مرثیه

مرا خوابی باید بلند!

به بلندای شبی که صبح از آن ندمد

و طلوع از گریبان پیراهنش سربرنیاورد!

مرا سبک شدنی باید

که سنگینی هیچ آرزو و رویایی اسیرش نسازد.

مرا آسایش روانی باید

که جراحت هیچ اشتباهی بر آن خط نیندازد.

خسته تر از آنم که شعر بسرایم

ناتوان تر از کلمات

و خموش تر از سکوت!

شعر در من نمی بارد

واژه ها در خیالم لانه نمی سازند.

و اندیشه ی هیچ رویایی به کوچ لحظه هایم سرازیر نمی شود

حباب هیچ شادی زودگذری مرا به سرخوشی کودکانه دعوت نمی کند

من از خیال و اندوه و شعر هم خسته ام

من از هرچه افسونم سازد

و چون افیونی تسکین دهنده ی جسم دردآلودم باشد بیزارم.

مرا خوابی بلند باید…

۷/۴/۱۴۰۱

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *