تمرین دیالوگ نویسی: دوره سمپوزیوم (عشق و رابطه)
مرضیه و سهیل روی چمنهای پارک مقابل هم نشسته و درحال گفتگو هستند:
سهیل: من نمیفهمم تو چرا حرفهای منو قبول نمیکنی؟ موندم دیگه چه استدلالی باید برای اثبات عشقم به تو بیارم که بپذیری!
مرضیه: ببین از عشق جلو من حرف نزن خوب؟ عشق خیلی واژه مقدسیه و حرمت داره اما تو با این دروغهات ثابت کردی که هیچ چیزی از عشق نفهمیدی!
سهیل: تو اگر فرصت بدی من برات میگم که چرا ناچار شدم حقیقت رو ازت پنهان کنم اما اینکه اینقدر راحت منو قضاوت کنی و متهم بشم به اینکه عشق رو نمیفهمم دور از انصافه چون خودتم خوب میدونی که من عشق رو با تو تجربه کردم. با تو معنی زندگی رو فهمیدم و با تو چیزهایی رو بدست آوردم که قبلا هیچ وقت نداشتم.
مرضیه: سهیل تو با همین حرفات داری نشون میدی که منو به خاطر خودم نمیخواستی به خاطر نیاز خودت بوده که سمت من اومدی. مهر و عاطفهای رو که به هردلیل جای دیگه ازت دریغ شده بود، میخواستی با من داشته باشی اما هیچوقت با خودت نگفتی که من بالاخره روزی پی به حقیقی که این همه مدت از من مخفی کردی میبرم و دستت رو میشه و اون وقت چطور میخوای توی چشمای من نگاه کنی؟!
سهیل: باور کن نگفتن حقیقت برای من اگر سختتر از شنیدنش برای تو نبوده آسونتر هم نبود! چون کابوس هر شب من بود و هر بار به این فکر میکردم که اگر بفهمی؛ چه قضاوتی راجع به عشق من نسبت به خودت خواهی کرد؟ یک لحظه هم منو آروم نمیگذاشت.
مرضیه: اما تو اگر واقعا ادعای عاشقی داشتی اینو خوب میدونستی که بین عاشق و معشوق هیچ پردهای وجود نداره و صداقت حرف اول رو میزنه. یک عاشق واقعی به خاطر خودخواهی و منفعتطلبی خودش معشوقش رو بازیچه نمیکنه اما تو اینکارو با من کردی و حالا هم دیگه نمیخوام بعد ازین همدیگهرو ببینیم و حتی اسم منو به زبون بیاری. تو نشون دادی که لیاقت عشقورزیدن رو نداری.
سهیل: من بهت حق میدم که از دستم عصبانی و دلگیر باشی و اشتباه خودم رو میپذیرم اما کاش درک میکردی که من فقط دنبال یک فرصت مناسب بودم تا حقیقت رو طوری بازگو کنم که شرایط و موقعیت منو همونطور که هست بپذیری!
مرضیه: متاسفم سهیل. برای پذیرش شرایط تو دیگه خیلی دیرشده و من تصمیمم رو گرفتم. رابطه ما یه اشتباه بود که در زمانی اشتباهی شکل گرفت. من فقط گمان میکردم که رابطه بین ما همون عشقه اما متاسفانه چیزی جز یه رابطه زودگذر نبود و فقط رنگ و لعاب عشق داشت. و تو نه تنها در قبال این رابطه که در هیچ ارتباط دیگهای هم پایبند به هیچ تعهد و مسئولیتی نیستی! که اگر بودی من اینجا مقابلت ننشسته بودم. جایی که قبلا یک نفر دیگه لابد نشسته بود و بعید نیست…
سهیل: نه مرضیه! تند نرو… اجازه بده منم کمی از حرفهامو برات بگم تا بدونی حقیقت ماجرا چی بوده؟
مرضیه: تو برای گفتن حرفهات و منم برای شنیدنش زمان زیادی دراختیار داشتیم اما الان دیگه زمانش نیست و من باید برم. بازم متاسفم. خداحافظ برای همیشه.
*****
تمرین ۲دیالوگ نویسی: دوره سمپوزیوم (سلامتی و بیماری)
مریم و مرضیه روی یکی از نیمکتهای محوطه دانشگاه کنار هم نشستهاند.
مریم: من دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم. حالم خوب نیست.
مرضیه: چرا؟ مگه خدای نکرده مریض شدی ؟ میخوای با هم بریم دکتر؟
مریم: نه! راستش تو این دوهفته اخیر که کلاس آزاد داشتیم، شبها تا دیروقت بیدار میموندم که بتونم جزوههای درسی رو کامل دور کنم و برای امتحانا آماده باشم.
مرضیه: پس بخاطر بیدارخوابیهای شبانه است که به این روز افتادی؟
مریم: نمیدونم. فکر کنم. هرشب کابوس امتحان میبینم و روزها هم اصلا حال و حوصله درس خوندن ندارم. باور کن از دیدن کتابها و جزوات امتحانی هم حالت تهوع پیدامیکنم.
مرضیه: خوب به نظرت بهتر نبود یه تجدیدنظر توی برنامهات بکنی که این قدر هم روی خودت فشار نیاری؟
مریم: مثلا چه برنامهای؟ فقط مرضیهجون فاز نصیحت برنداری که اصلا حسش رو ندارم. لابد میخوای بگی باید از اول ترم برنامهریزی میکردم که مطالب کتابا روی هم تلمبار نشن! این حرفا رو فوت آبم به خدا.
مرضیه: (با خنده)نه عزیزم نمیخواستم اینا رو بگم. هرچند همینهایی هم که خودت گفتی کاملا درست بود اما من میخواستم بگم حالا که قراره همه کتاب و جزوههاتو مرور کنی ولی با بیدارموندن توی شب اذیت میشی و تا این حد به بدنت فشار میاد که دیگه رمقی برای امتحان دادن نداری، کاش برای یک بار هم شده برنامه خواب و بیداریات رو تغییر میدادی شاید بازدهی بیشتری هم دریافت میکردی!
مریم: اوهوم، اونوقت چه تغییری مثلا؟
مرضیه: مثلا اینکه ساعت بیدارشدنت رو اول صبح و هنگام طلوع آفتاب تنظیم میکردی و ساعت خوابیدنت رو هم به سرشب تغییر میدادی.
مریم: فرقش چیه حالا؟ مهم تعداد ساعتهای بیدارموندنه دیگه!
مرضیه: نه عزیزم. مهم کیفیت ساعتهای بیداریه.
مریم: آهان. جالب شد. خوب چجوری؟
مرضیه: ببین عزیزم؛ درسته که سیستم بیولوژی بدن آدمها با هم متفاوته اما به طورکلی و توی خیلی از تحقیقات دانشمندا اثبات شده که مغز معمولا در ساعتهای اولیه صبح آمادهتره و بهتر عمل میکنه. پس توصیه میشه که کارهای مهمتر که نیاز به انرژی بیشتر و کارکشیدن از مغز دارن رو به ساعتهای اول روز موکول کنیم. این طوری انرژی بیشتری رو هم برای ساعتای باقیمونده روز ذخیره میکنیم. ولی ازون طرف هرچی به ساعتای پایانی شب نزدیکتر میشیم ذهن خستهتر میشه و توانایی تحلیل و انجام درست فعالیتهای سخت رو نخواهد داشت.
مریم: ممممم. پس یعنی میخوای بگی اگر به جای آخرشب، صبحهای زود بیدار بشم و مطالعه کنم بهتر یاد میگیرم؟
مرضیه: هم بهتر یاد میگیری و علاوه براون بدنت هم سالمتر خواهد بود.
مریم: اما راستش من از وقتی یادم میاد با همین سیستم درس خوندم و بالا اومدم. بعید میدونم که موفق بشم با این شیوه.
مرضیه: آره اولش شاید سخت باشه ولی اگر یه مدت به طور منظم خودت رو مجاب به انجام دادنش بکنی و در ازای هر روز که صبح زود از خواب بیدار بشی یه پاداش برای خودت در نظر بگیری اون وقت هم به انجام دادن این برنامه متعهد میمونی و هم کم کم تبدیل به یک عادت روزانه میشه و دیگه خبری از استرس و کابوسهای شبانه هم نخواهد بود احتمالا.
مریم: به نظرم زیادی داری خوشبینانه حرف میزنی.
مرضیه: شاید حق با تو باشه اما این چیزایی که به تو گفتم رو خودم دو ساله امتحان کردم و بهش پایبندم و هم خیلی از دوستای دیگهای که عصرای سهشنبه با هم میریم سالن ورزشی انجام دادن و ازش راضیاند. حالا چه اشکالی داره تو هم چند روزی امتحان کنی؟ ضرری که نداره هان؟
مریم: چی بگم والا؟ باشه سعی میکنم از فردا امتحان کنم. اگر موفق شدم و نتیجه داد حتما بهت میگم. (لبخند)




آخرین دیدگاهها