رمان چشمهایش به قلم شیوای آقابزرگ علوی آنقدرها شناخته شده هست که نیاز به توصیه خواندن آن نباشد.
دوسه ماهی از خریدنش می‌گذشت و در گوشه‌ای از قفسه کتابخانه ام به من چشمک می‌زد اما با قانع کردن خود برای خواندن کتاب‌های دیگری که برایم در اولویت بودند، بر وسوسه خواندنش سرپوش می‌گذاشتم.
اما این لجام زدن بر وسوسه سرکش درون بالاخره این هفته عنانش بریده شد تا دیشب که موفق شدم آن را به اتمام برسانم.
مقدمه کشدار رمان در ابتدا برایم کسالت بار بود، اگرچه بعدتر فهمیدم که برای شخصیت پردازی کاراکترهای اصلی داستان ضروری بوده است.
از تعلیق جالب و معماگونه ای که برای کشف راز سربه مهر استاد ماکان (نقاش بزرگ) طرح شده بود و تا اواخر داستان امتداد داشت بگذریم، نکته‌ دیگری هم که مرا به تحسین وامی‌داشت، پرداختن به شخصیت اصلی استاد و نیز شخصیت مقابلش -فرنگیس- بود که درطول حوادث رمان قطره قطره و حساب شده به ذهن خواننده تزریق می‌شود و با شکافتن ذهن او ازطریق ایجاد چالش‌های جذاب، وی را به خواندن ادامه ماجرا ترغیب می‌نماید.

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
در انتهای کتاب (نسخه ای که من خواندم-انتشارات باران خرد-) الحاقیه‌ای است به یادداشت نویسنده با عنوان «می خواستم نویسنده شوم» که نکات مهم و در خور تأملی در آن بیان شده است. از جمله شرح مختصری از زندگینامه پرفراز و نشیب علوی در طول دوران سیاسی و فعالیت‌های اجتماعی اش که اتفاقا خود او معتقد است سدی بوده بر سر راه نویسنده شدنش!
و اشاره کوتاهی نیز به نحوه تشکیل گروه اربعه می‌کند که در آن روزگار با نویسندگان بزرگی چون صادق هدایت و صادق چوبک (پدران داستان سرایی معاصر) آشنایی و همکاری دوستانه داشتند و دانستن این نحوه آشنایی و نوع همکاری برای خود من بسیار لذتبخش بود

دیالوگ‌های منتخبی از داستان:

«بعضی یک عمر زجر می‌کشند و میوه عمر خود را در پیری می‌چینند. تو هنوز پنج سال هم نیست که داری نقاشی می‌کنی و هنوز هیچ‌چیز نشده می‌خواهی شاهکاری بسازی.»

«ممکن نیست بتوانی هنرمند قابلی بشوی. آخر این یک سنگلاخ پرخطری است. تو هرگز زجر ناکامی را نچشیده‌ای…»

«برای این که هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی»