دفتر دوم) یادآوری
مثل کسی که در برابر غرق شدن تقلا میکند و از غوطهور شدن در امواج گذشته گریزان است، تا آن شب هر بار خودم را از شناکردن در مسیری که مرا به گذشته سوق دهد، دور نگه میداشتم. اما حالا در برابر اصرارهای پی در پی و کلافهکننده فرشته به همان مسیری افتاده بودم که از آن واهمه داشتم.
صدای گرم و گیرای استاد کاویان که با سکوت کلاس در هم میآمیخت، روحانیت فضا را دلنشینتر میکرد. چشم دوخته بودم به دهان او که همراه با بلعیدن اکسیژن در ریههایم، واژهها را ربوده، به روحم تزریق کنم. عطشی در جانم افتاده بود که هر چه از شراب آن اشعار سرمیکشیدم باز هم سیراب نمیشدم. جاذبهای در شعر و آن صدا وجود داشت که روانم را جلا میبخشید و تا دوردستهای بیکران به پرواز درمیآمد. نمیدانم چند دقیقه در همان حالت و ناخودآگاه به چهره او زل زده بودم که از برق چشمان شبرنگش که به من خیره شده بود، ناگاه به خودم آمدم و سرم را به زیر انداختم. نیرویی عجیب در آن محیط موج میزد که روحم را ارضا میکرد و مرا که شیفته شاعرانگی بودم، ترغیب مینمود تمام جلسات کلاس ادبیات و شعرشناسی را بیوقفه و بدون حتی یک جلسه غیبت دنبال کنم.
آخرین دقایق کلاس بود و طولی نکشید که طبق ساعت مقرر هر روزه خودم را به سر خیابان برسانم. جایی که همیشه پدر منتظر میماند تا با خودروی خودش مرا تا خانه همراهی کند و خیال ناآرامش از بابت سلامت و امنیت من آسوده شود.
****************
آن روز هم -اواخر ترم دوم- بنا به عادت، نکات مهم را در جزوهام تند تند یادداشتبرداری میکردم که مبادا نکتهای از قلم بیفتد و همین وسواسم منجر به این مزیت میشد که جزواتم جزء کاملترین جزوههای کلاسی باشد و ایام امتحانات طرفداران زیادی پیدا کند. کم کم زمزمههای «خسته نباشید استاد» از گوشه و کنار که توسط دانشجویان خسته و بیحوصله ابراز میشد، استاد را به صرافت انداخت نیمنگاهی به ساعت مچی مارک ستیزن و نقرهای رنگش بیندازد و به آرامی روی صندلیاش بنشیند. آن وقت برگههای یادداشتی را از سررسیدی که اغلب در کیف چرم عسلی رنگش به همراه داشت، درآورد و مشغول نوشتن شد. دانشجویان بصورت انفرادی یا دو تایی بعد از کسب اجازه و خداحافظی از کلاس بیرون رفتند. اما من برخلاف روال معمول برای جمع کردن وسایل و جزواتم چندان شتابی به خرج نمیدادم چون قرار بود با مریم برگردیم. صورتم را برگردانم طرف مریم که در حال گذاشتن وسایل داخل کیفش بود:
- میگم مریم جون؛ یه وقت بد نباشه که من باهاتون میام؟
- باز خل شدی؟ چرا باید بد باشه؟
- آخه… شاید آقا مهران دلش بخواد دونفری باهم باشین ولی حضور من اون بنده خدا رو هم معذب کنه.
- اگه نگرانیت بابت مهرانه، که باید بگم فکرتو بیخود مشغول نکن. اون قدر تو حرفام درباره تو و دوستیمون براش گفتم که چند بار خودش بهم گفته چرا به سانازخانوم تعارف نمیکنی همرامون بیاد؟
- راست میگی؟
- تعارف دارم من باهات؟
- کم نه!
- پاشو دیوونه، دیرمون شد. الانه که شاکی بشه ها…
با خندهای کوتاه بند کیفم را با خودش به طرف در کلاس میکشد.
- ولی از تو چه پنهون، یه امروز که بابا نیست میتونم با آرامش از دانشگاه بیام برم.
- خوب خداروشکر. پس بجنب
بند کیفم را که بین انگشتان مریم و توی هوا بلاتکلیف مانده بود از دستش بیرون کشیدم و روی شانهام انداختم. نگاهم دور کلاس چرخ خورد. بجز ما دو نفر فقط استاد توی کلاس حضور داشت که سرش به نوشتن توی سررسید سیاهرنگش گرم بود یا هم اینطور وانمود میکرد. قبل از خروج رو به استاد کردم:
- با اجازه استاد. چشمانم رو به در کلاس، از کنارش رد شدم.
اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که با صدای استاد سرجایم ایستادم:
- خانم علیزاده! لطفا کمی صبر کنین…
نگاه متعجب من و مریم برای لحظهای در هم گره خورد. نیمرخ به طرف استاد چرخیدم:
- بله استاد!
- البته اگر عجله ندارین!
با تردید و من منکنان سرجایم ماندم. به چهره مریم چشم دوختم تا واکنشش را ببینم. جز لبخندی شیطنتآمیز که اصلاً زمان مناسبی برایش انتخاب نکرده بود، چیزی دستگیرم نشد.
- یه عرض مختصری داشتم
مریم قبل از اینکه مهلت پیدا کنم تا دهانم را برای هر جوابی باز کنم، پیشدستی کرد و پاسخ داد:
- شرمنده سانازجون، مهران جلوی دانشگاه منتظره، شما هم صحبتای استاد که تموم شد خودتو برسون. فعلا بااجازه…
و تا بخواهم او را منصرف کنم دستی برایم تکان داد و از چارچوب در با سرعت دور شد. برگشتم رو به میز استاد:
-
- بفرمایین استاد، امری داشتین؟
- عرض میکنم خدمتتون، یه لحظه اجازه بدین
دست کرد توی کیف چرمی براق و یک برگ گلاسه نازک تاشده از داخلش بیرون کشید. آن وقت آن را روی دو کف دستش با حالت احترامآمیزی به سوی من دراز کرد:
- خوشحال میشم اگه این دستخط ناقابل رو ازم بپذیرین.
- نگاه پرسشگرم را که دید، با خونسردی و آرامشی خاص که لحنش را دلپذیرتر میکرد، دنباله جملهاش را گرفت:
- قطعهای از اشعار استاد گرانقدرم قیصر امین پوره که با سلیقه خودم انتخاب کردم و براتون نوشتم.
کنجکاوی یا احساس ادب حکم کرد بیش از آن معطلش نکنم. برگه را از دستش گرفتم و نگاه مختصری به آن انداختم.
با تبسمی که به لبهایش قوس کوتاهی داده بود ادامه داد:
- امیدوارم به سلیقهام در انتخاب شعر خرده نگیرین.
نمیدانستم چه جوابی در آن لحظه باید بدهم. تشکر مختصری کردم و از کلاس زدم بیرون. توی راهرو که میرفتم برگه را چپاندم لای یکی از جزوهها و دوان دوان خودم را به در خروجی دانشگاه رساندم. خدا خدا میکردم مریم و نامزدش نرفته باشند. چشمم که به پژوی نوک مدادی پارک شده در حاشیه خیابان افتاد و صورت خندان مریم را از پشت شیشه دیدم، نفس راحتی کشیدم. خوشبختانه تا فردا که قبل از کلاس با مریم ملاقات میکردم، هنوز وقت داشتم تا جواب قانع کنندهای پیدا کنم. میدانستم آن قدر عاقل هست که در آن شرایط که برای اولین بار با همسرش از نزدیک آشنا میشوم، خوددار باشد و سوال پیچم نکند.
بعد از سلام و احوالپرسی با آقامهران سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی عقب و اجازه دادم قطار سوالاتی که پاسخش را هنوز نمیدانستم در مغزم رژه برود. دل تو دلم نبود که بدانم استاد چه شعری از استاد و شاعر موردعلاقهاش انتخاب کرده؟ برایم عجیب بود که از بین همه دانشجویان شعر را به من داده بود. قند تو دلم آب شد از این فکر که استاد روی من به عنوان دانشجویی که اهل نظر راجع به شعر معاصر است، حساب باز کرده است. در خانه به محض به اینکه مجال پیدا کردم به بهانهی مطالعه رفتم سراغ کتابها و جزواتم، برگه را از کیفم درآوردم و نگاهی انداختم. با خط تحریری زیبایی روی زمینه رنگی و طرح ابر و باد نوشته شده بود:
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبینداز دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده و با همان امضا،
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آراماین روزها
تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارمگاهی- از تو چه پنهان –
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی از روز و ماه و سال،
از تقویم از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر میشد بگویماین روزها
گاهی خدا را هم یک جور دیگر میپرستم




آخرین دیدگاهها