کامپیوترم را روشن کردهام، نرمافزار فیلمبرداری از صفحه باز است و به صفحه مانیتورخیره شدهام. میکروفون در مقابل صورتم، آمادهی ضبط فیلم تدریسم هستم که باید تا فرداصبح در گروه کلاس مجازیام بارگذاری کنم.
«به نام خدا، با سومین جلسه از درس تفکر و سواد رسانهای در خدمتتون هستم. در این جلسه قراره راجع به موضوع…»
تق تق تق… صدای نواختن ضرباتی کوتاه در اثر برخورد انگشتانی کوچک به در اتاقم را میشنوم. کلید توقف ضبط را میزنم.
«مامانی…مامانی؟»
«بله»ی کشیدهای میگویم و بیحوصله به در بسته چشم میدوزم. «بیا تو…»
دختر سه سالهام در حالی که کمرش به سمت جلو کمی تا شده و این پا و آن پا میکند با کلماتی بریده میگوید:
«ج…ی…ش ..دا..رم»
شتابزده بغلش میکنم و فاصله اتاق تا سرویس بهداشتی را چشم برهم زدنی طی میکنم و زیر لب غرولند کنان زمزمه میکنم: «ای بابا، الان وقتش بود آخه؟»
شیر آب را میبندم و بعد از خشک کردن دستهایم سریع به اتاق برمیگردم. قبل از اینکه در را ببندم رو میکنم به بچهها که توی هال مشغول بازی هستند و با لحن تحکمآمیزی میگویم: «سارا! سامان ! من برای کلاس فردا دارم فیلم ضبط میکنم.» بعد فکری میکنم و با آهنگ صدایی آرامتر دنباله حرفم را میگیرم: «خواهش میکنم تا من از اتاق بیرون نیامدم نه صدام بزنین و نه در بزنین»
دخترم که عروسکش را در گهواره مخصوصش میخواباند با صدای ظریف و دوست داشتنی جواب میدهد: «باشه مامانی»
برادرش هم که سه سالی از او بزرگتر است، با زانوهای تاکرده و صدای غیژ غیژی که از خودش درمیآورد، ماشین پلیس سیاهرنگش را از روی حاشیههای فرش راه میبرد و با نگاه شیطنتآمیزش که به من میاندازد، میگوید: «باشه مامان، قول!»
کلید را داخل قفل میچرخانم و روی صندلی در مقابل میز کامپیوتر مینشینم. دکمه رکورد را میزنم و شروع به صحبت میکنم.
« همانطور که به خاطر دارین در درس قبلی درباره سواد فناوری توضیح داده شد، در این مبحث …»
صدای جیغی بنفش از داخل هال که هوا را میشکافد، به فضای ساکت اتاق کارم میرسد. فوراً میپرم و نشانگر ماوس را روی دکمه توقف نگه میدارم. در را باز میکنم تا ببینم اوضاع از چه قرار است؟
سارا گریهکنان خودش را در آغوشم میاندازد. موهایش را نوازش میکنم و گونهاش را میبوسم. کمی که آرام میگیرد، آب دماغش را بالا میکشد و و با هن و هن لب باز میکند: «مامان ببین داداشی سر عروسکمو کند…» دوباره بغض میکند. پسرم که گوشه لبش به سمت راست آویزان شده و چشمانش را تنگ کرده، شانههایش را بالا میاندازد: «تقصیر خودش بود، میخواست ماشینم رو شوت نکنه!» چشم غرهای حوالهاش میکنم.
خواهرش هق هق کنان ادامه میدهد: «اما من که حواسم نبود، پام یهویی بهش خورد و شوت شد تو دیوار. تازه خودمم میخواستم بیفتم زمین.»
به آشپزخانه میروم و چندتایی میوه از داخل یخچال بیرون میآورم تا برای مدتی سرگرمشان کنم. بعد از پوست کندن و تقسیم آن به قطعات مساوی (برای اینکه باز بر سر تعداد تکهها دعوایشان نشود) درون دو تا بشقاب یکشکل و یکرنگ روی میز ناهار خوری میگذارم بعد هم به اتاق کارم بازمیگردم. دکمه پلی ضبط را کمی به عقب برمیگردانم تا آخرین جملهام را مرور کرده باشم.
دقایق کوتاهی از ضبط کردن محتوای درسی میگذرد، صدای زنگ آیفون را میشنوم. قبل از آنکه جارو جنجال وروجکها برای خبررسانی به من داخل فیلم ضبط شود، خودم سریع ویدئو را متوقف میکنم و از جا بلند میشوم.
پسرم داد میزند: « مامان! بیا آقای پستچی بسته جدید آورده» چادر رنگیام را از بالای جارختی برداشته با شتاب خودم را با آسانسور به طبقه همکف و جلوی در ساختمان میرسانم و بسته را تحویل میگیرم. بعد از خداحافظی و برگشتن به پارکینگ در مقابل در آسانسور که میایستم، صفحه کوچک مشکی فلش قرمزرنگ رو به بالا و عدد ۶ را نشان میدهد. به فکرم میرسد بهتر است به جای انتظار کشیدن و معطل ماندن، رفتن از راه پلهها را انتخاب کنم. پلهها را دو تا یکی تا طبقه سوم بالا میروم. بچهها منتظر دیدن بسته پستی جلوی در آپارتمان ایستادهاند. قبل از اینکه مهلت سوالپیچ کردن مرا پیدا کنند درحین واردشدن به داخل با دست راستم که خالیست هدایتشان میکنم به درون خانه و میگویم: «بسته کتابهای درسی مدرسهاس که از سایت سفارش داده بودم.»
دخترم با صدای کشدار و نازکش میپرسد: «مامان جون برا من کتاب شنل قرمزیو نخریدی؟» – نه مامان جان
سامان پشت بندش : « مامان، کتاب دایناسورها که قرار بود برام بخری هم توش نیست؟» – حرصم را فرو میخورم و میگویم: «پسرم گفتم که کتاباش فقط درسیه!»
پسرم با لب و لوچه آویزان راهش را میکشد سمت اتاقش. دخترم دمرو خودش را روی کاناپه میاندازد و طبق معمول با قهر و ادا میخواهد توجهم را جلب کند تا ناز و نوازشش کنم. نگاهی به ساعت دیواری میاندازم. ساعت از ۶ گذشته و همسرم هنوز از ماموریت خارج شهر برنگشته. دلم شور میزند. گوشی را برمیدارم و شماره موبایلش را میگیرم. صدای زنی از آن سوی خط ته دلم را ریش میکند: «مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد…»
به اتاق برمیگردم و پشت میزم مینشینم. به صفحه مانتیور زل میزنم. به مغزم فشار میآورم. جملاتی که میخواستم بگویم از ذهنم گریختهاند. نفس عمیقی میکشم و با خودم تکرار میکنم: «آروم باش و فکرت رو متمرکز کن روی مطلبی که قراره توضیح بدی»
چند دقیقهای است که موفق شدهام تمرکزم را جمع کنم و در حال ضبط ویدئوی درسی هستم که فریاد شادی و بابا گفتن بچهها به هوا بلند میشود. کامپیوتر را خاموش میکنم تا به استقبال همسرم بروم. به خودم نهیب میزنم: «بهتره بعد اذان صبح که بچهها خوابن و سرعت ترافیک اینترنت هم وضعیت بهتری داره ادامهشو ضبط و بارگذاری کنم.»
- «سلام عزیزم خوش اومدی، دیر کردی نگرانت شدم»




4 پاسخ
وای که تدریس مجازی چه خاطره ها برامون ساخته.
مرسی خاطره ی جالبی بود.
ممنونم آنیتای عزیز و البته بیشترش ساخته تخیل بود
روزمرگی های یک زن 👌👌
ممنونم از حضورت