در تفقد چشمانت

تمام شکوه و زیبائی ات

در آینه‌ی وجودم بازتاب می‌شود،

و سهم کلمات عاشقانه‌ام،

چون قطرات سخاوتمند باران

سرازیر می‌شوند

در تفقد چشمانت.

آن‌دم

تو با چتری از کهکشان شعله‌ور

پرواز می‌کنی؛

به آن سوی دیوار  زمان!

و من،

با دیده‌ی حسرت

نظاره می‌کنم

حصول زیبائی‌ات را

که واقعیتی است در خیال…

تو را می‎نگرم

که تصویر چهره‌ی نادره‌ات

آن سوی -دیوار حال-

به جاودانگی مبدل شده!

و در خلوتی موزون،

واژه‌هایم تو را درمیان گرفته

به تماشا نشسته اند…

تو را که در هاله‌ی نور و تجلیل می‌درخشی!

عاشقانه‌هایم

در حریمی سیال

به رقص برمی‌خیزند

حول محور شیفتگی‌ات

و بوسه بر خاک پایت می‌سایند.

آن‌گاه؛ نوری از آسمان

بر دخمه‌ی تاریک تنهائی‌ام می‌تابد

و می‌شتابد به یاری‌ام در زمین…

 

۹۹/۵/۷

(اقتباس از نثر دکتر رضا براهنی-تصور من از شعر عاشقانه)

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *