در اندیشۀ مرگ

به مرگ که می‌اندیشم؛

از گریز پی در پی افکار خاکستری‌ام،

به ناگاه در عالم وهم‌آلود و سیال ذهنم سیر می‌کنم.

سپیدی رؤیاهایم را

که زمانی مأوای خاطرم بوده‌اند،

همزاد «نیستی» می‌یابم.

و سپس دخترکی خندان و شاداب

که با رایحه‌ا‌ی گرم و دمی دلپذیر

در درونم زنده بود،

به قربانگاه تسلیم می‌برم.

همدردیِ غریب و همزادگونه‌ای

به آرامی در من می‌گرید

و حضور ناپیدای هراس

در رگهای حیاتم می‌جوشد.

پندارم این است:

در زمستان زندگی

با کوله‌باری خالی از توشۀ بهار

هنوز هم،

مرا یارای آن نیست

تا به استقبال خاکی روم

که برای دربرکشیدنم

آغوش می‌گشاید.

پس؛

با طرح روشنی از امید

باز می‌گردم به دامان خوشایند زندگی

تا رهاشوم در لذت ناب «هستی»

و مغتنم شمردن وقت‌های خوش «دل‌سپردگی»!

۱/۱۰/۹۹

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *