دفتر اول) نقل مکان
بستهبندی آخرین کارتن جهیزیهام را که تمام میکنم، نگاهی به عقربههای ساعت میاندازم، ۱۲:۳۰ را نشان میدهد. تا رسیدن آرش کمتر از سه ساعت وقت دارم. صدای زنگ آیفون در فضای نیمه خالی آپارتمان مرا به خود میآورد. دست به کمر از جا بلند میشوم و آخ کوتاهی از حنجرهام بیرون میزند. گوشی آیفون را برمیدارم.
- بله؟
- از خدمات حمل بار برای سفارش اسبابکشی تون اومدیم.
- بفرمایین طبقه اول
دستم را روی دکمه آیفون فشار میدهم. بعدهم گره روسری طوسی و بلندم را مقابل آینه محکم میبندم. دستگیره در ورودی را میچرخانم. دو مرد که یکیشان موهای جوگندمی دارد و دیگری حدودا بیست ساله است، پشت در منتظر ایستادهاند.
- سلام خانوم. وسایل آماده است؟
- بله همه بستهبندی شده. فقط عجله کنین لطفا. وقت زیادی ندارم.
آخرین تکهی اسبابها که بار کامیون میشود، نفس راحتی میکشم. برگهای که آدرس آپارتمان جدید را در آن نوشتهام، تحویل راننده کامیون میدهم. نگاهم در فضای خاموشی که ردپایی از خاطرات ماندگار ندارد، چرخ میخورد. با شتاب در آپارتمان را قفل میکنم.
حین رانندگی در مسیر رسیدن به محله جدید، کماکان صدای فریادهای آرش در سرم میپیچد. همه چیز از آن برگه لعنتی شروع شد. شاید هم شروع نشد، همان یک تکه کاغذ بهانهای بود برای اینکه دل را به دریا بزنم و همه چیز را تمام کنم. از این همه تردید و دلهره به تنگ آمدهام. اما دیگر حوصله سرزنشها و نصیحتهای مامان و آقاجان را ندارم. شک ندارم اگر موضوع را با آنها درمیان میگذاشتم، مثل همیشه از آرش جانبداری میکردند و مثل سابق میخواستند به قول خودشان برای نجات زندگیام وساطت کنند. اما این بار باید تصمیمی جدیتر از تمام آن وقتهایی که در این سه سال به دلایل واهی میان ماندن و رفتن معلق بودم، بگیرم. پس بدون اینکه کلمهای به آنها بگویم و یا حتی از محل سکونتم باخبر باشند، میروم تا در تنهایی خودم مدتی را در آرامش بگذرانم.
پاهایم را از لبه کاناپه آویزان کردهام. سرم را به دسته چوبیش تکیه داده و طاقباز به سقف خیره میشوم. صدای ضربانگهای تند و نامنظم مکانیکی که از ارتفاع پایین پنجره در آن سوی چهارراه به گوش میرسد، چیزی را درون جمجعهام به جنبش درمیآورد. تصاویری از چند روز پیش از مقابل چشمانم رژه میروند. باز هم آرش دستاویز جدیدی برای کنایهزدن پیدا کرده بود. اما این بار با دفعات قبلی فرق داشت. نمیتوانستم تلخی نیش زبانش را برای تهمتی که به من روا داشت، تحمل کنم.
از زمان عروسیمان به یاد نمیآورم به جز کتابهای تخصصی مرتبط به کارش کتاب دیگری برداشته باشد. اما آن روز نمیدانم برحسب اتفاق بود یا بنا به حس کنجکاوی همیشگیاش (که میان توهمات ذهنیاش غوطهور است)، از میان کتابهای چیده شده در قفسه کتابهایم، کتاب شعری از فروغ فرخزاد را بیرون کشیده بود و در حین ورق زدن صفحاتی که به گفته خودش مشتی اراجیف است، یکباره چشمش به برگه یادداشتی میافتد که در آن شعری به خط تحریری خوشنویسی شده بود. هیچ به یاد نمیآوردم که چه زمانی آن را لای کتاب جا گذاشتهام!
با همان اولین نگاه، متوجه تفاوت دستخطش شده بود، اما چیزی که باعث شد بلوا راه بیندازد، امضا و متن کوتاه پایین برگه بود. هنوز هم از یادآوریاش تنم به رعشه میافتد. هرچه ناسزا میدانستم نثار خودم کردم که چطور بعد از این همه سال از لای آن کتاب سردرآورده و برخلاف بقیه کاغذها از شعههای آتش در امان مانده است؟!
به پهلو غلتی میزنم و پلکهایم را میبندم بلکه لحظاتی از تداعی صحنههای زد و خورد آن روز خلاص شوم اما انگار بیفایده است. تقلا میکنم لابهلای انبوهی از تاریکی و اوهامی که زندگیم را گرفته دنبال روزنهای روشن و امیدوارکننده بگردم. دنبالۀ ذهن مغشوشم به حادثهای پیوند میخورد که چند ماه پیش در دیدار با یک دوست قدیمی و به طور اتفاقی رخ داد.
در حین عبور از عرض خیابان، تبسم شیرین زنی که نگاهش پشت قاب عینک آفتابی پنهان بود، توجهم را جلب نمود. داشت از سمت پیادهرو درحالیکه دستش را به نشانه آشنایی در هوا تکان میداد، پیش میآمد. پالتوی کوتاه و یشمی رنگی به تن داشت و کفشهای اسپرت لژدار و سفید مشکی را پوشیده بود. حتی وقتی در مقابلم ایستاد و به صورتش که در ارتفاعی بالاتر از ابروانم قرار داشت، نگاه انداختم باز هم او را نشناختم. لابد از تنگشدن چشمها و ماسک لبخند تصنعی که به صورت زده بودم به سردرگمیام پی برد که با دو انگشت شست و سبابه دسته عینکش را بالا گرفت. چشمانش را که دیدم مغزم از زیر فشاری که برای شناختن زن ناشناس به خودش آورده بود، رها شد. شلیک خندههایش شک مرا را به یقین تبدیل کرد. فرشته همکلاسی و دوست صمیمی دوره دبیرستانم بود که بعد از سالها در آن نقطه ملاقاتش میکردم. بیدرنگ یکدیگر را در آغوش کشیدیم و به یاد دوران تحصیل دستهای هم را گرفته و راه پیادهرو را پیش گرفتیم.
خیلی وقت بود که دلم دو گوش شنوا میخواست تا هر آنچه تا آن روز توی دلم نگه داشته بودم برایش بازگو کنم اما در آن لحظه به ذهنم رسید که بعد از چند سال دوری و بیخبری، آن هم در اولین ملاقات شاید چندان جالب و شایسته نباشد که اسرار مگوی زندگیام را یکباره برملا کنم. در لحظه خداحافظی فرشته با اصرار آدرس محل سکونتم را گرفت و از هم خداحافظی کردیم. بعد از آن روزهای زیادی فرشته شاهد و همدم لحظههای سخت رنج و اندوهم بود و شاید اگر دلداری و راهنماییهایش نبود، به این راحتی نمیتوانستم از بند آن زندگی نکبتبار خلاصی پیدا کنم. پیشنهاد فرشته بود که جسارت عملی کردن تصمیمم برای ترک یکباره و دور از چشم آرش را بهم بخشید و مرا مدیون حمایت هایش کرد. هم او بود که در سختترین ایام عمرم با همدلی و همراهیاش اجازه نداد احساس تلخ بیکسی و بیپناهی کنم.
با صدای بیهنگام زنگ آیفون از جا میپرم. در این ساعت از روز انتظار آمدن کسی را ندارم؛ به ذهنم خطور میکند که آدرسم را به کی دادهام؟ بدون آنکه علتش را بدانم، ضربان قلبم تندتر میشود. با احتیاط گوشی را که برمیدارم از دیدن چهرهی آشنایش در قاب کوچک مانیتور جا میخورم. بدون هیچ حرفی کلید را میفشارم و با قدمهایی آهسته و ذهنی پر از علامت سوال به سمت ورودی آپارتمان راه میافتم. در را که باز میکنم فرشته خودش را در آغوشم رها میکند و بعد از سلامی کشدار، چشمم روی ساک دستی بزرگی که در دست دارد، ثابت میماند.
- تا کی باید منتظر بمونم ؟ نکنه باید از همین جا برگردم؟
- ای وای، معذرت میخوام. بفرما تو عزیزم
و از جلوی در کنار میروم. هنوز نگاهم به ساک دستی اوست که با یک حرکت سریع آن را از زمین بلند میکند و کنار میزعسلی وسط هال جا خوش میکند.
- حالا نیازی نیست با این استقبال گرم نشون بدی که انتظار دیدن منو نداشتی!
- نه… راستش… یه خورده غافلگیر شدم. اتفاقا چند لحظه پیش داشتم بهت فکر میکردم.
- خوب دیگه، پس حالا که بهت ثابت شد چه آدم حلالزادهای هستم بپر یه لبوان آب برام بیار که بدجور گلوم خشک شده.
- پس تا من برگردم تو هم تعریف کن ببینم چی شد که تصمیم گرفتی بیخبر و یهویی بیای دیدنم.
از توی یخچال پارچ آب را بیرون میآورم و همانطور که در لیوان بلوری آب میریزم، صدایش را از داخل هال میشنوم.
- همچنین یهویی هم نبود.
- چطور؟
- خیلی ساده اس. همون دیروز که تلفنی با هم صحبت کردیم و گفتی موفق شدی به خونه جدید نقل مکان کنی، تصمیمم رو برای اینکه یه مدتی بیام پیشت گرفتم. اینجوری هردومون از تنهایی درمیایم. تو هم کمتر ذهنت …
- ذهنم چی؟
- هیچی بابا، بیخیال. میگم خودمونیم ها؛ شانس آوردی تونستیم یه خونه دنج تو همچین محله آرومی پیدا کنیم! شرط میبندم فکرشم نمیکردی بتونی یه روزی همچنین تصمیم جرات مندانهای برای زندگیت بگیری. دمت گرم. مبارکت باشه.
بعد هم نگاهش روی وسایلی که هنوز گوش و کنار بلاتکلیف ماندهاند، دور میزند.
با اخمی ساختگی رو میکنم به او:
- یعنی الان داری بهم کنایه میزنی؟ اولا که این خونه من نیست! مبارک صاحبش باشه. بعدشم بیخود نگاهتو روی اسباب اثاثیه نچرخون چون باید بهت بگم که هنوز حس و حال چیدنشون رو پیدا نکردم.
ابرویی بالا میاندازد و در همان حال که هیکل تنومندش را به پشتی مبل تکیه میدهد با تبسمی شیرین که بر لبانش مینشیند، میگوید:
- خوب بابا، چه دل نازکم هستی! جون تو خونه نقلی و قشنگیه! غصه چیدمان وسایل رو هم نخور. چشم بهم بزنی دوتایی با هم میچینیم همه شو. غمت نباشه عزیزم.
- خوب پس حالا که قراره یه مدتی هم خونه باشیم لازمه بهت یادآوری کنم که جای ساک توی کمد اتاقه نه اینجا.
و همزمان انگشت سبابه دست چپم را به سمت اتاق خواب نشانه میروم.




آخرین دیدگاهها