از نهان روزهای فراموش شده
یادت دوباره میجوشد از درون اعماق من
به یاد بیاور لحظههایی که در تسلیم گذشت ؛
و احساساتی که در اوج خروش، اندوهبار سرتعظیم فرود آورد در برابر تقدیر.
یاد آر کلبهای که بوی مستآفرین تنت را از یاد برد.
و مرگ روزهای خوشی که از تعلق بارور بود.
دیری است کسی فریاد نکرده : که یادت هنوز با من است!
و دیگر کسی غروبها، گلهای وحشی انتظار را در دامان مهرش انباشته نمیسازد.
نگاه کسی غبار پنجره رویاها را نمیزداید.
و اندیشۀ سپیدی از سیاهی چشمانت لبریز نمیگردد.
خیال مرا به حال خود رها کن!
مگذار این پرنده کوچک مهاجر در کاوش دوباره آشیان خوشبختی، پیامآور درماندگی باشد و درد!
دیرزمانی است شب چشمهایم خالی از نگاه توست!
مرا صبح دیگری امید است که باور تو را در آن جایی نیست…




آخرین دیدگاهها