خانواده و ارتباط صمیمانه (دلبستگی)

چشمان سیاه و معصومش بود که اول بار توجهم را به خود جلب نمود.

همان چند هفته اول سال تحصیلی کافی بود تا بفهمم که دانش آموز درس‌خوان و مستعدی است. اما همیشه اندوهی غریب در نگاهش موج می‌زد.

با اینکه هروقت از او درس می‌پرسیدم آماده پاسخ دادن بود، اما به ندرت پیش می‌آمد که سرکلاس‌هایم درباره موضوعات متفرقه اظهارنظری بکند. چندباری هم که زنگ تفریح بطور اتفاقی توی حیاط نگاهم به او افتاده بود، نسبت به سایر هم‌کلاسی‌هایش کمتر دیدم که با دوستان و همکلاسی‌هایش ارتباط برقرار کند یا حداقل رابطه‌ای که بتوان اسمش را صمیمی و طولانی‌مدت گذاشت -با یک یا چند تن از آنان-.

نمی‌توانستم دراین خصوص بی‌تفاوت بمانم چون سوالاتی که در ذهنم بود، حسابی فکرم را مشغول می‌کرد.

حتی وقتی توی کلاس حین تدریس یا پرسش به چهره‌اش نگاه می‌کردم، نگاهش را از من می‌دزدید. انگار از هر جلب توجهی گریزان بود.

اولین بار که توی گپ و گفت‌های کلاسی (که طبق عادت بعد از هر ۳۰-۴۰ دقیقه یک استراحت کوتاه به بچه‌ها می‌دادم) راجع به خودش چند جمله کوتاه گفت، بهانه خوبی پیدا کردم برای تشویق کردنش تا از آن پس بیشتر توی جمع و از خودش حرف بزند و بعد از مشورت با مشاور مدرسه سعی کردم به مرور ارتباطم را با او نزدیکتر نمایم.

با اطلاعاتی که از مشاور راجع به خانواده‌اش دریافت کرده بودم، متوجه شدم که در یک خانواده‌ پرجمعیت زندگی می‌کند اما خوشبختانه به لحاظ مالی مشکل خاصی نداشتند. (۴ خواهر و دو برادر داشت که خواهر بزرگشان ازدواج کرده بود).

اما کنجکاوی‌ام درباره منزوی بودن و کم‌حرفی‌اش مرا وامی‌داشت تا پس از برقراری ارتباط با او اندک اندک از چگونگی رابطه خودش و خانواده‌اش بیشتر جویا شوم .چرا که از مشاور شنیده بودم ؛ مادرش هیچ تمایلی به گفتگو پیرامون مسائل خصوصی و خانوادگی‌شان در محیط مدرسه از خود نشان نمی‌دهد.

این شد که حدوداً بعد از دوسه ماه توانستم ارتباطی صمیمانه‌تری نسبت به قبل با او برقرار کنم و اعتمادش را به خودم جلب نمایم تا  بتواند راجع به خود و شرایطش در خانواده حرف بزند. البته اصلا کار آسانی نبود چراکه اصولاً آدم‌های کمرو و درون‌گرا به سختی قادرند احساسات‌شان را بروز دهند.

من پی بردم که آنچه این دختر را رنج می‌دهد و به دلیل ویژگی درون‌گرا بودنش از ابراز آن دوری می‌کند، عدم ارتباط نزدیک و صمیمی با اعضای خانواده به ویژه مادر است.

نبود ارتباط عاطفی و محکم بین او و والدین (بالاخص مادر) از همان دوران کودکی، باعث شده بود که از برقراری ارتباط با دیگران نیز اجتناب ‌کند.  او ترجیح می‌داد که افراد را از راه دور دوست داشته باشد و علاقه چندانی برای بحث و گفتگو و بخصوص صحبت درباره خودش نداشت و در برابر سوالاتی که از وی (در هنگام ارتباط) می‌پرسیدند، بسیار کوتاه و بسته و اغلب با گفتن «آری» و «نه» پاسخ می‌داد و برای دست‌یافتن به آرامش به درس‌خواندن روی می‌آورد.

اگرچه او دختری به ظاهر آرام بود اما درد و رنجی که از این تنهایی در درون احساس می‌کرد او را از ارتباط با دوستان و اطرافیانش دورتر می‌ساخت.

شاید بسیاری از والدین ندانند که برقراری رابطه شاید یکی از اساسی‌ترین مسئله در رشد فرزندان‌شان باشد.

وقتی دل‌بستگی ایجاد می‌شود، عواطف و احساسات مثبت بین ما و دیگران انتقال می‌یابد، احساساتی همچون: همدلی و امنیت روانی.

وقتی کودک موردمحبت و رفتار خوب قرار می‌گیرد، این حس را پیدا می‌کند که دوست داشته شدن و مورد محبت قرارگرفتن چیز خوبی است. همچنین می‌آموزد که چگونه با اطرافیان رفتار دوستانه و خوبی داشته باشد. کودکی که براساس قاعده طلایی محبت و دوست‌داشتن دلبستگی را تجربه کرده، ساختارهای درونی لازم برای تبدیل‌شدن به یک شخصیت اخلاقی را دارد.(کلود هنری و تانسند جان، ۱۹۵۹)

کودکانی که از نظر احساسی با روش‌های سالم ارتباط برقرار می‌کنند، امنیت بیشتری دارند و با شکست مقابله می‌کنند و تصمیمات اخلاقی می‌گیرند.

با پرورش توانایی ایجاد ارتباط در فرزندتان چیزی را از دست نخواهید داد. کودک دل‌بسته هرگز ارتباطش با منابع زندگی(خدا، خود و دیگران) قطع نمی‌شود.

کودک متصل به خود به دنبال آنچه می‌تواند فراهم کند، می‌گردد. سپس برای بقیه موارد به خداوند و دیگران رجوع می‌کند. کودک جداشده در مراقبت از خود تنهاست و منابع کافی برای ادامه زندگی را در اختیار ندارد.

والدین می‌توانند نه تنها با ارتباط و عشق بلکه با نزدیک شدن و قابل پیش‌بینی‌بودن به کودکان در هر سنی کمک کنند که به آرامش برسند. خداوند بندگان خود را با عشق تسکین می‌بخشد بنابراین شما هم می‌توانید آشفتگی فرزندتان را با دل‌بستگی آرام کنید.

فرزندان ما باید یاد بگیرند که در رابطه بودن، بهترین راه زندگی است. کودک ازطریق دلبستگی بخصوص در چندماه اول زندگی این توانایی را پیدا می‌کند که نسبت به دنیای روابط دید مثبت داشته باشد و درک می‌کند که ایجاد یک ارتباط ارزشمند خطری برایش نخواهد داشت.

شما به عنوان یک والد خوب می‌توانید اعتماد اساسی کودک را تقویت کنید و برای این کار کافی است در مواقع مناسب و به روش‌های صحیح پایخگو باشید.

به فرزندان خود کمک کنید اعتماد اساسی خود را در سال‌های آخر کودکی با شناسایی ترس‌ها و نگرانی‌هایشان توسعه دهند. از آنها بخواهید خطرکردن را بیاموزند و برای این‌کار پاداش درنظر بگیرید.

علاوه بر این از آنها بخواهید به خود و سایر افراد معتمد اعتماد کنند. به عنوان مثال: یک پدر ممکن است ببیند که نوجوانش پریشان و ساکت است و نوجوان ممکن است با خودش فکر کند که با حرف‌زدن به شخصیتی وابسته تبدیل می‌شود و آزادی‌اش را از دست خواهد داد. اما پدر می‌تواند او را به گفت‌‌وگو دعوت کند. این امر در اعتماد به نفس نوجوان نیز کمک خواهد کرد.

منبع: از فرزندات قهرمان بساز؛ کاود هنری و تانسند جان،۱۹۵۹ ، ترجمه: نیک فلاح، عسل.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *