نامه نگاری(۳)-جوهر عشق

رفیق جانم

اگر بی‌پرده بخواهم بگویم، حقیقت این است که  شنیدن یک شعر باشکوه که آکنده است از مفاهیم ارزشمند و واژه‌های زیبا منجر به ته‌نشین حسی لذتبخش در اعماق روح می‌گردد، طوری که ساعتها بعد از آن نیز در افسون کلمات سحرانگیزش می‌مانی. چیزی شبیه  نشئگی بعد از یک حالت اثیری که تو را در حالتی بین هوشیاری و مدهوشی نگه می‌دارد.

امشب فارغ از هر تصمیم بهنگامی برای شرکت کردن در کلاس یا کارگاه مجازی،  با شعرخوانی دکتر مشایخی که داستان (شعر) خسروشیرین نظامی را به صورت زنده در صفحه اینستاگرام خود نقل می‌کرد، مواجه شدم و دلم نیامد از کنار این فرصت شیرین و روح‌انگیز بی‌تفاوت عبور کنم.

سوای عاشقانه جذابی که در دل این شعر کهن و پرمغز هست، آنچه مرا به تامل واداشت مانیفست بیانیه- نظامی در سرآغاز داستان و متاخر از مدح‌نامه اوست. همان جا که از عشق حقیقی می‌سراید و باورش این است که همه آفرینش برپایه عشق است.

 و عشق یک حرکت و میل به کمال و جمال است. نظامی معتقد است طبایع (عناصر چهارگانه) با عشق آفرینش را می‌گردانند همانگونه که آتش عاشق هواست و به سوی آن کشش دارد و آب به سوی خاک و جمع آنها به سمت هم جذب می‌شوند و اصلاً آفرینش براساس این جاذبه  خلق شده و هستی بر جوهر عشق در گردش است.

دیروز خبر غم‌انگیز بانوی هنرمند ایران درودی را خواندم و یاد حرفهایش افتادم که فلسفه و معنای زندگی‌ او نیز بر محور عشق  می‌چرخید.

 و آن معنا را در غزل‌های سعدی و حافظ و  جهان‌بینی سهراب یافتم و نیچه هم از آن سخن می‌راند.

باری؛ رفیق جانم

مفهومی تقریب وجود دارد که در کلام بسیاری از فلاسفه، عرفا، شاعران و بی‌شک ادیان آسمانی به شکل‌های گوناگون جلوه‌گر می‌شود اما از چشمه جوشان حقیقتی واحد جاری می‌شود و در نهایت به یک اجماع مشترک در معنا ختم می‌شود.

مرا  کز عشق به ناید شعاری                         مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد                         جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است                همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق سازی                 همه بازیست الا عشقبازی

اگر بی‌عشق بودی جان عالم                        که بودی زنده در دوران عالم

کسی کز عشق خالی شد فسردست           کرش صد جان بود بی‌عشق مردست

اگر خود عشق هیچ افسون نداند                  نه از سودای خویشت وارهاند

مشو چون خر بخورد و خواب خرسند              اگر خود گربه باشد دل درو بند

به عشق گربه  گر خود چیرباشی                 از آن بهتر که با خود شیرباشی

نروید تخم کس بی‌دانه عشق                      کس ایمن نیست جز در خانه عشق

ز سوز عشق بهتر در جهان چیست               که بی او گل نخندید ابر نگریست

شنیدم عاشقی را بود مستی                     و از آنجا خاست اول بت‌پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند                  ز عشق آفتاب آتش پرستند

مبین در دل که او سلطان جانست               قدم در عشق نه کو جان جانست

هم از قبله سخن گوید هم از لات                همش کعبه خزینه هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سینه سنگ                  به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی                  بدان شوق آهنی را چون ربودی

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه                    نبودی کهربا جوینده کاه

بسی سنگ و بسی گوهر بجایند              نه آهن را نه که را می‌ربایند

هران جوهر که هستند از عدد بیش           همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نیابد                      زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر                         به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند                     حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش                      به عشق است ایستاده آفرینش

گر از عشق آسمان آزاد بودی                     کجا هرگز زمین آباد بودی

چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم             دلی بفروختم جانی خریدم

ز عشق آفاق را پردود کردم                       خرد را دیده خواب‌آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را             صلای عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وی خسیسی                  به جز خوشخوانی و زیبانویسی

ز من نیک آمد این اربد نویسند                   به مزد من گناه خود نویسند

۹/۸/۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *