تمام ابرها سکوت کرده اند

تمام ابرها سکوت کرده اند

تا نبارم

تا یادت در کنج میخانه دلم لم ندهد

آسمان هم دگر بیقرار نیست

بیقرارنجواهامان!

یادت هست؟

گفتم: اگر بروی دلم می‌گیرد،

غصه ام می گیرد،

اما می ایستم و قامتم خم نمی شود.

می ایستم و قوی بودن را به رخ ترس ها و دلهره هایم می کشم!

تا تو بازگردی…

اما بازنگشتی

نیامدی

دلتنگی هایم را در قفای زهرخندهایم نوشیدم.

تا آمدنت را از یاد بردم،

و خطوط چهره ات را،

خط لبخندی که تا دروازه قلبم امتداد می یافت.

پس چه شد؟

این چشمه ای که می جوشد

و غلیان می کند،

از کدام زمین قحطی زده می تراود؟

رویاهایم را رمیدی.

ارزوهایم خشکید.

همان دم که درپناه  زیباکلامت،  دیوانگی را به من می آموختی.

همان لحظه ها که رقص  شیفتگی را در نوبهار عشق  برایم مشق کردی.

جاری شدم در بطن صداقت نداشته ات!

تمام شدم در رگ عاطفه ات که از خون حیات تهی بود.

۲۹/۱۲/۹۹

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *