دروغ محال

یک نفر؛

امشب از یادمان می گفت.

یک نفر،

کز محال سخن می‌راند.

از محالِ فراموش کردن‌ها!

یک نفر؛

از وقوع محال شاکی بود.

از وقوعی  که هرگز نمی دهد رخ آن

قصه ‌ای گفت آشنا با دل

قصه‌ای از پذیرشِ رفتن

از پذیرشِ پس از انکار

از گذارِ غمی پس از پیکار

از رسیدن به نقطه‌ی عادت.

یک نفر از محالِ نسیان گفت:

از دروغ و یک تکرار

از تکرری جان‌کاه!

یک نفر داستان می‌خواند

آشنا بود قهرمانِ آن با من

هر دو از یک دروغ در آزار:

«می‌روند این روزها قطعن

می‌رسد فراغت از یادش

سرخوش و رامِ از فراغ دل

سهم روزهای بعد از آن»

یک نفر امشب از لاف‌‌ها سخن می‌گفت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *