در شبی هولناک و سیاه؛

رهگذر تنها و غریبانه پا به سرزمین رویا نهاد. رویایی که از عشقی ناب اما گمشده، به اوج آسمان راه یافته بود و بسان مسافری ناآشنا در مسیری ناشناخته ره می پیمود.

می رفت تا در پای هر پنجره‌ی گشوده، شعری از واژه‌های پا گرفته‌ی روحش را بکارد، می رفت تا بوی سیب سرخ خورشید را استشمام کند.

و می‌رفت تا خواب آشفته‌ی خویش را با زمزمه ی «امن یجیب» پیوند زند. به ناگاه از دورها صدایی شنید. صدای هیاهو، صدایی مبهم… اما نه! صدای فریاد می‌آمد. فریادی که آرام آرام در گوش اعصار می پیچید!

بر جای ایستاد و خیره‌تر نگریست! لشکری پیدا شد. لشکری سیاه جامه بر تن و بیرق‌ها در دست! پا پیش تر می‌نهد و بر شتاب گام‌ها می‌فزوند.

باران شبنم در راهست… نم‌نم باران گونه‌های سرد و یخ کرده‌اش را خیس می‌کند و خونی گرم در شریان‌هایش جاری می‌سازد به گرمی عشقی بی انتها.

و پیاپی در غوغای پرخروش لشکریان، گوش افلاک را می‌نوازد.

تیغه‌ای از اشعه‌ی تابناک خورشید نرم‌ نرمک چشمان خمار و خواب آلوده اش را خیره می‌سازد!

رهگذر دوباره گوش می‌سپارد. پیامی در راه می‌آید. پیامی که سوی نگاهش را به سرخی شفق سوق داده و بشارت حادثه‌ای را می‌دهد. پیامی که پیک رسالت را به دوش می کشد و از حادثه‌ی عشق خبر می‌دهد.

حادثه‌ای که ارمغانی خونین به همراه دارد.

پیامی هشداردهنده از هجوم حزن‌آلود نامردان روزگار از میان ابرهای تیره ظلمت بر سینه‌ی آسمان، دل شب را دریده و در بطن آن به یکباره انفجاری سرخ رنگ رخ می دهد و دیوار سنگی قرن‌ها را می شکافد و ندایی که معصومانه‌ترین موسیقی دوران را در خویش دارد، از حنجره‌ی اسطوره‌ی زمان به گوش می رسد:

«هَل من ناصر ینصرنی؟…»

اینک رویای رهگذر، آشفته و پرزتاب در هم می‌ریزد و به ناگاه خود را در بستر خاموش اغفال و بر سفره‌ی خاکی زمین یکه و رها می یابد.

قطره اشکی از دیدگان که حکایت از هوشیاری‌ای دردناک دارد، بر رخسار داغ و تب آلوده‌اش می‌غلطد و در معنویت سبزی که ناپیداست آرام زمزمه می کند:

«یا حسین مظلوم!»