آزادی

داستانک:  آزادی

با صدای ناهنجار خروسی نابهنگام در وقت طلیعه آفتاب، رنجور و غمزده چشمانم را باز می‌کنم. نگاهم روی میله‌های عمودی که دور تا دورم را محاصره کرده‌اند، می‌خشکد. کاش رؤیایی که با آن به خواب رفته بودم به حقیقت می‌پیوست، با همان تصویر زنده از دشت وسیع در جوار خانواده‌ام. دلم برای بازگوشی‌های خودم و خواهرم تنگ شده، برای تماشای صحنه شکار آهو در چنگال‌های قوی مادر و هیبت پرشکوه پدر وقتی من و خواهر کوچولویم زیر سایه درختی لمیده بودیم و پرتوهای سوزان آفتاب، صحرای تفتیده آفریقا را برایمان به بهشت زمین تبدیل کرده بود. هر بار که به کنج تنهایی‌ام پناه می‌برم بازمی‌گردم به آن روزهای دور که فارغ از هر دغدغه‌ای و با خیال آرامشی بی‌پایان روزهای داغ را به شب سرد می‌رساندم بی‌آنکه بدانم ممکن است دست شکارچی غیرقانونی،  روزگار مرا به پشت این میله‌ها زنجیر کند و از من اسباب سرگرمی و تفریح برای کودکان و بزرگترهاشان بسازد که محض خنده و لذت بردن گذرا‌شان سر و تنم را با خوراکی‌ها یا سنگ‌های ریز و درشتی که درون دستشان دارند، نشانه روند  و غرش‌های خشم آلودم آنها را بر سر ذوق و هیجان آورد و روزی پرماجرا و خاطره‌انگیز را برای آنان بسازم. و اما شبها با ضربات شلاق مربی که بر سر و صورتم نواخته می‌شود، قلبم را درون سینه با شدت فزاینده‌ای به جنبش درآورد. گاهی هم در دلم آرزو می‌کنم که وقتی شبها با تن خسته و روحی دردمند در گوشه این قفس تنگ و تاریک کز می‌کنم هرگز بیدار نشوم و خیال شیرین قبل از خوابم هرگز تمام نشود.

در آهنی قفس با صدای ناله‌مانندی باز و بسته می‌شود. آهنگ برخورد پاشنه‌های کفش مربی بر زمین سیمانی برایم آشنا ولی نامانوس است. می‌دانم که باید آماده تمرینات نفس‌گیر صبجگاهی و گرسنگی کشیدن‌های معمول شوم و اگر نتوانم رضایتش را به دست آورم از سهم ناچیز و طعم ناخوشایند قوت روزانه هم خبری نیست. با همان لحن همیشگی و صدای خش‌دارش اسمم را صدا می‌زند. حسی مرا از واکنش نشان‌دادن‌های اجباری و هر روزه بازمی‌دارد و ترغیبم می‌کند که همچنان خودم را به خواب بزنم. پوزه‌ام را روی زمین گذاشته و دستان کشیده‌ام را مقابل صورتم گرفته، پاهای کم‌جانم درون شکمم تا شده است. صدایی مثل حلقه شدن سر تازیانه  سکوت معلق در هوا را می‌شکافد اما آن قدر قدرتمند نیست که مرا از جا بلند کند و رمق از دست رفته دست و پاهایم را بازیابد. صدای برخورد چکمه‌هایی که به ست در خروجی در حرکت است دور و دورتر می‌شود. با زحمت و بی‌میلی لای پلکهایم را باز می‌کنم. نوری کمرنگ و بی‌فروغ مردمک چشمانم را به تدریج گشادتر می‌کند. مربی ردای قرمزرنگ و بلندی بر اندام کشیده و بلندش دارد. چیزی ناشناخته درون سرم به غلیان درمی‌آید. صحنه‌های گشت و گذار در میان دشت همراه با خانواده‌ام، نسیم خنک غروب‌گاهی، تن گرم و آرام‌بخش مادرم احساس شدیدی از غم و دلتنگی را درهم می‌آمیزد و با تحریک همزمان رشته‌های عصبی مغزم،  نیرویی شگرف درون اندامم سرایت می‌کند. یکباره و ناباوارانه متوجه می‌شوم که لای در قفس  بازمانده، جرقه‌ای صاعقه مانند به مغزم هجوم می‌آورد. باید بین دوراهی  اسارت و زندگی با آزادی یکی را انتخاب کنم. حتی اگر به قیمت جانم تمام شود باز هم از زندگی در زندان و با این ذلت بهتر است. باید از این سیاه چال بگریزم و به دیار خودم بازگردم. جایی که به من و خانواده‌ام تعلق دارد. آری برای به دست آوردن آزادی نباید از هیچ مانعی بترسم و باکی به دل راه دهم. با یک جست بلند خودم را به در قفس می‌رسانم و قبل از آنکه مربی به عقب برگردد و فرصت دفاع یا استفاده از شلاق را پیدا کند، خودم را به سمت او پرتاب می‌‌‌‌کنم و با تمام هیکلم روی جثه ورزیده و اندام تنومندش می‌اندازم و استخوان گردنش را میان دندان‌های تیزم با قدرت فشار می‌دهم. دست و پا زدن‌هایش مرا به یاد روزی می‌اندازد که درون قفسی کوچک در عقب کامیون گرفتار شده بودم و پیاپی می‌غریدم بلکه پدر یا مادرم صدایم را بشنوند و به فریادم رسند اما امید ناچیزی بود که هیچگاه محقق نشد. خون از گلویش می‌جهد و بر صورتم می‌پاشد. بوی خون تازه مرا به گذشته بازمی‌گرداند وقتی مادر با شکار از راه می‌رسید. صدای همهمه‌هایی در اطرافم می‌پیچد. ترس یکباره از تمام وجودم رخت بسته. با شلاق‌هایی که پی در پی بر پشتم فرو می‌آید او را رها می‌کنم و به سمت دالانی که در انتهای محوطه وجود دارد خیز برمی‌دارم. هیچ چیز نمی‌تواند رویای آزادشدن از این زندان را از من بگیرد. با خیزی بلندتر به دالان نزدیک می‌شوم. صدای جیغ و فریاد آدمهایی که به هر سو و کناری می‌گریزند، احساس قدرت بیشتری به من می‌دهد. ناگهان جسمی داغ و سوزنده قفسه سینه‌ام را میان زمین و هوا می‌شکافد و درحین برداشتن خیز بعدی یکباره بر زمین سقوط می‌کنم. دریچه‌ای روشن به سوی دشتی فراخ و سبز باز می‌شود و مادرم که در آستانه به انتظارم ایستاده به استقبالم می‌آید. قبل از آنکه خودم را به آغوشش بیندازم و نرمی تنش را با پوزه‌ام لمس کنم صدای بال زدن‌های خروس باری دیگر در سرم می‌پیچد.

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

یک پاسخ

  1. جالب بود
    یاد این انسان ظالم افتادم که از هرچیزی درطبیعت برای بهره مندی خودش سوء استفاده می‌کند.
    اما نکته :
    دوست عزیزم بهتر هست که پس از چند خطی که می‌نویسید یک اینتر بزنید و به پاراگراف بعدی بروید تا نوشته شما زیباتر و خواندنش راحت تر شود.
    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *