قسمت ۷ – فریاد بزن!

این روزها هر جا می‌روم، سایه سنگین نگاه‌های  آرش را که دورادور مرا تعقیب می‌کند، احساس می‌کنم اما دیگر برایم اهمیتی ندارد چون چیزی برای ترس و نگرانی ندارم. به خودم می‌گویم بگذار هر قدر دوست دارد به کارش ادامه دهد با شناختی که طی این سالها از او دارم تا وقتی بداند خطایی از من سرنمی‌زند هیچ خطری برایم نخواهد داشت. اما ادامه این موش و گربه بازی برای خودم خسته کننده شده. دوری و بیخبری از پدر و مادرم برایم آسان نیست. کاش حداقل برای یک بار صدای مادرم را می‌شنیدم اما نه! نباید به دلتنگی‌ام میدان دهم وگرنه باز همان دور باطل آشتی‌ کردن‌های موقتی و بازگشت زیر سقفی که آرش آنجا باشد، پیش می‌آید پس همان بهتر که خیال هردومان از این جهت راحت و آسوده است.

اما ندای قلبم از پس دیوار برهان بی‌بنیان خودم سربرمی‌آورد:  “این قدر خودخواه نباش. هیچ از خودت پرسیدی که این مدت  چی به سرت مادر بیچاره‌ات اومده؟ از دل خودتم بگذری عاطفه مادریشو با کدوم منطق نداشته‌ات طاق زدی؟” و آنقدر برایم استدلال آورد که دست آخر  در نبردی که درونم برپا شده بود، پرچم قلبم به اهتزار درآمد و تسلیم شدم که از یک تلفن کارتی (عمومی) به مادرم زنگ بزنم.

پیش از اذان ظهر بود و حدس می‌زدم پدر مثل همیشه آن وقت روز در خانه نباشد. شماره تلفن خانه‌شان را گرفتم. بعد از شنیدن چند بوق ممتد صدای مادرم را که انگار چند سال پیرتر به نظر می‌رسید و مایه تعجبم شده بود از آن سوی خط شنیدم:

  • الو..الو بفرمایین:
  • سلام

چند لحظه‌ای مکث کرد. شاید میخواست اطمینان پیدا کند که صدایی که شنیده متعلق به خود من است دوباره گفتم:

  • سلام مامان، خوبی؟
  • با صدایی دورگه و بغض آلود گفت:
  • خودتی ساناز….کجایی مادر؟
  • همین نزدیکیا. چطوری مامان؟
  • باید چطوری باشم مادر؟ هیچ به فکر من و پدرت هستی که از غصه بیخبریت دق کردیم؟
  • ببخش مامان همه چی یهویی پیش اومد. عمداً از خودم بهتون خبر ندادم که یه وقت آرش برا پیداکردنم هی مزاحمتون نشه.
  • فکر می‌کنی حالا نمیشه؟
  • چطور مگه؟ مزاحمتی درست کرده براتون؟
  • ولش کن مادر! از خودت بگو.
  • من خوبم. نگران نباش
  • چیکار میکنی؟ جا و مکان درستی داری؟
  • اره همه چی خوبه. داشتی چی میگفتی حرفتو خوردی؟ نکنه آرش مزاحمتون شده؟
  • چی بگم والله مادر. نمیدونم کدوم از خدا بیخبری اون اراجیفو تو مخش فروکرده
  • چه اراجیفی مامان؟ درست بگو ببینم باز چی کار کرده؟
  • یکی دو روز پیش اومده بود اینجا داشت جنازه گذشته‌ رو از گور بیرون می کشید.
  • چی مثلا؟
  • مثلا اینکه چرا بهش نگفتیم سپهر قبلا خواستگارت بوده و یه مشت حرفای بی سر و ته بهم بافت که هرچی هم پرسیدم جواب سرراستی نداد.
  • یعنی چی؟ اختلاف من و اون چه ارتباطی به گذشته‌ها داره؟ لابد خواسته از زیر زبونت حرف بکشه. شما چی گفتی بهش؟
  • اصلا مهلت نداد حرفاشو زد و قطع کرد.
  • دوباره زنگ زد جوابشو ندین، به بابا هم بگو. من دوباره بهت زنگ میزنم. خداحافظ
  • مراقب خودت باش مادر

گوشی توی دستانم می‌لرزید. به این فکر می‌کردم که چه چیزی در سر آرش می‌گذرد؟ یک ساعت تمام در پیاده‌روی حاشیه خیابان قدم زدم  و با ذهنم کلنجار رفتم که شاید چیزی دستگیرم شود. از کنار درختان صنوبر که رو به آسمان قدبرافراشته بودند، رد می‌شدم آواز ناکوک کلاغها در سرم می‌‌پیچید و صدای زوزه باد که لابه لای شاخه های درختان طنین می‌انداخت رسیدن فصل سرما را نوید می‌داد.

پس از یک پیاده‌روی طولانی تن خسته‌ام را به خانه رساندم. روی کاناپه دراز کشیدم و از ذهنم گذشت که چه خوب است که  فرشته این چند روز که برای سرزدن به خانواده‌اش رفته در خانه حضور ندارد و مجبور نیستم به سوالات و کنجکاویهای ناتمامش یکی یکی جواب دهم. در همین اثنا از فرط خستگی و افکار پریشان از هوش رفتم.

ناگاه با صدای زنگ پیامک گوشی که بالای سرم بود، از خواب پریدم و در همان عالم خواب و بیداری نگاهی به صفحه‌اش انداختم و پیام جدید را باز کردم:

– سلام عزیزم، خیلی دلتنگتم. میشه به یاد اون روزای خاص یه قرار دوباره بذاریم هموببین؟

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. سلام دوست عزیز از دیدن سایت شما لذت بردم واز مطالبش آموختم .امیدوارم همیشه موفق باشید.
    راستی یک سوال داشتم شما رمان فریاد بزن را بعنوان کتاب معرفی کرده اید ؟آیا قبل از تبدیل به کتاب ،همه میتوانند روی وب سایت شما مطالعه کنند.البته منظورم به صورت رایگان است.

    1. سلام مریم جان. بسیار خوشوقت شدم که داستانم رو خوندین. بله عزیزم هر یک از دوستان که مایل باشن میتونن داستان رو دنبال کنن و باعث افتخاره. چه بسا برای چاپ کتاب هنوز جای بازنویسی و ویراستاری داره لذا تا اون مرحله از نظر من مشکلی نیست که مطالعه کنید.

    1. ممنونم لیلاجان عزیزم. این همراهی شما واقعا برام دلگرم کننده است. مدتی از فضای داستان دور ماندم اما به زودی جبران می کنم. قدردان لطفت هستم دوست نازنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *