زمان به وقت دلتنگی

 

امشب باز همۀ وجودم بغض است و سکوت!

تنم حصار تن تو را می‌جوید.

و روحم لطافت نسیم یاد تو را به آغوش می‌کشد.

اینک؛ من تب‌دارتر از هر سرمازده‌ای، زیر تازیانه‌های سوزناک دوری از توأم.

مرا نه روی آن است که تو را واگذارم و بروم،

و نه یارای ماندن؛ که از رفتن ناگزیرم.

تو؛ ای بهاری‌ترین فصل دلخوشی‌هایم؛ دلم تنگ آغوش توست،

در صبحی که چشمانم به روی لبخند تو گشوده است.

و ساز دلم، ترنم غربت تو را کوک می‌کند.

تو بگو… در این قحطی غزل چه کنم؟ با این خرابات دل یغمازده‌ام؟

چاره‌ای برایم بساز.

تا از جور مقتضیاتی که بندبند وجودمان را به تسلیم کشانده است، هردومان خلاصی یابیم.

تو را چاره‌ای شاید باد!

اما من…

چه بگویم از تقدیری که ناگزیر از آنم به سرسپردن و تن دردادن؟

راستی؛ چه کسی گفت: «سرنوشت را ما خود می‌سازیم؟»

پس امشب، اراده‌ای می‌طلبم به وسعت براندازی هرچه تقدیر محتوم است در فراقت من و تو…

تا مرز ابدیت!

۶/۴/۹۹

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *