شب از دریچه میتابد
با پرتوی از نور ماهتاب
و ریزش سوسوی تک ستارهای
که یکه تاز عرصۀ آسمان من است…
و جولان میدهد در صفحۀ دوار دلسپردگی.
با من بگو ستاره!
از چه مرا به خویش میکشی؟
که آوار درد میشوم؟
با هر کششی که
در فروغ دیدهات پنهان است؟
با هر تپشی که
میدمد در جانم؟؟؟




آخرین دیدگاهها