زن از پشت پرده تار و نازکی که چشمانش را حائل کرده بود، به لبخندی که چهره جوان را بشاش و زیباتر کرده، خیره میشود و بوسهای پرحسرت را نثار پیشانیاش میکند. آن وقت بغض خفهاش را فرو داده و سرحرف را میگیرد:
الهی قربون اون چشمای سیاه و قشنگت برم، میدونی چندوقته یک دل سیر باهات حرف نزدم؟ دلم ترکید بس که جلوی همه بخصوص پدرت وانمود کردم که اتفاق اون روز رو فراموش کردم و همش تظاهر کردم که حالم خوشه تا کمتر نگرانم باشه.
سپس با صدایی لرزان ادامه میدهد :
راستش رو بخوای، دیگه از این قرصهای آرامبخش و جورواجوری که هر بار دکتر اعصاب برام نسخه میکنه، خسته شدهام.
سرش را کمی جلو میآورد و باصدای آهستهای کنار گوشش نجوا میکند:
میدونی! بعضی وقتها هم دور از چشم حمید چند تا شو میریزم تو آشغالی (و ریز میخندد) البته یکی دوباری هم به گمانم شک کرده بود، چون هی سوالپیچم میکرد که : “کی قرصهاتو خوردی؟” نمیدونم چه اصرای داره که بهم ثابت کنه اگر اون رنگ وارنگای بیمزه رو نخورم، حالم وخیمتر میشه. اما خودم خوب میدونم که چیزیم نیست. این افسردگی هم یه برچسبه که روانپزشکا هروقت تشخیص درستی نمیدن روی مراجعینشون میذارن تا به این هوا هم ویزیت بیشتری بگیرن و هم کسب و کار داروخونهچیا رو رونق بدن. این وسط یه چیزی هم خودشون کاسب بشن. البته بین خودمون بمونه بیشتر به این خاطر مراعات حمید رو میکنم، چون میدونم حال و روز اون هم بهتر از من نیست. با اینکه تظاهر میکنه حالش خوبه و گاهی با دلقکبازیا و لودگیهاش میخواد سرم رو شیره بماله اما من خوب میفهمم تو دلش چه غوغایی به پاست. دردی که اون میکشه از منم بیشتره. میدونی پسرم! احساس گناه درد خیلی بزرگیه. حتی بدتر از رنج از دست دادن عزیزانت. منم برا همینه که بعد اون حادثه نخواستم هربار به روش بیارم این قضیه رو. ۶ماه طول کشید تا سرپا بشه و بتونه راه بره. حالا هر روز که یه چین به چروکهای زیر چشمش اضافه میشه، یه تار سفید هم به موهای سروصورتش، نگفته حالش رو میفهمم.
راستی میدونی چی این جور وقتها آرومم میکنه؟ اینکه فهمیدم حداقل تو اون موقع دردی رو حس نکردی! آخه اون روز توی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بودی و بعد از آزمون کنکور و اونهمه آشفتگی و نگرانی برای اولین بار به یه خواب عمیق رفته بودی. راستش چند روز بعد از کنکور و به پیشنهاد مشاورت تصمیم گرفتیم بریم سفر.
روزی هم که نتایح کنکور اعلام شد من و پدرت هیچکدوم دلش رو نداشتیم که پیگیر بشیم. اصلا فایدهاش چی بود؟ ولی دوستت علی چند وقت بعدش بهمون گفت که توی دانشگاه صنعتی شریف و همون رشته موردعلاقهات که کلی براش زحمت کشیده بودی، پذیرفته شدی.
اون روز هم توی جاده شمال، بعد ازینکه یه سیب برا حمید پوست کندم و بهش تعارف کردم، بهش گفتم: چه خوب شد اومدیم سفر! برای روحیه سعید لازم بود واقعا. حال و هواش عوض میشه و از فکر کنکور مییاد بیرون. حمید سیب رو که ازم گرفت گفت:“ حالا خدا کنه این همه سختی و فشار نتیجهای هم داشته باشه.“ از این حرفش ته دلم لرزید. باز نگرانت شدم. برگشتم و یه نگاهی به صورت مثل ماهت انداختم که معصومانه؛ درست مثل زمان بچیگیات بود. از دیدن آرامشی که توی صورتت ریخته بود، دلم آروم گرفت. رو کردم به حمید و آهسته اشاره کردم و گفتم: “هیس! نمیگی ممکنه صدات رو بشنوه؟ میخوای فکر کنه که نتیجه کنکور خیلی واسمون مهمه و باز بیفته به دلشوره و استرس؟“
حمید به چشمام زل زد و با چشمکی که حوالهام میکرد گفت: ” خوب هست دیگه خانوم جان!” بعد هم همونطور که دنده رو عوض میکرد و پاش رو گذاشت روی پدال گاز، از لابهلای دوتا صندلی نگاهی بهت کرد و گفت: “این همه سرمایهگذاری براش کردیم که نتیجهاش رو …”
قبل از اینکه جمله حمید تموم بشه با صدای بوق ممتد کامیون که از لاین مقابل میومد، وحشتزده نگاهی به جاده انداختم و جیغ بلندی کشیدم. حمید دستپاچه و شتابزده فرمون رو به سمت راست چرخوند اما ماشین از حال تعادل خارج شد و بعد به فاصله کوتاهی با یه پژوی سفیدرنگ که از روبهرو در حال سبقت بود، به شدت برخورد کردیم و احساس کردم وسط زمین و هوا معلق هستیم و دیگه چیزی یادم نیست. وقتی که چشمامو باز کردم درد شدیدی توی سرم میپیچید و گرمای مایعی که از پیشونیام به طرف پایین سرازیر بود رو حس کردم. سرم رو با زحمت به سمت صندلی پشت جایی که دراز کشیده بودی، چرخوندم. هنوز خواب بودی. فقط چند قطره خون از توی گوش چپت داشت میچکید. حمید رو صدا زدم که داشت ناله میکرد و در اثر ضربه سختی که به پاهاش وارد شده بود، قادر نبود اونها رو تکون بده.
حالا هم هربار غصه نبودنت و درد تنهایی عذابم میده به یاد حرف دکتر توی بیمارستان میافتم که گفت: “بدون اینکه درد بکشی مثل یه فرشته معصوم که در خواب ناز بوده از پیشمون پر کشیدی.” آخه من و پدرت حاضریم هر دردی رو تحمل کنیم اما تصور اینکه تو هم درد کشیده باشی، دیوونهمون میکنه!
با صدای باز شدن در حیاط زن دست بر روی زانو گذاشته، به زحمت از جا بلند میشود. دستی به چشمان نمناکش میکشد و نجوا میکند:
«سعیدجان؛ منو ببخش مادر! باید قاب عکست رو بذارم سرجاش اما قول میدم بازم بیام پیشت تا دور از چشم پدرت و بقیه با هم حرف بزنیم…»




14 پاسخ
خیلی دردناک و تلخ بود. این خیلی ، از قلم زیبای شما سرچشمه میگیره. متاسفانه عالی به تصویر کشیده بودید.👌🌺
ممنون فریده جان بابت وقتی که گذاشتین نظرتون برام بسیار ارزشمنده
تلخ بود
سپاسگزارم که خوندین
سلام عزیزم چه قصه قشنگی برای من تداعی یک درد بود که از نزدیک دیده بودم خیلی لذت بردم مثل همیشه شیوا و رسا
ملموس و دلنشین🌺🌺🌺🌺🌺
سپاسگزارم بانوی احساس. متاسفانه این ماجرا هم برشی بود از یک حادثه در وافعیت
خیلی خوب بود
ممنونم عزیزم
سلام دوست عزیز
خیلی زیبا نوشتین درد تلخ داغ فرزند.
.براتون آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم.
🌹🌹🌹🌹
سلام زهره جان، دوست نازنین. قدردان احساس پر از مهرتون هستم. موید باشین
سلام خانم سورگی عزیز چقدر زیبا به تصویر کشیده بودین.
ممنونم لیلاجان، نگاهتون زیباست.
اشک من رو که در آورد😢
بخوبی تونستی با قلمت احساس یه مادر دلشکسته رو منتقل کنی عزیزم
ممنونم سمیه جان ازینکه وقت ارزشمندت رو برای خوندن داستان گذاشتی و ممنونم از تمجیدت