جلب کرده!
    • خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
    • بله بسیار زیباست و البته شعرش…!
    • حس و حالش چطور؟ مورد پسندتون بود؟
    • راستش… فکر می‌کنم شاعر در حال تجربه‌ کردن بُعد جدیدی از خودش بوده. یه جور کشف و شهود یا حتی خودشناسی …
    • همین؟

    در حالتی مردد که انگار آزمونی سخت را دارم از سر می‌گذرانم، لحظه‌ای سکوت کردم و درمقابل نگاه نافذ استاد که تا اعماق جانم اثر می‌کرد، سرم را پایین انداختم و گفتم:

    • نمیدونم شاید هم به اندازه کافی دقت نکردم.

    خنده کوتاهی کرد و کیف چرمی‌اش را زیر بغل زد:

    • احتمالا همینطوره. بعد با کف دست راستش به طرف در اشاره کرد.
    • نزدیک در خروجی سالن دانشگاه که رسیدیم استاد رو به من ایستاد و گفت:
    • اگه امروز افتخار بدین شما رو می‌رسونم.
    • اختیار دارین، خیلی از لطفتون ممنونم. با پدرم میرم.
    • اما من بعید میدونم که امروز دیگه بیان.

    با چشمانی گرد شده، نگاهش کردم:

    • به گمانم اگه قرار بود که بیان تاحالا تشریف می‌آوردن. والا شما اینجور با طمأنینه قدم نمی‌زدین. درست میگم؟

    موقع گفتن این جملات تبسم معناداری پهنای صورتش را گرفته بود و خیره شده بود به چشم‌هایم. گویا که می‌خواست واکنش طبیعی‌ام را شاهد باشد. راه دیگری نداشتم. با شرم و حیا تعارفش را پذیرفتم. قبل از رسیدن به در خروجی اصلی مکثی کرد و گفت:

    • تا شما خودتون رو برسونید به ابتدای خیابون منم ماشینو از پارکینگ بیرون آوردم. این جوری خیالتون بابت نگاههای کنجکاو بقیه هم آسوده اس.

    و قبل از اینکه پاسخی بشنود خنده‌کنان به سمت پارکینگ راه افتاد.

با صدای ترمز لاستیک‌های پژو خودم را کمی کنار کشیدم و در سمت عقب را باز کردم و نشستم. آهنگ ملایمی که با ساز سنتور نواخته می‌شد همراه با دکلمه‌ای عاشقانه درحال پخش بود. چند دقیقه‌ای در سکوت مابین‌مان هر دو به آن صدا که برایم بیگانه نبود، گوش کردیم. گویی  روحم با کلماتی که بر زبان گوینده جاری می‌شد و با تمام احساسش آن ها را ادا می‌کزذ، عجین شده بود. مثل این بود که دارد روح زندگی در سلول‌های تنم سیلان پیدا می‌کند. استاد همان‌طور که مشغول رانندگی بود گویا از توی آینه متوجه دگرگون شدن حالم شده باشد، همین که دکلمه به پایان رسید دکمه خاموش ضبط را زد و بعد از درنگی چند ثانیه‌ای تک سرفه‌ای کرد:

  • می‌دونین! این که شما جزو معدود دانشجویانی هستین که کاملا با علاقه و اشتیاق نقد و تحلیل شعرها رو دنبال می‌کنید و اینقد فعال و هدفمند هستین جای تحسین داره و شک ندارم که شما آینده درخشانی خواهید داشت اگر این انرژی و پشتکار رو  حفظش کنین.
  • چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: در واقع این شور و نشاط شما منو هم به وجد میاره.

در همان حین که این جملات را بر زبان می‌آورد، مدام از توی آینه مرا می‌پایید که مبادا کوچکترین عکس‌العمل من از تیررس چشمان تیزبینش دور بماند. گرمایی درون گونه‌هایم دوید. با لبخندی شرم‌گینانه گفتم:

  • راستش… با حرفاتون منو غافلگیر کردین!  انتظار اینهمه تعریف، اونم این‌طور یهویی رو نداشتم.

ماشین یکباره در حاشیه خیابان توقف کرد و استاد کاویان که دستش را به پشتی صندلی بغل دستی‌اش تکیه داده بود و حالا صورتش کاملاً به سمت من بود گفت:

  • و بهتره بدونین که ارزش شما برای من ازینم بالاتره.

و آن وقت کمی به سمت جلوی ماشین خم شد و از توی داشبورد یک پاکت سفیدرنگ بیرون آورد و به طرف من گرفت:

  • می‌خوام ازتون خواهش کنم که این شعر که سروده خودم هست ازم بپذیرین. شاید بد نباشه که بدونین دیشب رو تا دیروقت بیدار بودم تا بخش ناچیزی از احساس قلبیم رو که بهتون دارم در قالب یه غزل کوتاه براتون بنویسم.

پاکت سفیدرنگ میان انگشتان استاد و در هوا معلق مانده بود و من نگاهم در مسیری مبهم بین نگاهها و دستش بلاتکلیف و سرگردان مانده بود.

  • م…من نمیدونم چی باید بگم؟
  • پس چیزی نگین لطفا، اما دستمو رد نکنین. یه خواهش دیگه هم دارم…

پس از مکثی کوتاه پاکت را گرفتم و زیر لب گفتم:

  • بفرمایین.

با لحنی ملایم و نجواگونه ادامه داد:

  • ازت می‌خوام بهم اجازه بدی فاصله ای که الان بینمون هست رو کم کنیم تا من بهتر بتونم خودم رو همونجور که هستم با تموم احساس واقعی که بهت دارم، نشون بدم.
  • اما…من… خودتون بهتر میدونید که…. (فکرم را متمرکز کردم تا جمله‌ را درست ادا کنم) من فعلا به جز کسب رتبه الف دانشگاه و رفتن به مرحله کارشناسی ارشد نمیتونم به چیز دیگه‌ای فکر کنم اصلا. این الان مهمترین دغدغه منه .
  • اتفاقا این که خیلی هم خوبه سانازخانوم. یا… شایدم داری به فاصله سنی بین مون فکر می‌کنی! و همین مساله هم نمیذاره حرفامو باور کنی.

با اینکه سرم پایین بود و نمی‌توانستم صورتم را در آینه ببینم اما به خوبی می‌توانستم برافروختگی و سرخ شدن صورتم را از داغی گونه‌ها و لبهایم تشخصی دهم. انگشتان دستانم را در هم فرو کرده بودم و بهم فشار می‌دادم:

  • نه اینطور نیس استاد… منظورم اینه که…

انگار به خوبی دریافته بود که دنبال کلمه می‌گردم تا جملاتم را تصحیح کنم و زودتر مرا از آن وضعیت خلاص کرد.

  • بد نیس اینو هم بگم که تمام تلاشمو می‌کنم تا حضورم درکنارت باعث بشه تمام دانش و تجربه‌مو برا اینکه به هدفت برسی به کار ببرم و ازین بابت بهت قول میدم که نه تنها مانعی برای پیشرفتت نباشم، خودمم بشم بزرگترین مشوقت برا رسیدن به خواسته‌ها و رویاهایی که داری. فقط کافیه بهم قول بدی که این فرصتو بهم میدی!

در موقعیتی قرار گرفته بودم که از قبل پیش‌بینی نکرده بودم و برخلاف عادت حاضر معمول، جواب قانع کننده‌ای در آستین نداشتم. وقتی به خیابان بهار که یک خیابان پایین تر از خانه ما بود، رسیدیم از استاد خواستم که توقف کند تا پیاده شوم. چون نمی‌خواستم که احیاناً کسی ما را با همدیگر ببیند. وقتی در ماشین را باز می‌کردم که پیاده شوم، استاد دوباره مرا صدا کرد و گفت:

  • ساناز… من یه روزه این حس رو پیدا نکردم که راحت از کنارش رد بشی! پس جوابت هر چی هست به من فرصت عاشقی کردن بده. عشق به آدما شهامت و پر و بال میده. اون شعری هم که برات نوشتم حال و هوای دیشب من بود. خواهش می کنم این حس رو از من بپذیر.

حرفهای استاد خارج از انتظارم بود و در آن لحظه جمله یا کلمه مناسبی در ذهنم برای چنین رویدادی پیدا نمی‌کردم اما در کلام و نگاهش چیزی را حس می‌کردم که تمام آنچه تاکنون تجربه کرده بودم، فرق داشت. چیزی که تا عمق وجودم امتداد می‌یافت.

  • به حرفاتون فکر می‌کنم استاد. خداحافظ

مسیر برگشت به خانه را با گامهایی بلند طی کردم. حس می‌کردم ریه‌هایم به اکسیژن بیشتری احتیاج دارد.

سکوت شب مجالی بود تا دست نوشته استاد را از میان صفحات کتاب بیرون آورده و زیر نور سبزرنگ اتاق خوابم بخوانم. غزلی بود بدین شرح:

من از نگاه تو سیراب می‌شوم

آنگه که در تلألو آن غرق می‌شوم.

تو بی‌خبر زدلم ناز می‌کنی

وقتی زشوق روی تو لبریز می‌شوم

زلفت به دست باد می‌کنی رها

هر دم زعطر موی تو سرشار می‌شوم

در کوی واژه‌ها هم‌طنین سکوت می‌شوی

من از صدای سکوت تو فریاد می‌شوم

دیریست در دلم بزمی به پا شده است

وزیمت سبز حضورت پر از شور می‌شوم

رحمی بر این دل شوریده‌ام نما

ورنه زداغ هجر رخت سوز می‌شوم

لختی بیا و در بر این بینوا نشین

من در قبال زخم زبان هم صبور می‌شوم

 

بعد از خواندن شعر نگاهم روی خطوط خوشنویسی شدۀ برگه خیره ماند. انگار چیزی خوشایند و گرمابخش در ذهنم در حال شکل‌گرفتن بود، شبیه به فکری وسوسه‌انگیز و شادی‌بخش. اما هنوز با لجاجت مختص خودم نمی‌خواستم به آن تن دهم. رویاهای زیادی در سر داشتم. از خودم پرسیدم: پس تکلیف اونهمه فکر و برنامه برای آینده‌ام چی می‌شه؟

***********

صدای خمیازه فرشته من را به پشت میز آشپزخانه برمی‌گرداند. احساس دل ضعفه شدیدی بهم دست می‌دهد.

من که رفتم بخوابم شامتو خوردی ظرفا رو بذار تو سینک صبح می‌شورم. کش و قوسی به اندامش می‌دهد و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه شب‌بخیر می‌کند.

  • شبت بخیر
به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *