دمی دوشین گذر کردم

زباغ آشنایی مان

در آن مهتاب پرتوریز

نهال مهر روییدن گرفت از یاد رنگینت!

گل عطرت شکفت در باغ احساسم.

همان روزی که باران نگاهت

به شهر دیدگانم ساده بارید!

کنار آن قرار سادۀ دل

چو پروانه زپیله، شعر از ذهنم تراوید.

تو که دریاترین رویای امروزی

رفیق لحظه های انس دیروزی

صدایت ارتعاش آبی آرامش جان،

کلامت نغمۀ سبز بهار است.

در آن خاموشی ژرف شبانگاه

نسیمی از برِ گلبرگ رویید

بدو گفتم: نشان دوست داری

در آوایت پیام عشق داری!

به عشوه بوسه‌ای بر شاخ گل زد

جهید از جا به روی برگ خندید.

بگفتا: در سرای دوست بودن

دمی با قلب پر مهرش غنودن؛

به از رشک و خمار نوش بودن

زهجرش در غم و خاموش بودن…