گفتاری مختصر درباره کتاب شب یک، شب دو – بهمن فرسی-

بارها نام کتاب شب یک، شب دو بهمن فرسی را -که از زبان استاد شنیده بودم- و در پی یک کنجکاوی و اشتیاق زایدالوصف به هر سایت و پیج کتابفروشی سرک می‌کشیدم،ماحصل ماهها جستجو این شد که  نسخه افست آن را به طور اتفاقی از طریق یک صفحه کتابفروشی در اینستاگرام بیابم. 

فاصله خریدن و وصول و خواندن نمی‌دانم چه خطی از زمان را طی نمود اما قبل از آن که مغزم از فرایند بلعیدن کلمات و پازل درهم پیچیدۀ متن تودرتو و لایه‌لایۀ داستان خلاصی یابد، تصمیم می‌گیرم به کار نوشتن مبادرت ورزم. و از این فرارکردن‌های چندروزه برای نوشتن فارغ شوم.

دقایق پیشین از غوطه‌ورشدن در بحر مواج و درهم‌شکننده واژه‌ها و سطور درهم‌تنیدۀ کتاب رها شدم.

 شروع داستان شیرین و جذاب بود، و از جایی که قبلا فایل صوتی کتاب را تا نیمه‌هایش گوش داده بودم و هنوز بسیاری از واژه‌ها به گوشم آشنا می‌نمود اما تازگی مضمون داستان همچنان پابرجا مانده بود.

 هرچه در خوانش داستان پیشروی می‌کنی با قطعه‌های جدیدتری از پازل پیش‌رویت مواجه می‌گردی به گونه‌ای که گاه لازم می‌شود مجددا برگردی و تاریخ‌های نگارش نامه‌ها و رویدادها را مجددا مرور و بازخوانی کنی.

گاه از زیبایی توصیف‌ها و تعابیر جذابش غرق در لذت و شگفتی می‌شوی و گاه از این حجم برهنگی زبان و قلم به ستوه می‌آیی. اما آنچه اشتیاق تو را همچنان به ماندن و ادامه مطالعه ترغیب می‌سازد، ساختار سنت‌شکنانه  داستان است که میان بخش‌های مختلف داستان سرگردان و حیران می‌شوی اما این سرگردانی چیزی از جذابیت داستان نمی‌کاهد و برعکس چون معمایی سرگرم‌کننده که دستیابی به پاسخش برایت چون هدیه‌ای ارزشمند و گرانبهاست، همواره در مسیر تداوم خوانش پابرجا می‌مانی.

نویسنده در این کتاب، داستان مرد نویسنده‌ای را روایت می‌کند که دل در گروی دختر (یا بعبارتی دیگر معشوقه‌ای) دارد که از او جداافتاده و با مردی بیگانه (غیرایرانی) ازدواج کرده است. ساختار پیشروی داستان بصورت خطی نیست و خواننده باید در ذهنش حوادث مقدم و موخر آن را همچون پازلی چندپاره سرهم کند. 

در شیوه نوشتاری داستان آنچه خواندنی است جملات کوتاه و موجز و گاه شعرگونه آن است که آنرا به حداعلای  نثری زیبا و تامل‌برانگیز تبدیل می‌کند.

بخش‌های کوتاهی از متن داستان:

  • “بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده‌ها تکرار کنیم. در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست. بگذار این گذشته و آثارش، به این معنا و صورت، اصلا وجود نداشته باشد. “
  • “شاهکار همیشه توی کار خلق میشه، اگر بخوای بشینی به امید شاهکار هیچ‌وقت هیچ …”
  •  “و بعد، در کنار یک دیوار سفیددراز، در نمی‌دانم کدام خیابان. تو می‌روی و می‌روی و می‌روی. من مانده‌ام. و آفتاب پشت تو غروب می‌کند.”
  • به جای «همیشه اینجا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «اینجا خاهم ماند» و خودت را با همیشه اسیرنکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی می‌بینی که همیشه آنجا نمانده‌ای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *