رفیق جان حکایتی که امشب برایت میگویم، قصه تکراری روزهای ملالانگیز مناند و اکنون مرا جز از واگویه کردنش چاره نیست.
باری؛
گاهی هم فکر میکنی که قرار است در طول مسیری که هستی یک توقف کوتاه و استراحتی بین راهی داشته باشی به نیت تجدیدقوا و تقویت انگیزههای درونی تا به دام عادت و یکنواختی نیفتی اما آنی که نگاه به عقربکهای زمان میاندازی میبینی ای داد! چه نشستهای که این استراحت موقتی تبدیل به یک تنبلی دلچسب شده که جداشدن از آن به مراتب بیشتر از انرژی که یک روزی برای شکلگیری عادتی جدید صرف کردهای، نیرو و انگیزش درونی میطلبد.
و آن وقت که به دوردستها و همراهان و همسفران دیروز و راهی که پیموندهاند، نظر میاندازی آهی از سر فغان و حسرتی جگرسوز از نهادت برمیخیزد که حلاوت هرچه آسودگی بر تو رفته است، یکباره به دامان فنا میگریزد.
این سرخوشیهای گاه به گاه، این بهانههای گذرا و عبث، عمرشان که به سر میآید تازه میشوند آینه دق تو که هر بار داغ دلت را تازه کنند و پتک ملامتشان را نثار ملاجت سازند. و هرچه قدر هم تلاش کنی که در حصار این ملامتگری بند نشوی و خودت را از آن برهانی باز در گوشه و کناری از خلوت و تنهاییات تو را همچون مرغکی اسیر و رو به زوال به چنگ میاندازد و پنجه بر روح سرکش و چموشت میاندازد.
بدتر از همه اینها ولد ناخلف و باریبه هر جهت اراده توست که مدام از این شاخه به آن شاخه پناه میبرد و هر دم رأی تازهای را سرلوحه خویش نموده و حاصلی جز بلاتکلیفی دستت را نمیگیرد. حال آنکه با دیدن هر رهرو تیزپایی عنان اختیار از کف داده و دلش میخواهد به همان راه قدم بگذارد بلکه همای سعادت و آرزوهایش را در انتهای آن بجوید.
دریغ که در این جابهجاشدنهای پی در پی نه تنها انرژی و توان وی به تحلیل میرود بلکه از هدف اصلی که در آغاز مسیر در نظر داشت نیز دور و دورتر میگردد چرا که هرچه توان از جسمی و روانی در چنته داشته در این چندهدفی بیهوده زایل میشود.




آخرین دیدگاهها