شهری غنوده به چنگال های ترس
رخسار خود فروپوشد از حجاب جهل.

دستان کوچکی که در خط بطلان انتظار
پژمرده می‌شوند،
چونان شکوفه های نورس و خشکیده در بهار.

روزی که آفتاب، قبل از برآمدن
زادش به سر رسید.
وآنگه فروریخته مهشید چون خزان!…

آوای اندوه پر زد زنای مرغ مهاجر
از لابه لای سرپنجه های مرگ.

گویی کمین کرده زمهریر شب
در سایهٔ پسینِ بزنگاهِ درد.

زخمی فتاده در گلو، چون استخوان سخت
کو مرهمی که نباشد نمک به زخم؟!

این غصه ها که یکایک، می‌رسد زگرد راه
غمباد می‌شود
اما دریغ زآواز زنده ای
تا برملا کند و بشکند رسوب زجر!!!