از کنارهٔ سرسبز باغ
رو به سوی انتظارم
سرازیر میشوی.
عطر تنت،
با رایحه ی بهار
در هم میآمیزد.
بانگ افسون گرت
در فراسوی پندار
بر دیوارهٔ ذهنم
بازتاب میشود.
حافظه ام
خالی از کلام است.
بدین سان که؛
تارهای اندیشهام،
پیرامون جهان تو
دمادم تنیده میشود.
و سیلان مبهم احساس
در رگ هایم میلغزد.
زان پس،
صدایت چون برکهای زلال
در نبض هستی ام میجوشد.
و طبیعت ساده ی چشمانت
سبکبال تر از خوابی شیرین
مرز آگاهی ام را پشت سر مینهد.




آخرین دیدگاهها