و من…
باز هم ادامه میدهم
در دوردستها پریدن را …
تو اما،
از کدامین پرواز دلت
جاماندهای؟
که بال میسایی
زمین سرد بیکسی را؟
مگر نمیدانی؟
رگ خوابهایم
هنوز هم در ژرفای چشمان توست؟
و درمانگر دردهای دلم!؟
پس به سوی کدامین در میگریزی؟
درهای فرقت ما، همه بسته است…
و زلیخای درونم
واله و مفتون
در کوچۀ بنبست نگاهت!…




آخرین دیدگاهها