در مقابل پنجرۀ باز و مشرف به حیاط ایستادهام و بازی و هیاهوی بچهها را تماشا میکنم. سوی نگاهم ناخودآگاه به گوشهای از صحن جلب میشود. همان جا که دخترک هر روز زنگهای تفریح مینشیند و بدون توجه به اطراف با چهرهای گرفته و غمزده کز میکند. چند باری به هوای خوش و بش کردن با بچهها به او نزدیک شدم تا سر حرفزدن را باز کنم که متاسفانه موفق نشدم. یک بار هم به بهانه آشنایی، نامش را پرسیدم اما هیچ نشانهای برای اشتیاق به صحبت کردن راجع به خودش در چهرهاش نیافتم. از تن صدای بیرمقش که با وجود فاصله اندک به سختی شنیده میشد، کاملا پیدا بود که حوصله من را هم ندارد. آوای شاد و سرزندۀ دختربچهای خندهرو به انتظار بیهودهام پایان داد.
- خانوم اجازه؟ اسمش راضیهس. حرفزدن با اون بیفایده است، آخه با هیچکی حرفی نمیزنه. با خودشم قهره!
و یکباره شلیک قهقهه همکلاسیهایش که اطراف دخترک حلقه زده بودند، در محوطه پیچید. راضیه با شدت از جا بلند شد و چند قدمی به طرف آن دختر برداشت و مشت گرهکردهاش را تهدیدوار و بیهیچ کلامی در مقابل صورت او به نمایش گذاشت. همزمان صدای هو کشیدن بقیه بچهها هم فضای حیاط را پر کرد. دست راضیه را به آرامی گرفتم و از بچهها خواستم که بروند سر کلاسشان. اما پیش از آنکه مجال حرفزدن با او را پیدا کنم، دستش را از میان انگشتانم به سرعت بیرون کشید و به طرف سالن کلاسها شروع به دویدن کرد. اما در همان حین، باقیمانده آخرین تصویر از کبودیهای مچ دستان او که در ذهنم ته نشین شده بود، مرا سرجایم میخکوب کرد.
***
صدای ناهنجار زنگ، پرده گوشهایم را میلرزاند و من را از دنیای افکارم بیرون میکشد. پنجره را میبندم و دفترچه یادداشتم را که بنابه عادت هرروزه مشاهدات و گزارشهای محرمانهام را در آن مینویسم ورق زده و با انگشت نام وی را از میان فهرست اسامی دنبال میکنم. مروروار شرح وضعیتش را میخوانم:
نام: راضیه سماواتی پدر: در قید حیات نیست شغل مادر: آزاد فرزند: دوم (یک برادر بزرگتر از خودش دارد)
به فکرم میرسد هرطور شده باید راهی پیدا کنم که سد سنگین سکوتش را بشکنم. رو میکنم به طرف خانم زمانی –مدیر مدرسه- که متفکرانه به صفحۀ مانیتور خیره شده و با چشم خطوط بخشنامه را رد میکند. بیمقدمه میپرسم:
- راستی خانم زمانی، این سماواتی پایه ششم رو خاطرتون هست؟ و قبل از شنیدن پاسخ، حرفم را ادامه میدهم:
- قرار بود با مادرش تماس بگیرین، بالاخره جواب داد؟
بدون آنکه صورتش را به سمت من بچرخاند، جواب میدهد: تماس گرفتم ولی گفت روزا میرم سرکار و نمیرسم بیام مدرسه.
و بعد از چند ثانیه سکوت ادامه میدهد: بهتره خودت یه فکری براش بکنی. از این پدر و مادرا انتظار بیشتری هم نیست!
چند روزی گذشت و در آن مدت حرکات راضیه را دورادور زیرنظر داشتم. گاهی به بهانههای مختلف به او نزدیک میشدم تا بلکه بتوانم اعتمادش را جلب کنم و قفل سکوتش باز شود اما تلاشهایم بینتیجه میماند. تا اینکه سرانجام یک روز که بر اثر درگیری با یکی از همکلاسیها توسط معلمشان از کلاس اخراج شده بود، وقتی داشتم توی راهرو قدم میزدم چشمم به قامت نحیف و استخوانیاش افتاد. سرش پایین بود و با نوک پا به موزاییک ضربه میزد و زیر لب عباراتی نامفهوم را زمزمه میکرد. از دیدن من جا خورد اما برخلاف انتظارش به او لبخندی زدم. بعد دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم:
- میدونستی چقدر من و تو شبیه همیم؟
نگاهش با آخرین کلماتی که از دهانم خارج شده بود، گره خورد اما لبهایش هنوز بیحرکت بودند.
- تعجب کردی نه؟ ولی منم وقتی همسن و سال تو بودم اجازه نمیدادم هیچکس بهم حرف زور بگه… کمی مکث کردم تا برق کمفروغی که در عمق دیدگانش بود در جانش نیز نفوذ کند.
- منتها با این تفاوت که از مادرم یاد گرفتم چه جوری باید درمقابل حرف زور واستم، بدون اینکه نیازی به زد و خورد باشه.
درحالیکه چشمان ریز و بادامیاش را به لبهایم دوخته بود، با صدایی کمجان و التماسگونه پرسید: چهجوری؟
فرصت را غنیمت شمردم و از او خواستم بقیه گپ و گفتمان را در اتاقم که جای دنج و ساکتی است، ادامه دهیم.
***
خط باریکی از درد فاصله چشمها تا پس سرم را سیر میکند. در اثر تماس انگشتانم روی شقیقه، احساس میکنم کمی از فشار عصبی روی دیواره مغزم کاسته میشود. پلکهایم را میبندم. چنددقیقهای است که دخترک را راهی کلاس کردهام اما هنوز خودم نتوانستهام به درستی با احساسات ضد و نقیض درونم کنار بیایم. باز به یاد حرفهای خانم زمانی میافتم و صدایش توی سرم زنگ میخورد:
- ببین عزیز من! اگر بخوای این ۲۸ سال باقیمونده از خدمتت رو توی این سمت بگذرونی و دووم بیاری باید یاد بگیری که خودت رو تا این حد غرق مشکلات بچهها نکنی…
طاقت نمیآورم که جملهاش تمام شود و بیهوا میپرم وسط کلامش:
- ولی نمیتونیم که نسبت به مسائلشون هم بیتفاوت باشیم.
گرهی به ابروانش میافتد. با صدایی آهستهتر میگوید:
- من کی گفتم که بیتفاوت باش ؟! فقط میگم نباید این قدر مستقیم درگیر بشی اما انگار گاهی یادت میره که وظایف تو با یه مددکار فرق داره.
ناگهان از ذهنم میگذرد که وقت زیادی تا زنگ تفریح نمانده و باید قبل از شلوغ شدن دفتر با خانم زمانی مشورت کنم. با سرعت از روی صندلی چوبی کنده میشوم و به طرف در اتاق خیز برمیدارم. تا بخواهم خودم را برسانم مقابل میز مدیر؛ دنبالۀ ذهن پر از جنجالم، جستو خیزکنان کشیده میشود تا تصویر متحرک و درهمی از چهرۀ گریان دخترک که قطرات اشک بیوقفه از چشمانش سرازیر میشد و فاصله گونهها تا زیر چانهاش را درمینوردید و قلبم را توی صندوقچه سینهام مچاله میکرد. دستمالی را از توی جعبه روی میزم بیرون کشیدم و به طرفش دراز کردم. بیآنکه توی چشمانم نگاه کند، همانطورکه فینفینکنان آب دماغش را بالا میکشید، دستمال را گرفت. چند لحظهای گذشت. نمیخواستم قبل از او دیوار سکوتش را با سوالاتم پیدرپیام درهمشکنم تا شاید مهلتی بیابد و افکاری که اینگونه آرامشش را بهم ریخته، جمع و جور کند.
- خانوم من دختر بدیام! اما…. و باز هق هق گریه امانش نداد و حرفش ناتمام ماند.
- اما چی دخترم؟ با من حرف بزن! چی باعث شده همچین فکری بکنی؟
- من که نمیخواستم… هربارم بهش گفتم که این کار گناهه؛ اما اون همش میگفت: اگر به کسی چیزی نگی بهت قول میدم که هیچ اتفاقی نیفته. بعدشم منو تهدید کرد که اگر به مامان حرفی بزنم هردومونو میکشه.
با نگرانی پرسیدم:
- میشه بهم بگی کی اینو گفت دخترم؟ نگاهش روی دیوار مقابل مات و بیحرکت ماند.
- دانیال. ..
بعد انگار دوباره به خودش آمده باشد، شانههایش تکان خورد و سرش به پایین خم شد:
- اما من به خدا نمیخواستم خانوم. راست میگم، باور کنین.
دستم را گذاشتم روی شانهاش و تا بازویش آرام کشیدم. آن وقت به نرمی نوازشش کردم.
- باشه دخترم، آروم باش.
از پارچ بلوری گوشه میزم توی لیوان پلاستیکی کمی آب خالی کردم و دستش دادم.
- ازت میخوام که از اول جریانو برام تعریف کنی. باشه؟
به نشانه تایید سری تکان داد و بعد از اینکه یکی دو جرعه از آب را سرکشید، بریده بریده حرفهایش را ادامه داد:
- اون روز که مامان رفته بود آرایشگاه. من و دانیال تنها بودیم. مامان هر روز قبل رفتن میگه من زود برمیگردم. ولی اون دروغ میگه، چون دیر میاد… و باز صدای ناله و ضجههای دلخراشش تارهای عصبی مغزم را درهم سایید.
***
- رنگت چرا پریده دختر؟
از درون دنیای پرهیاهوی افکارم پرتاب میشوم میان دفتر آموزشگاه، درست جایی که درمقابل میز خانم زمانی ایستادهام.
- میخواستم راجع به یه موضوع خیلی مهمی باهاتون مشورت کنم.
پشتی صندلی را با دست راست میگیرد و کمی عقب میکشد و با دست چپش اشاره میکند که بنشینم. بعد هم رو میکند به خانم محمدی که طبق معمول با نگاههای کنجکاو و پرسشگرش کمی آنطرفتر از ما ایستاده و زل زده به دهان من. ولی با صدای آرام و تحکمآمیز خانم زمانی متوجه چشم غرهاش میشود:
- خانم محمدی، لطفا یه لیوان آب بیارین!
- چشم خانمجان.
با تعلل و درحالی که منحنی لبهایش به سمت پایین آویزان است، از تیررس نگاهمان دور میشود.
- بگو عزیزم؛ چه اتفاقی افتاده؟
- نمیدونم چجوری بگم؟ باید هر طوری هست مادر سماواتی رو راضی کنین بیاد مدرسه. هرچی زودتر. خیلی فوریه!
***
سرکوچه از تاکسی پیاده میشوم و با قدمهایی سریع مسافت طولانی کوچه تا مدرسه را طی میکنم. آقای کوهساری مثل هرصبح جلوی در ایستاده، شتابزده سلامی میکنم و همین که میخواهم از مقابلش رد شوم، دستی به محاسن جوگندمی و کمپشتش میکشد و با همان لحن گرم و همیشگیاش که بوی کنایه نمیدهد و آمیخته به خنده است، میگوید:
- امان از این ترافیک که باعث و بانی همه تاخیرهاست.
همراه با لبخندی تصنعی سلام کوتاهی میکنم و دستی تکان میدهم سپس به سرعت از کنارش رد میشوم. به محض وارد شدن به راهروی آموزش، صدای غضبناک زنی به گوشم میخورد که با پروندهای توی دستش ایستاده و همچنانکه انگشت اشارهاش را به سمت کسی که از منظر دید من معلوم نیست، نشانه رفته، پیاپی آن را در هوا میچرخاند. جلوتر که میآیم راضیه را میبینم که خودش را پشت زن مخفی کرده و با چشمانی پفکرده سرش را پایین انداخته است.
- من اجازه نمیدم یک روز دیگه دخترم اینجا بمونه. شما با این حرفها فقط میخواین آبروی خونواده ما رو لکهدار کنین. همش به این دختره دست و پاچلفتی میگم که اگر عرضه درس خوندن نداری بیا بشین کنار دست خودم تا لااقل یه کار به دردبخور انجام بدی.
بعد نگاه پر از خشمش را روانه صورت دخترک میکند و بر سرش هوار میکشد: به جای این ادا و اطوارایی که فقط برای جلب توجه بقیهاس کاش یه خورده از این داداش باغیرتت یاد میگرفتی که هم دانشگاه میره هم خرج تحصیلش رو خودش درمیاره اما تو چی؟ فقط مایه خفت و خواری منی. و بعد هم کف دستش را حواله سر دخترک میکند.
چشمم میافتد به خانم زمانی که در چارچوب دفتر ایستاده و سعی دارد با اشاره دستش زن را به آرامش دعوت کند ولی انگار بیهوده است و در مقابل کلماتی که از دهان او مسلسلوار و بیوقفه بیرن میجهد، مهلت حرف زدن پیدا نمیکند. صدای غرزدنهای زن در حالیکه دست راضیه را به دنبال خودش میکشد و از سالن بیرون میبرد، میآید:
- محاله یه دقیقه دیگه اجازه بدم که توی این مدرسه بمونی. هرجا برات ثبتنام کنم، بهتر از این جاست.
خانم زمانی نگاهی به من میاندازد و با چهرهای گرفته سری تکان میدهد. پشتم را به دیوار راهرو تکیه میدهم. بند کیف از روی دوشم سرمیخورد و جلوی پاهای سست و بیرمقم نقش زمین میشود. آخرین تصویر از نگاه اشکآلود دخترک باری دیگر از جلوی چشمانم رژه میرود. ناگهان تمام نیروی جسمانیام را در پاهایم جمع میکنم و از پی آن زن به طرف حیاط با شتاب میروم.
پایان
معصومه سورگی




4 پاسخ
امان از این تعصب هایی که جشما رو کور میکنه و حقایق زندگیسون رو نمی بینن اما کاش به جای این که مساله مستقیم به مادر راضیه بازگو می شد، بل زمینه چینی مناسبی انجاممی شد که از شرمش چنین رفتاری رو انجام نده.
بیچاره راضیه که روزگارش سیاه تر از قبل میشه.
ممنونم لیلاجان که داستان رو خوندین و نظر ارزشمندتون رو با من درمیون گذاشتین
داستانتون رو دوست داشتم. فقط دیالوگهای مادر راضیه برام باورپذیر نبود. اینکه جلوی بقیه داد بزنه سر دخترش که عرضه نداری و از برادر باغیرتت یاد بگیر، باورپذیر نیست. به جاش میتونید چیزی بنویسید مبنی بر اینکه از ترس آبروش، مدام موضوع رو انکار میکنه.
موفق باشید و نویسا
متشکرم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتین گلم و از نظر ارزنده شما سپاسگزارم. فقط اینکه این داستان برگرفته از واقعیته