قسمت ۳- فریاد بزن!

دو هفته‌ای است از شروع کارم در آموزشگاه جدید می‌گذرد. خوشبختانه تعداد هنرجویانی که متقاضی کلاس گیتار هستند به اندازه‌ای است که ناچارم روزی دو شیفت کار کنم و ته دلم احساس رضایت می‌کنم. هم به لحاظ اینکه افکارم کمتر حول و حوش اختلافتم با آرش می‌چرخد و هم از جهت تامین مخارج زندگی‌ام که باید یک تنه جور تمام هزینه‌ها را بکشم. از در آموزشگاه که بیرون می‌زنم نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌اندازم. دقایقی از ۵ عصر گذشته. اطراف پیاده‌رو چشم می‌گردانم  اما هنوز  از فرشته خبری نیست. بعد از مدتها که غیر از ساعتهای حضورم در آموزشگاه خودم را در چهاردیواری خانه محصور کرده بودم، با فرشته قرار گذاشته‌ایم  تا قبل از غروب آفتاب که حدود سه ساعت وقت هست، سری به بازار قدیمی شهر و خیابان‌های اطرافش بزنیم.

در اطراف پیاده‌رو چشم می‌گردانم بلکه فرشته را ببینم که ناگهان نگاهم روی ماشین نقره‌ای رنگی که در آن سوی خیابان پارک شده میخکوب می‌شود. با دیدن چهره‌ای که هنوز ازپشت شیشه‌های تیره عینک آفتابی هم آشناست قلبم سخت به تکاپو می‌افتد و با قدم‌هایی بلند خودم را در پیچ کوچه‌ای که تابلوی ورود ممنوع آن را از ازدحام ماشین‌ها در امان نگه داشته است، گم می‌کنم ولی پیاپی این جملات همراه با  طنین برخورد پاشنه‌های کفشم به آسفالت در کاسه سرم می‌پیچد: «حتما تا اینجا تعقیبم کرده! حالا چی کار کنم؟ چه طوری  از شرش خلاص بشم؟ ای خدا! تازه داشتم طعم  استقلال رو می‌چشیدم…»

تقریبا یک ربع است که دارم در حوالی همان کوچه و دور از خودروی شخصی‌ام که در خیابان مجاور آموزشگاه پارک شده، پرسه می‌زنم. گوشی‌ام زنگ می‌خورد. با وجود اینکه سیمکارت جدیدی را خریداری کرده‌ام اما باز هم انگشتان دستانم برای اینکه گوشی را جواب بدهم به ارتعاش درمی‌آیند. اسم فرشته را که روی صفحه‌ می‌بینم نفس راحتی می‌کشم و  دایره سبزرنگ را با نوک انگشت لمس می‌کنم.

– کجایی سانازجون؟ نمی‌بینمت!

– خودت کجایی؟ معلومه اصلا؟

– معذرت می‌خوام عزیزم، ولی این بار جدی جدی توی ترافیک و راه بندون ….

حوصله شنیدن بهانه‌های تکراری‌اش را در آن شرایط ندارم.  قبل ازینکه جمله‌اش را تمام کند، حرفش را قطع می‌کنم:

– ببین! اینا رو میدونم فقط یه لحظه بهم گوش بده.

– جونم بگو، صدات چرا می‌لرزه؟

– بهتره قرار امروزو به یه وقت دیگه موکول کنیم.

–  اتفاقی افتاده؟

– خوب  حواستو جمع کن و به حرفام گوش بده. آرش اون ور خیابون تو ماشینش نشسته. حدس میزنم که تعقیبم کرده باشه. یه جوری که توجهش جلب نشه یه نگاه بنداز ببین هنوز اونجاست  یا رفته؟

بعد از چندلحظه مکث، صدایش نگران و کشدار از آن طرف گوشی می‌آید:

– اوه اوه، آره هست. چی کار کنم حالا؟

– بدون اینکه بهش نگاه کنی یا جلب توجه کنی ازونجا دور شو بعدم یه تاکسی بگیر برو خونه. منم وقتی مطمئن شدم تعقیبم نمی‌کنه میام.

– باشه عزیزم پس مراقب خودت باش!

نیم ساعتی همان حوالی بی‌هدف پرسه می‌زنم. گاهی هم از همان راه دور نگاهی به آن سمت خیابان می‌اندازم. دو پسربچه سوار دوچرخه و خنده‌کنان از مقابل من پدال‌زنان عبور می‌کنند و وارد کوچه می‌شوند. دلم برای خنده‌هاشان غنج می‌رود با نگاهم آنها را تا انتهای میلان که به کوچه‌ای دیگر متصل می‌شود، دنبال می‌کنم. بعد یکباره از صدای بوق ممتد خودرویی که جلوی پایم ترمز می‌کند به خودم می‌آیم و چند قدم به عقب می‌پرم. همین که می‌آیم با داد و هوارکردن، دق دلی‌ام را بر سر راننده بی‌ملاحظه خالی کنم، زبانم بند می‌آید و پاهایم شل می‌شوند. قبل از اینکه مهلتی برای فکرکردن و یا فرار پیدا کنم آرش نیم‌تنه‌اش را روی صندلی بغل خم کرده و با دستش دستگیره در را جلو می‌کشد سپس با نگاه تحکم‌آمیزش اشاره می‌کند که بنشینم. از ذهنم می‌گذرد که “ماجرا دوباره شروع شد”. اما از هول آبروریزی‌ وسط خیابان توان مقاومت برای تن ندادن به خواسته‌اش را در خود نمیبینم. برای آنکه وانمود کنم جلویش کم نیاورده‌ام در یک لحظه تمام غرورم را در صدایم جمع می‌کنم و می‌گویم: «من با تو جایی نمیام»

با صدای زمخت مردانه‌اش که چندان  سنخیتی با لحن آرام و کلمات شمرده‌اش ندارد، پاسخم می‌دهد: «جایی نمی‌ریم، بشین می‌خوام باهات حرف بزنم»

  • « فکر می‌کنم هر چی می‌خواستی، با ربط و بی‌ربط قبلاً گفتی، منم همه شو شنیدم. الان وقتشه که هرکدوممون…»
  • « ساناز! من چند هفته است در به در برا پیداکردنت همه جا رو گشتم. الانم می‌خوام فقط چند دقیقه بشینی که با هم حرف بزنیم. خودت می‌دونی اگه دوباره هم منو قال بذاری هر جای دنیا که بری بازم پیدات می‌کنم»

خوب می‌دانم که این یکی را راست می‌گوید. همین سماجت و یکدندگی‌اش از ابتدای زندگی مشترکمان بلای جان من بوده. حوصله گوش کردن به خط و نشان‌هایش را ندارم. در عقب را باز می‌کنم و طوری که فقط نیمی از بدنم روی صندلی جاگیر شود کف یک پایم را از لای در نیمه باز روی آسفالت خیابان می‌گذارم و بدون آنکه رخ در رخش باشم به نقطه‌ای مبهم در پیاده‌رو زل می‌زنم.

  • ازت نمی‌پرسم چرا جهیزیه‌ات رو یک روزه جمع کردی چون صاحب اختیارش بودی …

پوزخندی می‌زنم و لنگه ابرویم را بالا می‌اندازم. ساکت می‌مانم تا حرفش را ادامه دهد بلکه زودتر از دستش خلاص شوم.

  • اما فقط ازت می‌خوام یه چیزی بهم بگی که خواب و آسایش برام نذاشته.
  • یه جوری حرف می‌زنی انگار تو این مدت برای من گذاشته بودی!
  • ساناز من برای بحث و جدلا نیامدم اینجا
  • پس زودتر بگو برا چی اومدی، کلی کار دارم؟
  • فقط ازت می‌خوام باهام روراست باشی و بگی پای کسی وسط زندگی‌مون هست یا نه؟

گلبول‌های خون بی‌مهابا به شریان‌های پس سر و شقیقه‌هایم هجوم می‌آورند و احساس گرگرفتگی تمام تنم را فرامی‌گیرد. مشت‌هایم را گره می‌کنم و تمام انرژی جمع شده در گلویم را فرومی‌خورم تا مانع آزادشدنش از راه حنجره‌ام شوم. حس می‌کنم جریان اکسیژن در ریه‌هایم متوقف شده و نفسم به شماره افتاده که ناگاه به سرفه می‌افتم. سینه‌ام که آرام می‌گیرد و سرم را بالا می‌آورم ، رد نگرانی‌ای که  در چشمان آرش موج می‌زند را نادیده می‌گیرم:

  • فکر کردم واقعاً می‌خوای دست ازین بحثای بیخودی و همیشگیت برداری. اما انگار حرف زدن ما کلاً بی‌فایده‌س. چون حرف همدیگه رو نمی‌فهمیم. بدتر ازون اینه که تو نه تنها نمی‌خوای حرف منو بفهمی حتی به اندازه یک روز توی این سه سال سعی نکردی منی که زنت هستم رو بشناسی والا به خودت اجازه نمی‌دادی همچین حرفی بزنی. الانم اگر داری تعقیبم می‌کنی واسه این نیس که دلت برا من تنگ شده یا چیزیو میخوای درست کنی.نه! هدفت فقط اینه که خوراک ذهن بیمار خودت رو جور کنی و بس!

این بار بدون اینکه منتظر جواب او بمانم از ماشین  پیاده می‌شوم و بی‌اعتنا به صدای آرش که اسمم را پیاپی خطاب می‌کند به سمت اتومبیل خودم که چند متر عقب‌تر پارک شده با سرعت حرکت می‌کنم.

زمانی که از کنار ماشین آرش رد می‌شوم، پایم را روی پدال ترمز به آرامی فشار می‌دهم و از شیشه سمت کمک راننده که باز است خشم فروخورده‌ام را همراه با کلمات به سمتش روانه می‌کنم:

  • جناب غیرت! برا اینکه بهت ثابت بشه کس دیگه‌ای تو زندگیم هست یا نه تا اون سر دنیا هم خواستی تعقیبم کن.

پایم را از روی ترمز برداشته و با قدرت روی گاز می‌کوبم. وقتی به خودم می‌آیم که توی پارکینگ ماشین را متوقف کرده و یادم نیست چه مدت  سرم را روی فرمان گذاشته‌ام.

کلید را که توی قفل در می‌چرخانم فرشته سراسیمه به استقبالم می‌آید:

  • وای دختر! نصفه جون شدم. کجا بودی اینقدر دیر کردی؟
  • فرشته جون لطفا سوال و جواب رو بذار برا یه وقت دیگه، الان اصلا حسش رو ندارم.

از کنار فرشته رد می‌شوم تا تن خسته و بی‌رمقم را به اتاق خواب برسانم و روی تخت ولو شوم. دلم فقط یک خواب طولانی می‌خواهد که یا بیداری در کار نباشد یا هم اگر بیدار شوم تمام تصاویر گذشته برای همیشه از ذهنم محو شده باشند.

نمی‌دانم چند ساعت در خواب بوده‌ام، پلکهایم را که باز کردم نور آبی و ملایم چراغ خواب در بالای تخت آرامشی خاص به فضای اتاق بخشیده. سرم را به راست می‌چرخانم فرشته روی لبه تخت به حالت نیم خیز لم داده و درحالی‌که آرنجش را حائل بدن کرده به صورتم زل زده است. در آن روشنایی کم سوی اتاق نگاه گیرایش لبخند کمرنگ و نامحسوسم را شکار می‌کند و بوسه‌ای گرم بر گونه‌ام می‌کارد.

  • ساعت چنده؟ چقدر خوابیدم؟
  • گرسنه‌ات نیس؟ شام رو برات گرم نگه داشتم. تو آشپزخونه میخوری یا بیارم تو اتاق؟

توی جایم نیم‌خیز می‌شوم. با اینکه نمی‌دانم چند ساعت خوابیده بودم اما هنوز احساس خستگی و بی‌رخوتی تمام تنم را دربرگرفته. دوباره دراز می‌کشم و نگاهم را به سقف اتاق می‌دوزم. گرمای دست فرشته را میان انگشتانم احساس می‌کنم و نوازش دستی که روی موهای آشفته‌ام حرکت می‌کند.

  • فرشته؟
  • جونم؟
  • به نظرت من کی ازین کابوس های لعنتی خلاص می‌شم؟

با خنده‌ای شیطنت آمیز که چاشنی حرفهایش می‌کند، در حال بلندشدن از لبه تخت دستم را با خودش می‌کشد:

  • نظر من رو اگه میخوای که باید خدمتت عارض بشم: “وقتی منو از دست این غرولندها و جدال روده‌هام نجات بدی.  بعدشم بشینیم یه دل سیر باهم حرف بزنیم و برام بگی که امروز تو خیابون بهارستان چه خبر بود؟”

آخرین لقمه را که با اصرار فرشته و بی‌میلی قورت می‌دهم یک لیوان آب می‌نوشم تا راحتتر مسیر معده‌ را پیدا کند.

  • خوب من مشتاقانه منتظر فرمایشات سرکار علیه هستم.
  • چیزی که مهم و گفتنی باشه، وجود نداره.
  • پس واسه همون چیز غیرمهم با اون قیافه برگشتی خونه و یکراست رفتی تو اتاق؟
  • آخه دیدن قیافه یه آدم بیخود با اون مزخرفاتی که تو ذهنش میگذره و به زبون میاره، اونقدری اهمیت نداره که ارزش تعریف کردن داشته باشه.

با چشمانی گردشده صاف خیره می‌شود به من

  • یعنی میخوای بگی که آرش تو رو دید و با هم حرف زدین؟
  • آره، معلوم نیس از کی منو تعقیب می‌کرده و چجوری پیدام کرده بود. هیچم بعید نیس که آدرس همینجا رو هم داشته باشه.

روی صندلی نیم‌خیز می‌شود و با لحنی که مثلاً  خیال مرا راحت کند، می گوید:

  • بد به دلت راه نده. اگه آدرس اینجا رو می‌داشت تاحالا ده بار اومده بود در خونه و به بهانه‌های جورواجور اسباب مزاحمت و دردسر می‌شد.
  • فقط خدا می‌دونه همین حالاشم چی تو سرش می‌گذره و چه نقشه‌ها که نکشیده؟
  • میگم سانازجون یه چیزی بپرسم بهت برنمی‌خوره؟
  • حالا تو بگو. تا ببینم چی باشه؟
  • راستشو بخوای… معلوم است که دارد جملات را در ذهنش پس و پیش می‌کند. بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد:
  •  همش برام این سوال پیش میاد  شما دو تا، اونم با این همه تفاوت فکری و شخصیتی، چی شد که با هم ازدواج کردین؟ اصلا عشقی در کار بود؟
  • ماجراش مفصله. شاید یه روز که حوصله داشته باشم واست تعریف کنم.

فرشته یکباره دست می‌اندازد دور گردنم و بوسه‌ای محکم از گونه‌ام می‌گیرد و با حالتی لوس و غمزه‌دار می‌گوید:

  • تو رو خدا همین حالا. تو که از سر شب خوابیدی و خستگی درکردی.  اگه واسم تعریف نکنی از فضولی دق می‌کنم ها.

و با لحن کودکانه و ملتمسانه‌ای چند بار تکرار می‌کند: ‌تو رو خدا… همین الان.

  • نخیر! انگار بدجوری افتادم تو هچل، دست بردارم نیست. ماجرای ازدواج من و آرش برمی‌گرده به تصمیم شتابزده مادرم.  سروکله آرش وسط زندگی من، درست زمانی سبز شد که مادرم انتظارشو داشت.
  • یعنی پای عشق درمیون نبود؟
  • یه جورایی بود! اما …
  • میشه مبهم حرف نزنی تا منم سردربیارم؟
  • اگر این قدر عجله به خرج ندی میفهمی.
  • خوب ادامه‌اش؟
  • من از خود عشق به آرش پناه آوردم .
  • هنوزم داری منو گیج می‌کنی.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *