تفسیر و بررسی شعر- صدای پای آب (۳)

شاعر تلاش می‌کند در این شعر نگاه متفاوت و ژرف خود را به هستی به ما نیز القا کند و چراغ قوه‌اش را روی جاهایی قرار می‌دهد که همگان قادر به دیدنش نیستند و درباره آن باهم صحبت نمی‌کنند. 

سپهری با نگاه عمیق و عارفانه‌ای که دارد به ورای اشیا و موجودات می‌نگرد.

من گدایی دیدم، در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز.

من گدایی دیدم که دنبال چیزی فراتر از پول و مادیات می‌گشت و آن را طلب می‌کرد. او دنبال آواز چکاوک بود. نماز بردن در ادبیات کهن ما حالت خم شدن (تعظیم کردن) است.(تاریخ بیهقی)

تصور کنید پوسته خربزه‌ای افتاده روی زمین و سپور خم شده که آن را بردارد. سهراب این حالت را به نمازبردن تشبیه کرده است. با استفاده از زبان هرمونتیک (هنری/زیبایی شناسی). از این تعبیر شاعر می‌توان چند معنا را برداشت کرد:

۱- با عشق کار می‌کرد. کارش براش مقدس بود. عبادت به جز خدمت خلق نیست.

۲-سپور از شدت فقر دولاشده که آن خربزه را از زمین بردارد و بخورد. (اشاره به نیاز)

۳- قدر همه چیز را می‌دانسته. تسبیح کردن نعمات و پرهیز از اسراف کردن.

در نگاه سهراب یک سپور که در نگاه مردم عادی از منزلت اجتماعی پایین‌تری برخوردار است انسان فهمیده‌ای است که عاشق کارش است و قدر نعمات را می‌داند. برکت خدا از نظر او قداست دارد چون فرق قائل است بین آن نعمات با زباله‌

بره‌ای دیدم، بادبادک می‌خورد.

بره مانند کودک انسان تعبیر درستی از بادبادک ندارد و بلد نیست با آن بازی کند. بره همه چیز را می‌خورد. موجودات مختلف شوق و تمایل خود را نسبت به محیط اطراف با نمادهای مختلف نشان می‌دهند. مثلا بچه انسان بادبادک را که می‌بیند ذوق‌زده شده و با آن بازی می‌کند اما بچه گوسفند آن را می‌خورد. اینجا فعل خوردن با شوق همراه است!

من الاغی دیدم، ینجه را می‌فهمید.

خیلی از انسان‌ها نعمتی را که می‌خورند یا استفاده می‌کنند متوجه ارزش آن نیستند. اغلب آن‌ها در هنگام غذاخوردن متوجه چیزی که تناول می‌کنند، نیستند.

یکی از خصلت‌های فرد توسعه‌یافته نیز این است که قدر لحظه‌های خود را بداند و در لحظه حضور داشته باشد. (تمرین کنترل ذهن) منظور سپهری از این دو مصرع درک کامل و شوق‌ آمیز لحظه است یعنی موجودی که بداند من در این لحظه چقدر خوشبختم که دارم این کار را انجام بدهم و لذت ببرم. چنین آدمی موقع غذاخوردن نیز صورتش بشاس می‌شود و از اهمیت آن چه در اختیار اوست، واقف است.

در چراگاه “نصیحت” گاوی دیدم سیر.

من گاوی را دیدم که در گاوبودن خود سیر و اشباع شده بود. یعنی نقصی در گاوبودن خودش نداشت.  استفاده از لفظ نصیحت برای تلنگر زدن به ذهن خواننده است. سپهری تشبیه ناروای نفهم بودن را که انسان‌ها به گاو نسبت می‌دهند به صورت تلمیحی رد می‌کند. (در مثل عامه وقتی کسی به نصیحت و اندرز گوش فرانمی‌دهد او را گاو خطاب می‌کنند چون نگاه او یک نگاه عارفانه است).

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می‌گفت: “شما”

به ارتباط عاشقانه و عمیق عارف با عناصر طبیعت اشاره دارد برخلاق انسان‌های عادی که به راحتی از کنار آب و سبزه و درخت و.. عبور می‌کنند. شاید هم منظور سهراب از شاعر شخص خود اوست اما چرا کلمه شاعر را به کار نبرده است؟ 

چون در لغت شعر به معنی حس و بی‌شعور به معنی بی‌احساس است. شاعر  هم کسی است که از احساس سرشار باشد. 

من کسی را دیدم که از احساس سرشار بود (شاعر) و معنا(حس) عمیق هرچیزی را دریافت می‌کرد و می‌فهمید در مقابل گلی نشسته بود و به آن می‌گفت: شما. (توجه، احترام و فهمیدن)

معنای اول: احترامی که عارف و شاعر برای طبیعت قائل است. 

معنای دوم: فهمیدن زبان طبیعت 

برگ درختان سبز در نظر هوشیار                 هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

«سعدی»

در ادبیات کهن گل سوسن به گل خاموش صدزبان معروف است. (چون گلبرگ‌های کوچک دارد). یعنی در حالی که صدتا زبان دارد، خاموش است. 

عاشق هم با اینکه خیلی حرف برای گفتن دارد، خاموش است (به همین دلیل او را به گل سوسن تشبیه کرده‌اند) و شاعر با او گرم گفت‌و گو است.

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

سپهری از کتابی می‌گوید که  به انسان آگاهی می‌دهد. و تاکید می‌کند که واژه‌های این کتاب از جنس کلمه نبود بلکه از جنس بلور بود. ویژگی‌های بلور: درخشان، شفاف و زیباست به این معنا که آگاهی بخش است. (نور در ادبیات کهن و نوین به معنای آگاهی است؛ چون خداوند و حقایق از جنس نور هستند).

کاغذی دیدم، از جنس بهار.

شاعر ابتدا نظر ما را به سوی کتاب جلب می‌کند (کتابی که واژه‌هایش از جنس بلور است) سپس اشاره می‌کند که این کتاب خود طبیعت است. (زیبایی‌های بهار)

در نگاه عارف نیز طبیعت بزرگترین کتاب هستی است که از آن درس‌های فراوانی می‌آموزد. 

شاهد مثال: و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید و کتابی که در آن پوست شینم تر نیست. (یعنی کتابی که با واقعیت ملموس عالم فاصله دارد) آگاهی سطحی به دست نیاوریم که جسی از واقعیت به ما ندهد و تنها چند سطر از واژه  باشد. این معرفت واقعی چیزی است که در واقعیت طبیعت دیده می‌شود و ما بتوانیم از آن درس بگیریم. گذشتگان ما به این دلیل که هنوز سرعت زندگی سیر کندتری داشت، نگاه عمیق‌تری به طبیعت داشتند چرا که هر آنچه که انسان از معرفت نیاز داشته باشد در طبیعت موجود است. اما انسان امروزی در فرصت‌های ناگزیر زندگی مدرن به قدری شتابزده عبور می‌کند که مجال قرب و عمیق شدن در طبیعت را پیدا نمی‌کند. 

موزه‌ای دیدم دور از سبزه.

منظور از عبارت «دور از سبزه» همان زیبایی های غیرواقعی و مرده است. سهراب نیز به طور تلویحی به ما می‌گوید که طبیعت هم بهترین کتاب معرفت است و هم بهترین موزه برای دیدن زیبایی‌ها. پس اگر موزه‌ای دور از زیبایی‌های طبیعی زندگی باشد، فاقد ارزش است. 

مسجدی دور از آب.

منظور عبادتی دور از حقیقت است که برحسب عادت و انجام وظیفه یا ترس انجام شود. (آب=حقیقت)

سر بالین فقهی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سوال.

مولوی در دفتر پنجم مثنوی آورده است که ما در وهله نخست به شریعت نیاز داریم تا چارچوب‌های ذهنی مان شکل بگیرد و تمرین انسانیت کنیم. زیرا شریعت شامل یک سری باید و نبایدهاست که خود تمرینی است در جهت کنترل نفس انسان از قبیل: نماز و روزه و … اما عارف نباید به این مرحله بسنده کند بلکه بعد از آن مرحله باید وارد وادی طریقت شویم. البته این به بدان معنا نیست که دیگر به شریعت نیازی نداریم بلکه باید چیزی بر آن بیفزاییم. یعنی معنایی فراتر از انجام قالبی عبادات طلب کنیم و وجودمان را از آن تغذیه کنیم.

بر اساس این مفهوم، سهراب نیز معتقد است که فقه (شرایط و قوانین ریز احکام در عبادات) به تنهایی نمی‌تواند دریچه‌ای بر آسمان معنا به روی انسان بگشاید. و اگر انسان فقط در مرحله شریعت متوقف شود هم سوالات زیادی برایش ایجاد می‌شود که به پاسخ نمی‌رسد و هم بسیاری از معنا از طریق حواس پنجگانه بشر قابل دریافت نیست. سر بالین فقیهی …

تعبیر۱: فقیه پیری که بر بالین بیماری است و تمام عمرش را برای دریافت سوالات قالبی دین صرف نموده اما کوزه‌اش به جای آب (حقیقت) لبریز سوال است یعنی هنوز حقیقتی در آن جاری نیست و حاصلی ندارد. 

منظور این است که اگر انسان در مرحله‌ی قالبی و ظاهری عبادات متوقف شود راهی به مرحله طریقت و معنا پیدا نمی‌کند. پس بایست با  حفظ قالب ظاهری دین و رعایت احکام فقهی دنبال معنا و حقیقتی ورای آن باشد. 

قاطری دیدم بارش “انشا”

اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”.

در جایی از قران از دانشمندان بنی‌اسرائیل چنین یاد می‌شود: به مانند چارپایانی هستند  که بارشان کتاب است ولی معرفتی نسبت به کتابهایی که حمل می‌کنند ندارند. 

پس منظور سهراب از قاطری که بارش انشا بود یا اشتری که بارش سید خالی پند و امثال داشت؛ انسان‌هایی است که کتابهای زیادی را در ذهن‌شان دارند و  مدارک و مدارج تحصیلی بالایی دارند. (باسواد هستند) ولی سبد معرفت و حقیقت‌شان خالی است. اگر بار انشا را با سبد خالی پند و امثال کنار هم بگذارید متوجه می‌شویم که سهراب قصد دارد بگوید: انسان‌ها برای آن چیزهایی که خودشان می‌گویند(انشا می‎‌کنند)  خیلی بارشان سنگین است و سرشار از ادعایند درحالی که بویی از انسانیت نبرده‌اند. همان انسان‌هایی که اولا درمورد علم خود آگاهی لازم را ندراند (و نماد کمثل الحمار یحمل اسفار هستند) ولی چیزی از دیگران نمی‌گیرند. درواقع بارشان از پند و اندرز دیگران خالی است. 

عارفی دیدم بارش ” تننا‌ها یا هو”.

من قطاری دیدم، روشنایی می‌برد.
من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد؛ و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک.
خال‌های پر پروانه.
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید؛ و بلوغ خورشید؛ و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله‌هایی که به گلخانه شهوت می‌رفت.
پله‌هایی که به سردابه الکل می‌رفت.
پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات.
پله‌هایی که به بام اشراق.
پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

7 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *