مادر که خداحافظی کرد، تا پیچ کوچه را رد کند و از نظر پنهان شود، بغضی که حناق شده بود تو راه گلویم، مثل بادکنکی که سوزن خورده باشد یکباره ترکید و دلخوشی این چندروزه که به انتظارکشیدن گذشته بود تا همراه مادر و بقیه به جشن بروم، دود شد و از خانه دلم پر کشید. انگار وزنهای سنگین به مچ پاهایم آویزان شده باشد، توان برگشتن به اتاق را نداشتم. تمام روزهای هفته برای صحرا از برنامههایی حرف زده بودم که قرار بود به مناسبت جشن عروسی یکتا –یکی یکدانه و سوگلی خانواده عمو- برپاشود و کلی رویا برای آن شب بافته بودم. آن وقت درست زمانی که برایش روزشماری میکردم با مخالفت این عفریته مجبور بودم از شرکت در جشن و سرور فامیلی بگذرم و حسرت به دل بمانم. از جلوی پنجره نیمهباز اتاقک نگهبانی که رد میشدم، سنگینی نگاه آقای کوهساری را روی خودم حس کردم. بیآنکه نگاهش کنم همانطور که عصاقورت داده قدم برمیداشتم غرولندکنان کلمات را پرتاب کردم تو هوا:
- «زندان بهتر ازین خراب شده اس، شانس هم نداشتیم یه جای درست و حسابی قبول بشیم که به این فلاکت نیفتیم.»
به خوابگاه که رسیدم وقتی از مقابل در سرپرستی رد میشدم رویم را برگرداندم و با کج و کوله کردن دهانم روبه سمت مقابلش شکلکی درآوردم. صدای شلیک خنده بچهها که توی راهرو بودند، در فضا پیچید. سرعت قدمهایم را تند کردم. به آستانه اتاق نرسیده صدای گوشخراش رومینا که بیشباهت به آواز جوجهخروس تازهبالغ نبود به پرده گوشهایم اصابت کرد و اهل خوابگاه را که بعضیشان درحال چرتزدن بودند و عدهای هم سرشان در کتاب و جزوات درسی، از جا پراند.
- «آهای دخترۀ چش سفید! فکر کردی با بچه طرفی که ادا اطوار بریزی بعدم راهتو بکشی بری؟ این همه طمطراق برا چیه؟
مثل مجسمهای که وانمود به نشنیدن کرده باشد بدون اینکه به پشت سر نگاه کنم، وارد اتاق ۶متریمان شدم که دو تاتخت فلزی چفت هم چیده شده بود و یک کمدی دیواری هم در ضلع جنوبی قرار داشت و تقریبا میشد بیشتر اثاث و البسه دو دانشجو را در آن چپاند. در را با پشت پا بستم و روی تخت پایینی ولو شدم. ملحفه را کشیدم تا بالای سرم. سکوت اتاق که میدانستم ماندگار نیست با داد و هوار رومینا که صدای کشیده شدن دمپایی ابریاش روی موکت کف راهرو هرلحظه نزدیکتر میشد، درهم میشکست. به دقیقه نکشیده در اتاق با شدت باز شد و سایهی هیکلی درشت بر ملحفه افتاد:
- « ببین سارا، برای چندمین باره دارم بهت تذکر میدم. من یاغیتر از تو رو هم نشوندم سرجاشون، پس بیخودی واسه من پشت چش نازک نکن که این ناز و غمیشهات اینجا خریداری نداره. اگه ترم آخری و تا حالا تحملت کردم فک نکن ازت حساب میبرم. به وقتش تو رو مینشونم سرجات.»
تا آن لحظه خیلی به خودم فشار آورده بودم که جوابش را ندهم امام طاقتم طاق شده بود و گلوله خشمی که میان سینهام لانه کرده بود، داشت میرفت که مثل گدازه آتشفشانی از راه گلویم بزند بیرون و هوار شود بر سر او و آنهایی که شک نداشتم از تو راهرو درحال سرک کشیدن هستند و از فرط فضولی دارند میترکند. با یک دست ملحفه را از روی سر کشیدم و نشستم سرجایم و خیره شدم تو صورتش. از این حرکت ناگهانیام سرش به عقب خم شد. چشمان میشیرنگش گرد شده بود اما بلافاصله و برای اینکه ژست قلدرمآبانهاش بهم نخورد، دوباره گرهی به ابروها انداخت و سینهاش را سپر قامت فربهاش کرد. با صدایی که به بغض نشسته بود، تمام نیرویم را جمع کردم که جلوش واندهم و اشکم سرازیر نشود، توپیدم:
- « آخه چرا نباید بتونم با مادرم برم؟ اون این همه راهو بخاطر من اومده بود، خدا رو خوش میاد؟»
در ان مدتی که حرف میزدم به جای نگاه کردن تو چشمهاش، زل زده بودم به زگیلهای گوشتی روی گردنش که به طور مشمئزکنندهای در فاصله گوش چپ تا پشت گردنش کنار هم سبز شده بود. آن وقت در حالی که دستش را پشت هم تکان میداد، انگشت سبابهاش را به طرفم نشانه گرفت و با همان تن صدای خروسکی کلمات را مفهوم و نامفهوم حوالهام کرد:
- «من قبلنم بارها گفته بودم، خوابگاه قانون داره. مرخصی دانشجو فقط آخر هفتههاست. هیچ دانشجویی بین هفته اجازه خروج ندره. همبن و بس!»
بعد هم پشتش را کرد به من و مثل اردک چاق و چلهای که موقع راه رفتن دمش تکان بخورد با غیظ از اتاق بیرون زد. مثل ماتمزادهها، زانوهایم را در حصار بازوانم گرفتم و در دل هرچه فحش و ناسزا بلد بودم نثار باعث و بانیانی کردم که قوانین خوابگاه را نوشته بودند.
دوسه هفته مانده بود به امتحانات میان ترم، اما دست و دلم به خواندن نمیرفت. دوباره دراز کشیدم روی تخت و خیره شدم به پنکه سقفی که قیژقیژکنان دور خودش بیهدف میچرخید. نگاهم چرخ خورد و روی تخت خالی صحرا از حرکت بازماند. از خودم پرسیدم: “حتما بازم رفته سراغ اون دخترۀ عشوهای و پاپتی که معلوم نیست چه خیالاتی برای این طفلک سادهلوح شهرستانی تو سرش بهم بافته. راستی کاش حال مادرش بهتره شده باشه این هفته هرشب تا دیروقت تو صف تلفن کارتی بوده تا جویای احوال مادرش بشه که دکترها گفته بودن باید هرچه زودتر عمل جراحی بشه.” یادم افتاد به ماجرای آن شب. باز انگاری خون جهید توی رگهای شقیقه و گونههام. خاموشی ساعت ده شب بود اما صحرا هنوز آن بیرون مانده بود. آن شب هوا ابری بود و نسیم خنکی میوزید. رفتم سر و گوشی آب بدهم و یادآوری کنم که قبل از بستن در سالن ورودی برگردد به خوابگاه. این هم یکی از قوانینی بود که طی آن چند ترم اقامتم هنوز برایم قابل درک نبود. صحرا را در تاریک و روشنای محوطه که داخل کیوسک ایستاده بود، توانستم بشناسم. چند بار بلند صدایش زدم، نشنید. نزدیکتر که رسیدم و چشمش به من افتاد با دستپاچگی خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و از کیوسک خارج شد. مسافت جیاط تا جلوی در سالن را دویدیم. نفس نفس زنان پشت در که قفل شده بود، ایستادیم. چند باری با مشت به در کوبیدیم و از پشت شیشه داخل را دید زدیم. تنها یک چراغ کم نور که از سقف آویزان بود، راهرو را تا حدی روشن کرده بود. هر دو پشت به در تکیه دادیم و نشستیم. یک ساعت بعد کشیک شب که دلش به حالمان سوخته بود و یواشکی کلید را از اتاق رومینا کش رفته بود در را باز کرد و آهسته گفت که رومینا به کشیکهای شب سپرده هر کس بعد از خاموشی بخواهد وارد شود، در را باز نکنند تا درس عبرتی برای همه شود. آن وقت سرمازده و کلافه چپیدیم زیر پتو. صدای جرق جرق بهم خوردن دندانهایم که از خشم و سرما بود، آهنگ ناکوکی بود که روز به روز انزجارم را از خوابگاه و رومینا بیشتر میکرد.
یک هفته مانده به امتحانات یک روز عصر که صحرا به هوای خرید از خوابگاه بیرون رفته بود، تا شب برنگشت. یک ساعت به خاموشی خوابگاه دلشوره بدی به جانم افتاده بود. لابد برای این بود که بیشتر وقتهایی که خرید داشت از من میخواست همراهش بروم اما این بار هیچ حرفی نزد. حتی نمیدانستم چند ساعت مرخصی گرفته. از طرفی نمیخواستم موقع آمدن، رومینا متوجه تاخیرش شود چون اگر پی میبرد که دانشجویی بعد از ساعت ۹ شب وارد خوابگاه شده چنان بلوایی به پا میکرد که بیچاره به «غلط کردم» میافتاد.
فکر کردم بهتر است از طریق یکی از بچههای ترم بالایی که به عنوان ارشد خوابگاه با سرپرست در ارتباط بود، وارد عمل شوم. از آنجا که دواردور سلام و علیکی داشتیم و رفاقتی بهم زده بودیم، بعید نبود ترفندم کارگر شود. با این حساب پنهانی از لادن خواستم دور از چشم رومینا لیست مرخصیهای ساعتی را چک کند، اولش زیر بار نمیرفت اما بعد از کلی خواهش و زبانبازی خوشبختانه قبول کرد. پشت به در سرپرستی ایستاده بودم و خودم را جلوی آینه قدی دم ورودی مشغول مرتب کردن موهایم کرده بودم. لادن که برگشت آنچه از زبانش شنیدم قابل باور نبود! اسم صحرا اصلاً در لیست مرخصیهای ساعتی و روزانه ثبت نشده بود و حالا این چه معنایی داشت؟ سراسیمه خودم را به اتاق رساندم و لباس پوشیدم. دوان دوان از کنار بولوار گلکاری شده وسط محوطه گذشتم. انتهای بولوار، نرسیده جلوی اتاقک نگهبانی نفسنفسزنان ایستادم. هنوز نمیدانستم چطوری از آقای کوهساری درباره خارج شدن و نشدن صحرا بپرسم که مشکوک نشود و قضیه لو نرود. صدای دودگرفته و دورگه کوهساری که حلقه شد و خورد تو صورتم، مرا از افکارم پرت کرد بیرون.
- « منتظر کسی هستی بابا؟»
- «هان؟هیچی… همینجوری داشتم قدم میزدم.»
- نزدیک ۹/۵ شبه باباجان. بهتره برگردی به خوابگاهتون تا درهای داخلو هنوز نبستن.
من من کنان گفتم: «عه،،، آره، باشه، دارم میرم»
در همان حین نگاهم چرخید سمت دو لنگه بزرگ که به کوچه باز میشد و قرار بود تا نیمساعت دیگر بسته شود اما هنوز خبری از صحرا نبود. هرلحظه این سوال در ذهنم قویتر رنگ میگرفت که “اگر برگه خروجی نگرفته، چه طوری قراره از مقابل نگهبانی وارد خوابگاه بشه؟” صدایی از دور که اسمم را تکرار میکرد، به گوشم خورد. صدای لادن بود که داشت دستش را در هوا تکان میداد و به طرفم میدوید. قدم تند کردم. ندایی پشت گوشم زنگ میخورد: “نکند رومینا بو برده باشد!” لادن نردیکتر که رسید، کمی به جلو تا شد و نفس عمیقی کشید بعد قد راست کرد و زل زد به دهانم که بازمانده بود از هراس آنچه قرار بود، بشنوم. بزاق جمع شده در دهانم را قورت دادم و با صدایی لرزان پرسیدم:
- «چی شده لادن؟”
- «صح…صحرا…»
- « دِ یالا حرف بزن، جون به لب شدم.»
- «مریم لاکانی میشناسی؟»
- «لاکانی؟ آره خوب. همکلاسیمونه. برا چی؟»
- «زنگ زد اتاق سرپرستی باهات کار داشت. خوشبختانه خودم گوشیو برداشتم. گفت کار خیلی مهمی باهات داره. درباره صحراس. قرار شد دوباره زنگ بزنه. زود خودتو برسون. خیلی فوریه!»
- «نگفت چی کارم داره؟»
- «نه، ولی حسم میگه خبر خوبی نداشت چون صداش میلرزید. زود باش اگه دیر بجنبی ممکنه خود رومینا برسه و گوشیو برداره»
همانطور که میدویدیم پرسیدم:
- «رومینا کجاس الان؟»
- «فعلا رفته سرکشی اتاقها. یه یکی دو تا از بچهها سپردم اگه سراغتونو گرفت بگن رفتین دوش بگیرین. فقط جنب.»
دم اتاق سرپرستی پا سست کردم. لادن اشاره کرد که کسی توی اتاق نیست. جلدی پریدم تو و با اولین زنگ گوشی را برداشتم.
- الو، مریم؟ تویی؟
- «سلام سارا… »(بعدش برای چند ثانیه، تنها سکوت بود که ضرباهنگ انتظاری کشنده را درون سینهام درهم میآمیخت.)
- «مریم صحرا کجاست؟ تو ازش خبر داری؟»
- «من…من خودمم درست نمیدونم. فقط چند دقیقه پیش بهم زنگ زد. فک کنم از یه تلفن همگانی توی خیابون بود. پیغام داد بهت بگم تا نیمساعت دیگه میرسه خوابگاه. خودتو برسون پشت سالن غذاخوری. یک جایی هست که آجر و نخاله ریخته شده. میخواد از اون طرف دیواربپره پایین. گفت هرجور شده خودتو برسونی جای همون دیواری که گفتم. به کمکت احتیاج داره…»
آخرین کلماتش درمیان موج به هم ریخته افکارم گم شد. گوشی را لادن از دستم گرفت. زمان زیادی تا بستن در ورودی نمانده بود. به لادن سفارش کردم که یکی دوساعت دیگر وقتی مطمئن شد رومینا خوابیده کلید را از جاکلیدی داخل سرپرستی بردارد و قفل در را برایمان باز کند. به محض شنیدن صدای رومینا که در حین پایین آمدن از پلههای طبقه اول، بنا به عادت درحال تذکرات شبانه بود، چشم برهم زدنی خودم را رساندم بیرون خوابگاه. از آنجا تا پشت سالن غذاخواری حدود صدمتر بود اما از تصور اینکه در آن جولان تاریکی و روشنایی اندک مهتاب خودم را به آنجا برسانم توانی که در پاهایم بود هم انگار به تحلیل میرفت. چند دقیقهای آن اطراف پرسه زدم. نیرویی از درون نمیگذاشت یک جا بند شوم. روشنایی تیر برق توی کوچه پشتی تا حدی فضای داخل محوطه را روشن میکرد. دقیق یادم نیست چهقدر آن انتظار به درازا کشید و چند بار مسیر پشت سالن را در رغت و برگشتهای بیهدف و بیصبرانهام طی کردم اما یک آن حس کردم صدایی ضعیف و آشنا از آن سوی دیوار اسمم را بریده بریده تکرار میکند.
- «سارا، سارا… تو اونجایی؟»
- «آره صحرا، اینجام. چیکار باید بکنم؟»
- «ببین یه در کوچیک اونجا هست که به آشپزخونه راه داره. یه چهارپایه بیار که بتونم خودمو بکشم روی دیوار و ازون ور بپرم پایین.»
- «باشه، چند لحظه صبر کن برمیگردم.»
چند دقیقه بعد صحرا که رنگپریدگی صورتش از همان زیر نور ماه پیدا بود و مانتویی که از چند جا پارگی داشت، درمیان حلقه بازوانم داشت زار میزد. لابهلای جملات منقطع و نه چندان مفهومش اسم مینا به گوشم خورد. دو ساعت از خاموشی گذشته به کمک لادن، بیسروصدا صحرا را رساندیم به اتاق. دلم طاقت نمیآورد که تا صبح صبرکنم و خودخوری کنم. بیدرنگ رفتم سراغ مینا که شک نداشتم منشا این فتنه از گور او بلند میشود و حالا با خونسردی خوابیده. یکراست رفتم بالاسرش و یقه پیراهنش را محکم گرفتم سپس هیکل استخوانیاش را از تخت پایین کشیدم. با آن چشمان بادامی و عسلی رنگ که در تاریکی شب برق میزد، هاج و واج و بیحرف زل زده بود بهم. چنگ انداختم به موهای خرمایی کوتاهش. همینکه دهانش را باز کرد که شروع کند به جیغ زدن سرم را خم کردم و بغل گوشش آهسته زمزمه کردم:
- «ببین دخترۀ بیسروپای پتیاره صدات دربیاد آبرو برات نمیذارم تو دانشگاه. مثل بچه آدم باهام میای چون کارت دارم.»
با ترس و لرز سرش را بالا پایین کرد. مچ دستش را محکم چسبیدم و باخودم کشان کشان از اتاق بیرون کشیدم. به راهرو که رسیدیم مقاومت میکرد. دیدم حریفش نمیشوم با هم گلاویز شدیم. از سروصدایی که به راه انداخته بودیم کشیک شب، رومینا را خبردار کرد و قبل از اینکه موفق شوم زیر زبان مینا را بکشم داخل اتاق سرپرستی مقابل تخت رومینا ایستاده بودیم. مینا خودش را زده بود به موشمردگی و ادای طفل معصومهای بیگناه را درمیآورد. من هم برای اینکه جریان صحرا لو نرود، صمم بکم حرف نمیزدم. رومینا با چشمان پف کرده و موهای وزوزی اردکوار طول اتاق ۳*۴متری را پایین و بالا میکرد و همزمان انگشت سبابهاش را مدام توی هوا به سمتم نشانه میرفت و برایم خط و نشان میکشید. آخر سر وقتی دید حریف سکوتم نمیشود، تهدید کرد که فرداصبحش یک گزارش برعلیه من به جرم اخلال در نظم و امور جاری خوابگاه به حراست دانشگاه خواهد نوشت. با خونسردی گفتم:
- «خوشحال میشم اگه این کارو بکنین چون اون وقت حتما برای مسئول حراست توضیح میدم که چطور بیخ گوش سرپرست دخترای سادهلوح و معصوم به واسطه یه عده دانشجوی فرصتطلب بیناموس اغفال میشن و روح سرپرست ازین جریانات خبردار نمیشه»
یهویی مثل کسی که دچار برقگرفتگی شده باشد، سرجایش بیحرکت ایستاد و بعد از کمی مکث لب باز کرد:
- «از چی حرف میزنی؟ میخوای برام پاپوش درست کنی که خودتو تبرئه کنی؟ ولی این بارو کور خوندی خانوم زرنگ!»
نیشخندی حواله صورتش که مثل ماست وارفته بود، کردم:
- «من کاری نکردم که دنبال تبرئه کردم خودم باشم. ولی شما حتما اون موقع برا اتفاقاتی که بغل گوشتون میافته و ازش بیخبرین باید جواب قانع کنندهای داشته باشین»
جملههایم را عمداً با تاکید و کشدار ادا کردم. بگو مگوی من و رومینا چند دقیقهای به طول انجامید اما هرچه تلاش کرد نتوانست حرفی از زیر زبانم بیرون بکشد. در نهایت هردوی ما را روانه اتاقمان کرد با وعده رسیدگی در آینده. اما این وعده هرگز محقق نشد، شاید از ترس اینکه مبادا حرفهایم حقیقت داشته باشد…
صحرا تا یکی دوهفته بعد از آن شب کم حرف و منزوی شده بود و به ندرت در کلاسهای دانشگاه حاضر میشد. اغلب ساعتهای روز خیره میشد به دیوار مقابلش. قصه آن شب نیز بر همه پوشیده ماند. فقط یک بار در برابر اصرارهایم به گفتن این دو جمله اکتفا کرد:
- «اون شب بزرگترین خطر زندگیم که میتونست به قیمت آبروم تموم بشه از بیخ گوشم گذشت. هیچوقت مینا رو به خاطر نامردیش نمیبخشم. »




آخرین دیدگاهها