میرسی زراه دور
میکنی به روی من نگاه
میشود تمام کوچه پر ز عطر بودنت
من ولی زپیج کوچه میروم
با تنی که خسته است
خسته از ملال انتظار
انتظار روزهای اتصال
انتظار قصه های ناتمام
آه؛ سرنوشت لحظه های دیر
دیر تا گره میان دستهای ما
گرچه دستهای تو
در هوا
با نیاز بوسه بر تن لهیب دستهای من
تاب میخورند،
گرمی از میان دستهای من
رخت بسته است…
رنگ بوسه در نگاه من دگر
سرد و یخ زده است.
پیش از آن که پیج کوچه را بغل کنم
عکسهای یادگاری تو را
با سرشک خاطرت ورق زدم
حیف کوله بار من دگر
از عطش برای وصلت دوباره خالی است.
من به کوچ از تو می روم…




آخرین دیدگاهها