از در ورودی اورژانس که وارد میشوی، دو قدم جلو نرفته پاهایت بهم میپیچند و سکندری میخوری. بیاراده دستهایت را در هوا جوری که انگار دیواری مقابلت باشد نگه میداری و به زحمت تعادلت را حفظ میکنی. کف دستهایت خیس عرق شدهاند. برخلاف دقایقی قبلتر که محوطه ورودی بیمارستان تا جلوی در اورژانش را با سرعت پیمودهای، حالا دیگر قادر نیستی حتی یک قدم پیشتر برداری. نیرویی عظیم تو را به زمین دوخته است و مانع از حرکتت میشود. زنگ صدای تلفن و کلمات بریده بریدهای که پرویز از پشت خط با بغض فرو میدهد، برای دهیمن بار در کاسه سرت میپیچد. دردی از پس سرت تا پیشانی به تاخت میآید و تا پیشانیات میتازد. آن گاه جلوی دیدت را تار میسازد. در یک دوران کوتاه سرت، نگاهی سرسری به اطراف میاندازی، بلکه نشانی از صندلی یا نیمکت پیدا کنی و لحظهای به آن تکیه دهی تا رمق رفته از پاهایت را بازیابی. که پیدا نمیکنی! توی ایستگاه پرستاری چند پرستارجوان با روپوش سفید پشتش ایستاده و مشغول کار هستند وتعدادی هم در راهروها مانند مورچگان، بیتوجه به اطراف در پی انجام وظایف مقرر شده هستند. عدهای زن و مرد هم بیقرار و سرگردان به شتاب قدم برمیدارند و بیهدف در رفت و آمدند. هوای آکنده به بوی تند الکل را از سوراخهای بینی استخوانیات به سمت ریهها فرو میبری و و هرم داغی را از سینه به سوی غار تاریک پس میزنی. سپس به آهستگی در فضایی که آغشته به مواد ضدعفونی، بوی خون و ذرات پراکندهی ترس و اضطراب آدمهاست، رها میسازی. آن وقت دوباره پا پیش مینهی و مقابل ایستگاه سراغ مرا میگیری. دختر جوانی که ماسکی دولایه بر صورت دارد و چشمان بادامی احاطه شده با مژههای مشکیاش چهرهای جذاب از او ساخته با انگشت به طرف تختی در کنار دیوار اشاره میکند. آهنگ صدایش با شماره ۱۲ مدام توی سرت تکرار میشود. نمیدانی چه زمان طول کشیده تا بالای سرم برسی. تقلا میکنی که میان چهره رنگ پریده و سر باندپیچیشدهام که به رنگهای سرخ و نارنجی مزین شده ردی آشنا از تصویری که همیشه در ذهنت بوده، بیابی. که پیدا نمیکنی! حتی صدای هق هق آرام پرویز که کنار تخت ایستاده و شانههایش با ریتمی منظم میلرزند را نمیشنوی. در آنی، هیاهوی پرسروصدای محیط قبل از اصابت به سلولهای عصبیات محو میشوند. تنها من و تو در خلوت صمیمی دو نفرهمان میمانیم و بس…
من همچنان تو را نظاره میکنم. تا انتهای فکرت را میخوانم. تا اعماق قلبت را میشنوم. ضجههای خاموش روحت مرا از خود بیخود میکند و آثارش بر خطوط شکسته و نامنظمی که بر صفحه مانیتور بالای سرم گذاشتهاند، ثبت میشود. تو اراده میکنی هیچ آوایی به جز سکوت نشنوی. حتی احتمال شوم به کما رفتنم را که دکترها دادهاند، باور نمیکنی. به زودی جسم بر تخت افتادهام را به ICU منتقل خواهند کرد. دستهای برآمده از اعماق قلبت به پرواز در میآیند و بر ضریح اجابت دخیل میبندند. ضریح برایت یادآور خاطرهای آشناست. خاطره شیرین دستهامان که در هم گره میخورند و پیوندی معنوی و ابدی را رقم میزند. همه چیز میان زمین و آسمان درهم میپیچد و تو را همانند پر کاهی سبکبال در میان صحن جای میدهد.
روز عید است. عید غدیر. دوشادوش هم ایستادهایم. در صحن انقلاب. دست به سینه و سلامکنان روبروی ایوان طلا. پشت به سقاخانه . صحن مملو از زائرین عاشقی است که نشسته و برخاسته در حال عبادتند و مشغول راز و نیاز. به پیشنهاد تو قرار است به صحن زیرزمین برویم که درست زیر همین صحن قدیمی قرار دارد. از پلههای عریض و مرمرین پایین میآییم. نسیمی خنک و روحافزا پوست صورتمان را نوازش میدهد. وعده کردهایم مراسم در رواق دارالحجه که نزدیکترین رواق به مرقد مطهر است، انجام شود. چیزی درون سینه ام را میفشرد و به دیواره قلب فشار میآورد. احساسی گنگ و مبهم. احساسی که مثل هیچ حس شناخته شدهای نیست. اما محکم واستوار گام برمیدارم. رو به قبله مینشینیم. اینجا مسیر قبله و ضریح در یک راستاست. چادرهای گلدار و سفید را دورمان میپیچیم. گره روسریام را سفت میکنم. دو رکعت نماز زیارت میخوانیم و به سجده میرویم. غوغایی درونم برپاست. برخلاف تو که موجی از آرامش از نگاهت میبارد و با لبخند به من نثار میکنی. از جا برمیخیزی. نگاهت میکنم. پوست صورتت در میان پوشش سفیدی که داری، میدرخشد. همیشه به این حس و حال معنویات غبطه خوردهام. از همان وقتی که شناختمت و با هم طرح رفاقت ریختیم. تا همین حالا که به پیشنهاد تو در این مکان مملو از نور و معنویت و در این روز قرار است پیمان ببندیم. در دلم قربان صدقهات میروم. از ذهنم میگذرد: “حس خوبی است خواهر داشتن”. سرم را که از روی مهر برمیدارم، تو را میبینم که کمی دورتر از من دو زانو نشستهای. به موازاتت یک آقای روحانی رو به قبله به حالت ادب و تواضع نشسته و کتاب قرآنی را مقابلش باز کرده است. عبای مشکی حریر روی دوش انداخته. چند تار موی سپید هم لابهلای محاسن سیاهش خودنمایی میکند. با اشارۀ نگاهت بهم میفهمانی که باید کنارت بنشینم. بلند میشوم. مودبانه سلامی میکنم و در کنارت جا میگیرم. حاج آقا بعد از جواب سلامم، توضیح کوتاهی راجع به عقد اخوت و پیوند قرابت میان مسلمین میدهد. آن وقت از ما میخواهد که دست راست یکدیگر را بگیریم. خطبه خواهری را میخواند. بعدش دعاهایی دلنشین در حق هردومان میکند. زلالی اشکهایم با ترنم آمین درهم میریزد و به خلصهای معنوی میرسد. گرمای پوستت که انگشتانم را در میان گرفته به تک تک سلولهایم سرایت میکند. تمام انرژی را که از دریچه بیانتهای قلبم نشات میگیرد روانه انگشتانت میسازم و بر آنها فشار میآورم. واژهها هم کم میآورند برای توصیف حس و حالمان.
از پشت دیوار شیشهای Icu چشمان بسته و لبهایم را که در حصار شلنگهای متعدد است، برانداز میکنی. چشمانت خطوط زیگزاگی و گاه ممتد و صاف مانتیور را دنبال میکند. شاید هم میکوشی که نشانی از مرگی ناباورانه را بیابی. که پیدا نمیکنی! من برای تو زندهام… حتی اگر تمام دنیا بخواهند خلافش را ثابت کنند.




5 پاسخ
هنرمندانه بود😢
بیکران سپاس از لطفتون
سلام معصومهدجان داستانت سارسر احساس بود و از بار کلماتت حس خوبی میشد گرفت. اما به عنوان یک داستان کمتر قصهپردازی و توصیف داشت. خیلی دلنشین بود.
سلام مریم عزیز. ممنونم که وقت گذاشتین برای خوندن. حق باشماست. درواقع من بخشی از خاطره خودم رو در قالب داستانک آوردم و قصدم این نبود که در این قالب شرح و بسط بیشتری بدم. هدفم انتقال احساس بوده صرفا
امیدوارم بودم که نه عکس و نه داستان هیچ ارتباطی با تجربهی شما نداشته باشه. اما گویا اینطور نیست. اینو از در کامنتتون دیافتم. شاید قالب متن شما داستانک نباشه. لحظهها و صحنهها رو درست و شفاف توصیف کردید. متنتون چند ایراد هم داره. غلط تایپی، ضخامت فونت و بیگانگی با اینتر و پاراگراف. موفق باشید